شب بیست و هفتم یا در واقع یک صبح ۲۸ اسفند بلیت داشتیم. از ساعت ۶ بعد از ظهر شروع به جمع کردن وسایل کردیم. من لباسهایم را از اینطرف و آنطرف جمع کردم و لیلا انها را در یک کوله همراه لباسهای خودش جا داد یک کوله هم برای وسایل لیلا که بهش میگوییم کوله سبزه و لیلا این را از سال ۸۵ دارد و من هم وسایل شخصی خودم را در کوله آبی خودم گذاشتهام که بیشتر وسایل دم دستی است و همه آنچه از وسایل دیجیتال از تبلت و موبایل و شارژر و پاور بانک و چند چیز دیگر در این گذاشتهام. ساعت ۱۲ و ربع اسنپ گرفتیم که به سرعت یکی قبول کرد و رفتیم و خیابانها ترافیک بود حتی این موقع شب و تا رسیدیم نیم ساعت طول کشید و تا رسیدیم من داخل ساحتمان همسفر رفتم و از دستگاه پرینت بلیت بلیتم را پرینت گرفتم و آمدم. به نظرم زیاده کاری بود پرینت گرفتن بلیت چون ما آنها را آنلاین خریده بودیم و همه مدارک دیجیتال موجود بود اما لیلا با دلایلی قانعم گرد کار درستی است و بعد موقع سوار شدن خودم هم فهمیدم که در مدارک دیجیتال که داشتم شماره صندلی نبود و پرینت را باز کردم تا آنها را یافتم و رفتم جا را پیدا کنم که دیدم لیلا از پیش روی همان صندلیها نشسته.
اتوبوس سر ساعت راه افتاد و ما به محض راه افتادن اتوبوس خوابمان برد. یکبار از خواب بیدار شدم و فکر کردم بین راه ایستاده اتوبوس که اشتباه میکردم. اتوبوس یکسره تا اصفهان رفت اما با اینحال سر موعد مقرر رسیدیم یعنی ساعت ۷ صبح که سحر با پراید هاچبک مشکیش دنبالمان آمد. حال خوشی نداشتم و تا خود صبح یعنی تا رسیدن به پلیس راه اصفهان یکسره کابوس میدیدم. روزهای خوبی نیست برای من که سیاه است و به هر جایش فکر میکنم سیاهی بال گسترده بی هیچ روزنی از امید که در وضع من همه سیاهی هم تقصیرش گردن خودم است و از سوی دیگر وضعم این روزها طوری عوض شده که در یک هفته ۳ کیلو وزن کم کردم و بعد عمری شبها نمیتوانم بخوابم به عذاب میخوابم و شش نشده قیدش را میزنم و بلند میشوم راست مینشینم تا ۶:۵۰ بروم سر کار. و برای همگان هم روزهای خوبی نیست سیاهی انجا هم مزید بر علت است و در آیندههای که نخواهد آمد هرگز روزنهای نیست برای فرار. دلار صد تومنی و وضعیت جنگی و بی ابی و بیکاری و فقر مطلق و فرونشست و زلزله و همه انواع بلاهایی که سرمان آوردهاند و سر خودمان آوردهایم.
سوار ماشین سحر شدیم و من گیج و منگ عقب نشستم و لیلا جلو و رفتیم و توی راه لیلا با سحر حرف زدند که هیچ یادم نیست چه بود و چرا. رسیدیم و سحر ماشینش را در پارکینگ پارک کرد و ما از آسانسور بالا رفتیم و داخل رفتیم که من فکر کردم بروم و عدسی بگیرم که با وجود ماه رمضان بیهوده بود اما اصرار کردم و لیلا میگفت بستهست و مادرش هم اما من استناد میکردم به پارسال همین موقع که رفتم و گرفتم. لیلا میگفت این شهریور بود اما من رفتم و مغازه حلیم عدسی با دری نیمه باز یعنی کرکره در تا نیمه پایین بود و یک متر زیرش باز بود فقط که از همانجا داد کشیدم حاجی عدسی حلیم دارین که مردی جواب داد تموم شده و با لهجه سدهای ادامه داد جخ تموم شد یخده زودتر میمدی که حوصله نداشتم باقی را بشنوم زنگ زدم لیلا گفتم این تموم کرده میخوای نون بگیرم نونوایی بازه که لیلا از مادرش پرسید و قرار شد دو تا بگیرم. گرفتم سنگکی کوچک با کنجد دانهای پنج تومان و برگشتم. صبحانه خوردیم و قرار شد من ساعت ده و اینها بروم برای خودم کنسرو و نودل بگیرم که رفتم و گرفتم و نان هم و مرتب تا بعد از ظهر یادم میامد این را هم میخواهیم و این را هم و هی مرتب میرفتم از این مغازه و این یکی میگرفتم. نان و خمیر دندان و شامپو و چند چیز دیگر. لیلا با مادرش نشستند و کوفته درست کردن که من بسیار دوست دارم و بسیار خوشمزه بود نهار. خواهران لیلا هم یکی یکی آمدند بعد از رسیدن ما سحر رفت خوابید چون روزه بود و بعد فروغ رفت سر کارش و ظهر آمد و پیش از او زهره هم آمد. یک بار دیگر لیلا گفت لباسها را در بیاورد که آوریدم و جمع کردیم تا لیلا انها را دوباره دستهبندی کند توی حولهها. بخشی از لباسها را گذاشتیم برای وقتی بر میگردیم و بخشی را برداشتیم تا ببریم.