تلاش دارم بازگردم به وبلاگ نویسی به عنوان فرمی ازنوشتن که دیگر منسوخ شده. منسوخ آنچنانکه امروز دیگر کسی به زبان بابلی حرف نمی زند و آنچنانکه برج بابل فرو ریخت و هر کس در گوشه ای به زبانی که دیگری نمی فهمد چیزهایی می گوید و جوامعی حول این گونه سرگرمی و سردی و جدی و شوخی عمر می گذرانند، آنچنانکه من و ما گذراندیم.
در دوران انقلاب که کثافات آدمخوار هر روز بر سر ما چیزی آوار میکنند، شاید کمی عجیب و نامفهوم به نظر برسد اینگونه لذت جویی در خفا و در فضای خصوصی عمومی. اما مرتب کردن افکار و پیشامدها هر چند در کل شاید چندان واجد اهمیت نباشد اما اتفاق را چه دیدهای که احتمال کم نیست که بجز خودم در کسی دیگر نیز گفتگویی بیاغازد این کلمات یکسویه.
در باب مفهوم سخن گفتن اصلهای موضوعی نیاز دارد که بر مبنای منطقی فاقد اصل موضوع صورت بندی میشود. منطقی دقیق که از پیچیدگی ادعای واقعی بودن را به دوش میکشد و اصلی که میگوید آنچه رهایی بخش نیست واقعی نیست.
به عبارت دیگر واقعیت چیزی نیست جز همپوشانی انواع امکانها. امکانهایی که گاه برای آنها هزینههایی گزاف اتفاق میافتد. احتمالاتی که محقق میشوند. یا آنچه ما در جهان مدرن بیشتر از هر چیزی حسش میکنیم. احتمال جنگ و هزینههای عظیم برای ساختن بمبهایی که کل کره زین را در چند دقیقه به تلی از خاکستر بدل میکند. آنچه این احتمالها را نبیند یا آنها را مخفی کند، آنکه بر واقعیت خاک میباشد، hز نومیدی ما پی سودی میگردد.
و دقیقاً همینجاست که اهمیت مییابد اندیشیدن و مرتب سازی و دست یابیدن به مفاهمیمی که از ما جلوی چشممان مخفی نگهداشته می شود. مسیر بیرون رفتن. با فکر یا بدون فکر. با بدن زخمی یا توی خواب. روندی نه بی معنا و نه دایرهوار که روندی رو به جلو، رو به جایی که اگر فکر کنیم میشناسیمش وگرنه حسش میکنیم.
آگاهی تبور یافته در بدنها. در بدن زنان و در نبود بدنهای مردان. در انکار خشونت سبوعانه و ترسناکی که غیرواقعی بود. از جهت ترسناک بودن. میگفتند آنها همه چیز را میدانند آنها قدرت های عظیمی دارند آنها به همه جا وصلند، آنها از یهودیها دستور میگیرند، آنها را آمریکاییها سر کار آوردهاند. با روسها بستهاند. به چینیها فروختهاند. از همه چیز در همه جا خبر دارند و بلایی سرت میآورند… و دست آخر همه دیدیم چند نفر غمه به دست لات بی مغز و چاقوکش. همین بودند. آدمهیی که میترسند و تهیاند از هر نظر و البته بسیار خطرناکند اما نه آنقدر که هژمونی بسازند و نه آنقدر که۹ حتی قدرتی باشند. مفلوکانی شکست خورده که از شدت زبونی به دختر بچهها حمله میکنند. و این خود ماجرایی جالب است که نیاز به سخن گفتنی مفصل دارد. آنقدر که باید از توصیفشان دست شست.