هادی در گروه واتساپی گفت ساعت ۷:۰۰ دم پارک کورش باشیم که خلاف هر سال که میرفتیم صفه حالا باید میرفتیم خیلی پایینتر از کاوه و ساعت ۶ اسنپ گرفتیم. شش دقیقه طول کشید تا برسد یک سمند بژ با شیشه جلوی شکسته که تا نشستم توی ماشین راننده که مردی ۵۵ ساله بود با سبیلی سفید و ته ریش و صورتی آفتاب سوخته و روی پیراهنش جلیقه کت و شلوار پوشیده بود گفت همین الان توی جاده راه آهن باد تندی آمد و کاپوتم بلند شد و خورد توی شیشه بعد با ۱۲۰ تا سرعت با آینه بغل از لاین سبقت خودش را رسانده به کنار اتوبان و با لگد کاپوت را صاف کرده و حالا هم جلویش را بسته بود که باز باد نزند و من در مسیر هر جا سرعتش بالای ۸۰ میشد منتظر بودم کاپوت اینبار از شیشه شکسته عبور کند و بچرخد و برود توی گردن من و راننده. راه افتادیم و بار زیادی داشتیم سه کوله یکی بزرگ و دو کوچک و چند پلاستیک برای غذاهای دم دستی. لیلا و مادرش عقب نشستند و من جلو. نیمه راه لیلا ناگهان گفت آقا لطفاً از همینجا برگردید این را همین حین که داشت با موبایلش حرف میزد گفت که معلوم شد چمدان مادرش را جا گذاشتهایم از همانجا حدود پل وحید برگشتیم و من توی اسنپ وضعیت سفر را به رفت و برگشت تغییر دادم و نشان راننده دادم که راضی باشد و برگشتیم و چمدان را برداشتیم و برگشتیم و ساعت ۷:۱۵ رسیدم به محل قرار که یک ایستگاه اتوبوس بود کنار اتوبان و جمعیتی از پیش هادی و اینها و باقی مسافران انجا بودند. منتظر ماندیم تا اتوبوس بیاید که با تأخیر فراوان در نهایت ساعت ۹ رسید. توی تمام مدت من میترسیدم که یک ماشین با این سرعتهای عجیب منحرف بشود و بزند به جمعیت و سفر به فاجعه ختم شود اما خطر این نبود یا کمترینش این بود تا رسیدیم دیدم یک پیکان وانت توی اتوبانی که سرعت مجاز ۱۲۰ است دارد برعکس مسیر با سرعت ۸۰ میرود و بوق بوق بوق که کنار بروید. هر لحظه صدای ترکیدن انواع ترقه و که نه نارنجک میامد گاه زمین میلرزید و بیشترش وسط اتوبان میترکید و دود همه اتوبان را پرمیکرد من کنجکاو بودم که کیست که هادی میگفت چند تخم جن در پارکی که پشتمان بود و یکی دیگر میگفت ماشینهای عبوری میاندازند و البته فکر میکنم هر دو بود چون من که روی جدول کنار جاده نشسته بودم ناگهان برق آتشی را دیدم که پرید روی پاچه شلوارم اول فکر کردم اتش سیگار بغل دستی است و با کمی تعلل پرتش کردم آنطرف که افتاد جلوی پایم و ترکید. ترقه کبریتی بود و گوشم هنوز سوت میکشد، فکر کنم از همانجا عنان اضطراب از دستم خارج شد. حس بیپناهی و مصیبت زدگی و غمی بی پایان وجودم را فرا گرفت. لیلا همان اول با دو خواهر گرم گرفت و دوست شدند و رفتند توی پارک نشستند به صحبت آسیه و هادی هم که طبق معمول سرشان شلوغ بود و من الکی با اینترنت ور میرفتم. به هادی گفتم حالا چرا اینبار هرمز رو نگرفتی گرون شده؟ چون بر خلاف این سه سال که عیناً همین موقع به همین سفر میرویم چهار روز دو روز جزیره خارک و دو روز جزیره هرمز، اینبار کل چهار روز جزیره لارک است که به نظر من خیلی ایدهالتر است. جزیره ای با چند کپر و خلوت و زیبا و بدون شهر و شلوغی مناظری که حتما باید بروی ببینی و … تنها تپهای ماسهای رو به دریا با ارتفاعی حدود ۶ متر بالاتر که میشود رفت پایین لب دریا آبتنی کرد و برگشت و کپر ها امکاناتی کامل دارند خنکند. که هادی جواب داد به خاطر اینکه هرمز خطرناک شده چون ما هم توی ماه رمضونیم و قدر و اینا که بگیر و ببند زیاد میشه. گفتم خوب برای من خوبه و دمتگرم که آسیه هم از همین راضی بود. به هر حال ترکیب جمعیتی شامل حداقل چهار خانواده با بچه بود که یکیشان کودکی نوزاد دارند و یکیشان که پدر چند سال از من کوچکتر است یک پسر شانزده ساله و باقی پایینتر از ۷۰ منظورم سال تولد است البته.
اینطور که گفتم ساعت ۹ اتوبوس رسید. همان اول بردیم که بارها را بگذاریم که راننده سری تکان داد که من جابارهام پره و جا ندارم برای بارهای شما که هادی رفت به یکی تلفن زد و اینها که گویا بیفایده بود و فقط صندوق سمت راننده جا داشت که اتوبوس رو به ما ایستاده میشد سمتی که سمت اتوبان بود و در معرض ماشینهایی که با سرعت و در خطوطی نامنظم میراندند. و البته مسلم بود که اینهمه بار جا نمیشد چون باقی مثل ما آزموده نبودند یا مثل لیلا و نمیتوانستند وسایل کاملا ضروری را آنهم در پک درست نگه دارند و کمترین بار را بیاورند. به هر حال من و دو نفر دیگر از جمله پدر نوجوان ۱۶ ساله امدند و چیدیم که لیلا امد و گفت پتوها را دربیاور که رفتم توی بارهاو چون همان اول بارهایمان را گذاشته بودیم الان آن ته بود و بارها را کنار زدم و تا ته رفتم اما اصلا نیافتمشان در بارها.
عاقبت راه افتادیم و من چک کردم در گوگل مپ میشد ۹ صبح فردا با حداقل ۸ بار نیم ساعت توقف بین راه ۱۲ ظهر. تقریبا همین هم شد. نیم ساعت بعد جایی ایستادم و همان نیم ساعت. ما روی صندلیهای دوتایی ردیف دوم نشستیم و من لب و لیلا سمت پنجره که به سرعت با تک صندلی روبرویمان که دختری بود متولد ۷۸ که در یک شرکت حسابرسی کار میکرد و لیسانس حسابداری داشت و دانسته ندانسته همکارانش را پیر و کلاهبردار معرفی میکرد که از ویژگیهای نسلیشان حساب میشد، آدمهای ۳۷-۸-۴۰ ساله که میشدند همنسل ما که لیلا به خودش نگرفت من هم مجبور بودم گوش بگیرم. که پیشنهاد کردم لیلا با من جابجا شود تا راحتتر با هم صحبت کنند و من رفتم سراغ تبلتم تا کتاب ناتمام سفرنامه ابن بطوطه را بخوانم که این هم خودش دیری نپاید چرا که جوانها به سرعت از صندلی به قبل را قرق خودشان کردند و زدند و رقصیدند و اینبار لیلا هم به صرافت نیفتاد بهشان بپیوندد خلاف سال پیش که همین اتفاق افتاد. همان اول، به هر حال من خوابم برد پیش از آنکه بتوانم چیزی بخوانم.
موقع راه افتادن و در ایستگاه اتوبوس که مربوط به اتوبوس اصفهان شاهین شهر بود، نگاهی به آسمان انداختم چون چراغهای اتوبان خاموش بود امکانی اندک برای دیدن آسمان بود. سمت جنوب غرب شش ضلعی زمستان پیدا بود و توی گاو مشتری بود و توی جوزا مریخ پیدا بود میانه دو برادر مثل یک مثلث رو به توی مسدس و در سمت دیگر قمر ۱۸ روزه رمضان در عقرب بود. در جداول رمل التفهیم ابوریحان که اولش میگوید قبول ندارد، مشتری نحس بزرگ است و مریخ نحس کوچک و ترکیبشان با قمر در عقرب جدول پیچیدهای میشد. یمن دوباره حمله کرده امریکا به یمن و اینجا در معرض هر گونه نابودی و نابودی یکسره همین روزها در شدن است این دور و برها.
در راه چند بار ایستادیم تا بالاخره ساعت ۱۲ ظهر به بندر عباس رسیدیم.
یکبار در یزد بودیم ساعت حدودا سه یک ساختمان بین راهی فروشگاهی که فقط یک در داشت و از همان میشد بروی سمت سرویسها و خود سرویسها هم درواقع چند کانکس بود که حتی مایع دستشویی هم نداشت. به هر حال من رفتم و لیلا خوابید. و من برگشتم به خواندن ابن بطوطه:
حکایت مرد پارسا
یکی از زاهدانی که در این محل دیدم حکایت میکرد که با جمعی از درویشان در این کوه بودیم فصل زمستان و بسیار سرد بود، آتشی برافروختیم و گرد آن نشستیم. یکی پرسید خوب بود در این آتش چه بریان می کردیم؟ درویشی که ظاهراً خیلی حقیر و غیر قابل اعتنا مینمود گفت من نماز مغرب را در نمازخانه ابراهیم ادهم بودم گورخری را نزدیک آن دیدم که از شدت برف بی حس افتاده بود و بگمان من نمی توانست حرکت بکند اگر بروید میتوانید آن را بیاورید و در این آتش بریان کنید. پنج تن از حاضرین برخاستند و بدانجا رفتند و گورخر را آورده کباب کردند لیکن درویشی که این خبر را داده بود غیبش زد و هر چه سراغش گرفتیم خبری از او نیافتیم و بسیار در شگفت شدیم.
گوشت گور خر یخزده برزیلی
همین چند روز پیش کارفرما هدیهای سه میلیونی به شکل کارت هدیه فروشگاه شهروند داد. از روزی که گرفتم قرار شد با لیلا برویم خرید که نرفتیم.
و مسیر دراز و پر از خستگی و اضطراب. فکر میکنم تلگرام اینستا و … را غیر فعال کنم. اما نمیکنم. ساعت ۴ باز جایی ایستادیم که تاریک بود و یک مغازه کوچک بین راهی وسط یک بیابان خالی. حالا عقرب و ماه به وضوح پیدا بودند و ماه درست افتاده بود در دام دم کژدم. ستاره قرمز پیدا بود. از روی شانه جاده که به شکل عجیبی خالی بود بالا رفتم و تا اینطرف تپه که قضایی حاجت را به جا بیاورم. نگاهی به پشت سرم انداختم و اثری از نور اتوبوس ندیدم. با خودم این بار لباس گرم نیاوردم که دفعهای پیش نیز نیاز نمیشد و بیخود فقط جا میگرفت. یک جلیغه خبرنگاری فقط که حالا پشت تپه حس کردم هوا خیلی سرد شد. بعد از شهر بابک بودیم موبایل را که چک کردم که باتریش همان موقع تمام شد و خاموش شد و من ماندم سیاهی کامل و نور ماه نیمه و چند ستاره. زمین سفید شد و به نظرم اومد چیزهایی شبیه اسکلت چند حیوان را جلویم افتاده. تنها چیزی سفید شاخههایی مانند استخوانهایی سفید روی زمینه ماسهای سیاه. خواب آلودتر از این بودم که چک کنم و البته با اینکه یکساعت پیش رفته بودم خلا مثانهام پر بود همانجا روی همان استخوانها ایستاده شاشیدم و کورمال کورمال تا کمی جلوتر رفتم تا منظره جاده را دوباره پیدا کنم و پیدا کردم و برگشتم.
فکر کنم شاش گرم استخوانهای دنده یک چهارپا را در خود حل کرد چون برگشتنه اثری از استخوانها ندیدم.
توی مسیر برگشت حس میکردم روح حیوان مرده دنبالم میکند. فکر کنم با من سوار اتوبوس شد. همه خواب بودند و چراغها خاموش بود و ما توی جاده خالی بودیم و من هم تصمیم گرفتم کمی چشم بر هم بگذارم. لیلا را صدا کردم تا ببینم زیر انداز کجاست که زیر پا در ردیف باریک جلوی پای دو صندلی بیندازیم و کمی درازکش بخوابم. یواش گفتم لیلا اما خواب بود و من هم بیدارش نکردم.
داستان حسن دیوانه
ایامی که من در مکه مجاور بودم حسن مغربی دیوانه هم آنجا بود. حسن حالات عجیب و غریبی داشت میگفتند وی در آغاز کار مردی سالم و عاقل بوده و در زمان حیات نجم الدین جزو خدام او بشمار می آمده است.
داستان حسن این است که او غالباً شبها را در طواف میگذرانید و در این مواقع درویشی را هم میدید که مشغول طواف است ولی روزها موفق به دیدن آن درویش نمی شد. شبی درویش پیش حسن آمد و حال او را پرسید و گفت:
مادرت در فراق تو بی تابی میکند و مشتاق دیدار تو میباشد. ما در حسن زنی صالح و خداشناس بود درویش اضافه کرد که آیا دلت میخواهد مادرت را ببینی؟ حسن گفت آری میخواهم ولی نمی توانم درویش جواب داد شب آینده انشاء الله همین جا یکدیگر را میبینیم شب آینده شب جمعه بود و حسن در همان محل درویش را ملاقات کرد و با هم به طواف پرداختند. سپس درویش از پیش و حسن به دنبال او از باب المغلی بیرون رفتند. درویش بفرمود تا حسن چشمان خود را بربندد و گوشه لباس او را به دست گیرد. بعد از ساعتی درویش از وی پرسید که آیا شهر خود را می شناسی؟ گفت آری گفت ببین همان است؟ حسن چشم برگشود و خود را دم خانه مادرش بافت وی پانزده روز پیش ما در بود لیکن از این ماجرا چیزی با او نگفت و بگمانم خانه ما در حسن در شهر آشفی بوده است. پس از پانزده روز حسن به گورستان شهر رفت و همان درویش را آنجا یافت و گفت حال آقا چطور است؟ مشتاق دیدار شیخ نجم الدین هستم، چه وقتی می آمدم با او چیزی نگفتم و اکنون پس از این غیبت چند روزه دوست دارم که مرا به او بازرسانی درویش قبول کرد و شبی را با هم میعاد نهادند، در آن شب حسن باز به فرمان درویش چشم بریست و از گوشه لباس او بگرفت و پس از لحظه ای خود را در شهر مکه یافت لیکن درویش سفارش کرد که از این مقوله سخنی با نجم الدین یا هیچ کس دیگر در میان نیآورد و کسی را بر این را از آگاه نگرداند. حسن چون به خدمت نجم الدین آمد شیخ علت غیبت آن چند روز را سؤال کرد. حسن در آغاز سخن امتناع نمود لیکن سرانجام در نتیجه اصرار شیخ داستان خود را با او باز گفت. شیخ تقاضا کرد که آن درویش را به او نیز معرفی کند. شبی با هم به طواف رفتند و حسن درویش را به شیخ نشان داده گفت: «همین است». درویش سخن وی را شنید و با دست بر دهن حسن زد و گفت: «خاموش باش خدا خاموشت گرداند از همان لحظه حسن زبانش بند آمد و دیوانه شد و دیگر از حرم بیرون نیامد. وی از آن پس شب و روز در طواف بود لیکن نه وضو می ساخت و نه نماز میخواند مردم به وجود او تبرک میجستند و لباسش می دادند. هر وقت گرسنه میشد به بازار بین صفا و مروه می رفت و از هر دکانی که میخواست چیزی بر می گرفت و می خورد و کسی مانع او نمی شد بلکه صاحب دکان از اینکه او چیزی برگیرد خوشحال میشد و آن را مایه برکت کسب و کار خود می دانست. حسن وقتی به بازار می آمد مردم از همه سو برای دیدن او سر می کشیدند. کاروی با سقاها نیز همین گونه بود و هر جا دلش میخواست آب می نوشید. حسن تا سال ۷۲۸ به همین منوال در مکه زندگی میکرد در این سال امیر سیف الدین یل ملک که به زیارت حج آمده بود در مراجعت حسن را با خود به مصر برد و دیگر از او خبری نشد.
بیدار که شدم حدود ۶ صبح بود و هوا روشن و من روی کف روی زیرانداز جای همان دو ردیف پا خوابیده بودم.
شیخی که به صورت بازی سپید نمودار شد
حکایت میکنند که شیخ احمد رفاعی (رض) در ام عبیده نزدیک شهر واسط مسکن داشت و بین او و ابو مدين شُعيب بن حسین که یکی از اولیا بود رابطه برادری وجود داشت بطوریکه میگویند هر یک از آنان بامداد و شامگاه از آن راه دور به رفیق خود سلام میکرد و جواب میگرفت. شیخ احمد نزدیک زاویه خود نخلستانی داشت. در یکی از سالها موقع جمع آوری محصول خرما یکی از خوشه ها را باقی گذاشت و گفت این سهم برادرم شعیب است. شیخ ابومدین در آن سال به زیارت مکه رفت و در عرفه با شیخ احمد بهم رسیدند. ارسلان خادم شیخ هم با او بود شیخ در اثنای سخن حکایت خوشه خرما را در میان آورد. ارسلان گفت اگر اجازت فرمائی هم اکنون آنرا حاضر سازم. شیخ اجازت فرمود و او خوشه خرما را همانطور که گفته بود پیش آنان گذاشت. مردمی که در زاویه بودند حکایت میکردند که غروب روز عرفه باز سپیدی را دیده اند که آن خوشه را از نخل برید و در هوا برد.
در راه ساعت حدود ۸ به سیرجان رسیدیم و توی راه محسن کهشخصیست لاغر و چابک با صورتی شبیه کلاغ و چشمهای ریز و قد کوتاه که پاهایش به کف اتوبوس نمیرسد وقتی روی صندلی مینشیند با یک شلوارک جین کوتاه تا بالای زانو پاهایی شبیه چوب دارچین مرتب در گوش هادی پچ پچ میکرد که خرما خاسویی دارند و بگو نگهدارند و اصله خرماش از همینجا بگیریم و به انجام که رسیدیم یک مغازه بود و یک دستشویی سه کابینه من که توی صف بودم محسن ناگهان رفت کمک صاحب مغازه که میخواست یک سازه بیلبورد سه متری را بلند کند با کارگرهایش و بیس پلیتش را روی نیوجرسی وسط جاده پیچ کند که اول راهنمایی کرد از کنار که چکار کنند و بعد که دید کسی اعتنایی نکرد خودش وارد عمل شد و بعد نتوانست از سنگینی و برگشت رفت نشست داخل اتوبوس و داد میکنید که بریم پس بریم پس و خرما هم نخرید کبکاب یا خاسویی.
شانه جاده دو متری ارتفاع دارد و جاده میان تپهایست و دو طرف آن سرهای نخلها پیداست که در ارتفاعی پایینترند و در این فصل بلبلان خرما سر و صدای زیادی دارند و میان نخلها انواع گلها برآمده به رنگ نارنجی و گلبهی و بنفش با سبز نخلستانها تصویری از واحهای رنگارنگ میان بیابان کوه پیش رو بر میسازند. آسمان ابری است و ابر حالا شبیه پرندهای بزرگ است که سرش رو به عکس مسیر ماست و سمت دمش جاده مستقیم تا خط آسمان و زمین ادامه دارد و ابر سفید رو به دم تیرهتر میشود و خاکستری انتها خط جدایی را به آرامی محو میکند.
مردی چهل و چند ساله با لوازم و تیشرت و کلاه نقابدار بادگیر سفید و صندلیهایی سیاه با صورتی تیغ زده و زانوهای خمیده و قوز رو به جمعی جوان که ردیف با شلوارهایی جافی سیاه به دیوار کافه تکیه دادهاند با ته لهجه ترکی دارد میگوید برادرم نتانیو میزنه برادرم و جوانی از این سو با لهجه کرمانی بندری با نیشخند میگوید بِرادرت بگو بزِنه بعد مرد میرود آنطرفتر با زنش که کسانی که دختری بسیار جوانتر از اوست رو به ردیف نخلها پشب به خلا عکس بگیرد که جوان از این سو داد میزند کاش ماهم یکی داشتیم باهاش عکس بگیریم و مرد جلو میرود و میگوید تو که جوونی کاری نداره پول بده ده تا برات میارم که من دیگر گوش نمیدهند و میروم.
بوی چیزی لزج و شیرین شبیه میوه سپستان در هوا پیچیده.
بندر
ظهر رسیدیم و وسائل و کیفها را از اتوبوس در آوردیم و کنار اسکله حقانی پیاده شدیم ماسههای سیاه داغ و ایمان ابری و دریایی که میخندید در دور دست دندانهایش کف و لبهایش آسمان. دیر رسیدیم و قایقهایی که قرار بود ما را ببرند رفته بودند و با چند قایق دیگر صحبت کردیم که ببرندمان. دریا مواج بود و دم ابر شاهین در آسمان دور تکان میخورد. بارها را سوار قایق اول کردیم و یک قایق شد برای بارها و غیر از این سه قایق هم قایق ما سفید بود و کف فلزی و در سه بخش که ما همه سمت موتور در بخش اول نشستیم و بارها را در بخش اخر سمت دماغه. تا رسیدیم و بارها را تخلیه کردیم من برگشتم توی اتوبوس خالی و شلوارم را عوض کردم و کفشهایم را در بارهای هادی گذاشتم و صندلهای پلاستیکی ساحلی را که سال ۱۴۰۰ خریده بودم پا کردم و با شلوارک و دمپاییهای ساحلی رفتم دم ساحل. قبل از رفتن در ساختمان قایقرانها به یک دستشویی رفتم. ساختمانی یک طبقه و نسبتا قدیمی حدود ۲۰ ساله و دستشویی در واقع چیزی شبیه حمام بود که داخلش برخی چیزها مثل روغن موتور و بنزین و برخی قطعات مکانیکی انبار شده بود و کفش از اثر روغنها سیاه بود و بوی تند بنزین و روغن چیزی تندتر از بوی مکانیکی که اصولا بنزین نگه نمیدارند. چند دبه آب در بطری هایی سیاه شده و بعضا شکسته و در آخر یک سنگ توالت ایرانی آن ته که شلنگش آن وسط رها شده بود. رفتم و بی هیچ اکراه شاشیدم و دستم را در روشویی که مایع دستشویی نداشت شستم و بعد دوباره دم ساحل دستم را کمی شنمالی کردم و برگشتم. آب گرم بود و بوی فاضلاب میداد. ملایمتر از آمونیاکی که تازه از خود بیرون داده بودم. مسنترین قایقرانها قایق بارها را میراند و جوانترینشان که پسر بچه ای ۱۸-۱۹ ساله بود شد ناخدای قایق ما.
دریا بوی فاضلاب میداد. در برگشت فهمیدم همانجا فاضلابهای شهری بندر عباس را رها میکنند.
ساعت حدود یازده و نیم روز ۲۹ اسفند سوار قایقها شدیم. در دور دست کشتیهای نفتکش و باربر پیدا بودند که نسبت به سالهای گذشته تعدادشان حداقل سه برابر شده بود و بر خلاف بار قبل همه خالی بودند. مدرج روی بدنه کشتی حدود ۲-۳ متر را نشان میداد.
دریا جذر بود و چند متر اول باید قایقها را هل میدادیم تا بشود موتور را توی آب روشن کرد. قایق موتوری با تشت حدودا ۲۲ فوتی با موتور نه چندان قوی یاماها. قایقران ته قایق کنار موتور ایستاده قایق را میراند و آنجا کم تکانترین بخش قایق است برای همین مادر لیلا همراه با خانمی با یک کودک حدودا یکساله در سمت راست رو به سر قایق نشستند و شوهرش کنار قایقران در بالاتر و در سمت چپ دختری بیست و چند ساله یگانه نشست من همراه با یک دختر نوجوان که با هم در طول سفر اکیپ بودند با آن مینو که گفتم رو به ته قایق در بخش اول نشسته بودیم. هادی رفت سمت بارها در جلوی قایق و تلاش کرد مسیر را بایستد و دستش را گرفت به طنابی که بخشی از لنگر قایق بود و خودش را به آن آویزان کرد. میدانستم حدود ۴۵ دقیق تا یکساعت تا لارک راه داریم.
مسافرت دریا به واسطه باد موافق تا دو روز به آسانی برگزار شد لیکن روز سوم باد برگشت و مانع حرکت کشتی شد، تکانهای سخت کشتی که از برخورد امواج ایجاد میگردید سخت مایۀ اضطراب و وحشت بود به همین وضع خود را تا لنگر گاهی که رأس دوائر نامیده میشود رسانیدیم.
از این جزیره دوباره سوار کشتی شده در دریا حرکت کردیم. در این دریا شبها راه نمیروند چه صخرههای دریایی در آن فراوان است، حرکت کشتی در فاصله طلوع آفتاب و غروب آن ادامه دارد شبها در ساحل لنگر میاندازند و به خشکی میروند. در اصطلاح آنان فرمانده کشتی بنام «زبان» خوانده میشود و او همواره در قسمت مقدم کشتی مینشیند و سکان بان را از محل و موقعیت صخرهها میآگاهاند. این صخرهها را به اصطلاح محلی «ثبات» مینامند.
در سمت راست کنار قایقران اشکان نشسته بود و پایین در همان ردیفی که مادر لیلا نشسته بود یگانه که در همان اول شروع کرد به خنده که الان غرق میشیم و یه تکون بخوره همه مون میافتیم توی دریا که من عصبانی بهش برگشتم که هیچی نمیشه و ما تا بحال حداقل سه بار این مسیرو اومدیم و برگشتیم اگر همینطوری آروم سرجاتون بشینید اتفاقی نمیافته و شما هم اضطرابت رو سر بقیه خالی نکن. بعتر موقع پوشیدن جلیقههای نجات نارنجی موقعی که همه ما آنها را پوشیده بودیم از پوشیدن جلیقه امتناع کرد و بعد از چند دقیقه ار حرکت هم ناگهان بلند شد و ایستاد و دستش را به تیرک وسط دو سمت که لولهای حدودا ۴ اینچی بود گرفت. بعد لیلا هم از کنار من بلند شد و کنار او نشست تا از تکانهای کشنده قایق در امان باشد که یگانه خودش را کنار نمیکشید موقع تکانهای شدید و به لیلا میخورد و من که در اثر تکانها از درد به خود میپیچیدم چیزهایی میشنیدم از بگو و مگو بین آنها.
قایق بعد از چند دقیقه از حرکت که قایقران همینطور مستقیم و بدون بازی کردن روی امواج که قبلا هنگام دریای مواج از قایقرانها دیده بودم که قایق را همراه موج به اینطرف و آنطرف می برند تا از شدت ضربه های موج به قایق و تکانهای قایق بکاهند، دیده بودم، مستقیم بر شدت گاز میافزود و مستقیم به جلو میرفت. قایق هر چند ثانیه به هوا بلند میشد و موقع پایین آمدن شدت ضربه بسیار مهیب بود. من چند دقیقه اول را دوام آوردم اما بعد دنبالچه ام از شدت تکانها زخم شد و درد مهیبی سراسر وجودم را گرفت دردی که در اثرش با هر تکان قایق جیغ میکشیدم. بعد از مدتی باقی هم در جیع کشیدن با من همراهی میکردند. دختری پشت سر من بود مهسا که این میان میخواست خودش را بی تفاوت نشان دهد و در چند دقیقه اول مرتب میگفت وای چقدر خوش میگذره اما بعد از شروع تکانها به سمت من آمد و با هم روی یک گونی که چند زیر انداز توی آنها بود و کمی از شدت تکانها میکاست نشستیم و در اثر تکانها پایش با شدت به کمرم میخورد و بعد از مدتی از روی سکو مانند به کف قایق پناه بردیم که باز وضع بدتر شد و من که با دست چپم سکو را توی پهلو گرفته بودم دنده های سمت چپم نیز تا مرز خورد شدن پیشرفت و تمام دردها هنوز بعد از یکهفته به تنم هست. نمیشد جلوی ضربهها گرفت. مدتی تلاش کردم نیم خیز شوم وقتی قایق بلند می شود اما بعد هم زانوهایم نابود میشدند هم که نمیتوانستند جلوی ضربه بایستند و آخر با ماتحت محکم میخوردم روی کف تشتک قایق. تلاش کردم بخوابم کف قایق اما ضربههای اول و زخم بدن مانع می شد و میترسیدم اینبار جز دنبالچه ستون فقراتم نیز آسیب ببینند. حالا که خوب فکر میکنم لیلا اول پیش من نشسته بود و دختری دیگر به نام زهرا -از اکیپ سه نفره شان مهسا-زهرا-یگانه تقریباً هم سن و سال و متولد نیمه دوم دهه هفتاد- کنارش بود که بعد از اینکه تکانهای سخت شروع شدند جایش را با لیلا عوض کرد و من آنقدر ندیدمش که الان فهمیدم او هم توی قایق بوده. عادیترین آدم میان فاجعه همان است که هیچ خصیصهای از او سراغ ندارم و همو به یاد نمی ماند. این میان از مادر لیلا و خانم بچهدار – دنیا و امید و نام کودکشان رازین – صدایی در نیامد و این خود نکته عجیبی بود که به یاد میماند. یگانه و مهسا هم ماجراهای خود را داشتند و برخوردی بودند برای من از نوع سوم با انسانهایی بیگانه که نسل جدیدشان مینامند. تا آخر دریا مواج نبود اما تا لحظه آخر ما همچنان در حال بالا و پایین پریدن بودیم. حدود میانه راه هادی از قایق ما به قایق بارها جابجا شد.

گرم و زنده بر شنهای تابستان زندگی را بدرود خواهم گفت
تا قاصد میلیونها لبخند گردم
تابستان مرا در بر خواهد گرفت و دریا دلش را خواهد گشود
تا قاصد میلیونها لبخند گردم
تابستان مرا در بر خواهد گرفت و دریا دلش را خواهد گشود
زمان در من خواهد مرد و من بر زمان خواهم خفت
رسیده نرسیده بارها را از تپه شنی بالا برده به کپرها رسانده نرسانده لهله زنان به دنبال آب از حامد که پیش از ما آنجا بود آب طلب کرده نکرده تا آب خورده نخورده از دکه پایینتر کنار ساحل… روی شنهای داغ لم دادم و به همه این سالها فکر کردم. به ۴۵ سالگی. زمانی که موجها آرام گرفته بودند و ابرهای سفید تا کشتی ایستاده روبرو در گرما میلرزید. وقتی به روزهای سیاه گذشته فکر میکنم… عمیقا خوشحالم که گذشته اند و گذشتهام. . لحظهای ناگهان خوشحال بودم لیلا را دارم دوستانم را خواهرانم را و تقریبا همه هنوز زندهاند.
زمان در من خواهد مرد و من بر زمان خواهم خفت
پشت کپرها توی شنهای تابستان با تبلتم در دست و حین نگاه کرده به کتاب خوابیدم.
هرمز
از عمان به سوی هرمز حرکت کردم هرمز شهری است بر ساحل دریا که موغستان (مغستان) نیز نامیده میشود هرمز جدید روبروی این هرمز درمیان دریا واقع است و سه فرسخ با آن فاصله دارد. من نخست به هرمز جدید وارد شدم که مرکز آن جرون نام دارد. جرون شهری است نیکو و بزرگ دارای بازارهای خوب که بندرگاه هند و سند میباشد و مال التجاره های هندوستان از این شهر به عراق عرب و عراق عجم و خراسان حمل میشود. سلطان هرمز نیز در این محل سکونت دارد . جزیره ای که شهر جرون در آن واقع است به اندازه یک روزه راه وسعت دارد و بیشتر زمینهای آن شوره زار و کوههای نمک است که آن را نمک دارابی می نامند. در شهر جرون از این نمکها ظروف تزئینی و یک نوع فانوس میسازند که چراغ را توی آن میگذارند غذای مردم هرمز از ماهی و خرما است که از بصره و عمان به آنجا می آورند ضرب المثلی در میان مردم هرمز هست که می گویند: خرما و ماهی، لوت پادشاهی». آب در جزیره هرمز چیز گرانبهائی است. چشمه هایی در جزیره وجود دارد و آبدانهائی هم هست که آب باران را در آنها ذخیره میکنند لیکن این منابع همه دور از شهر واقع شده و باید آب را در مشک ها به وسیله زورق به شهر بیاورند. از عجائبی که در جرون دیدم سر ماهی بزرگی بود که مثل تلی می ماند و آنرا در نزدیک در جامع بین مسجد و بازار گذاشته بودند چشمهای این ماهی بمثابۀ دو تا در بود که مردم از یک چشم وارد شده از چشم دیگر خارج میگشتند! در شهر جرون با شیخ جهانگرد ابوالحسن اقصارانی (افسرانی؟) که اصلا از مردم روم بود ملاقات کردم، او مرا مهمان کرد و به دیدار من آمد و نیز جامه ای با یک عدد کمربند صحبت به من بخشید کمربند صحبت چیزی است که برمیان می بندند و هنگام نشستن مانند متکائی به آن تکیه میکنند و اکثر دراویش ایرانی این کمربند را با خود دارند.
