یادداشت‌های ۲۴-۲۹ آبان- سیاست زشت است

۲۴

۲۵

۲۷

۲۸

تبلیغات حکومتی دیگر دروغ نیست که تهدید است به مثال پیرو ولایت فقیه باشید تا به مملکت شما آسیبی نرسد، این هم گروگان گیری است و تبلیغات فیلم و عکس و بنر گروگان گیرهاست در بهترین حالت از گروگانها و الا که خود گروگان‌گیرها پشت دوربین می‌نشینند و عکس تبلیغاتی می‌گیرند.

در این چند روز که چیزی نگذاشتم در یادداشت‌های روزانه، اتفاقات زیادی افتاد و سیر اتفاقات از بدل شدن به کلمه پیش افتاد و همینطور از توان تحلیل من. لحظه‌هایی ناخوشایند پیش آمد که به سرعت روندی صعودی یافت در سقوط و امروز بالاخره به اوج رسید. یادداشت‌هایی کوتاه در حد ایده‌هایی در سرم بود که پراکنده نوشتم اما فرصتی برای برآورد آنها نیافتم. حس میکنم نمی‌توانم از سیر قهقرایی خلاصی یابم. آنقدر که به محض آغاز خودم را به موج سقوط می‌سپارم و تخته گاز تا ته پایین می‌روم. انتظار دارم این کلمات سیری منطقی را در مدت آزمون به من بازنمایانند تا بتوانم شکل طفره رفتن خود را از سقوط آزاد جایی این میان بیابم و مستمر کنم. این است که باید روندی را همراه با هدفی مشخص‌تر محدود در بازه‌ای زمانی قائل شوم برای برآورد پروژه برگذشتن از امروز و رسیدن به فردا. دیدن ساعاتی جلوتر از اکنون. فائق آمدن بر نومیدی که مطلقا ناممکن می‌نماید.اید جستجوی آزادی.

همه اینها البته که باید در زمانهای کوتاه بی استرس مابین استرسهای کشنده روزمره اتفاق بیفتند. زمانهایی که گاه به چند چشم بر هم زدن می‌رسند. هنوز انا نمی‌دانم چطور سوار موج سقوط می‌شوم و چرا؟ خوبی‌اش این است که در کوتاه کردن زمان فرصت استرس فردا را پس می‌زنم فعلا و این خاصیت را باید برای حتی خود فردا نیز ذهیره منم و در استنرارش بکوشم. این اولین نقطه رهایی بود تا حالا میان این نوشتن‌ها.
اما دیروز فهمیدم که می‌شود هیچ چیز نفهمیده باشی. امکانپذیر است که خاطراتت در یقین حسی منجمد شوند و آگاهی مسیری غلط بپیماید. میان صحبت‌ها با م و ل این را دریافتم و حتی اگر امکانش باشد به نظر می‌رسد همچنان نیاز به برساخت مشترک مسیری مشترک وجود خواهد داشت. جایی که بر دریافتت کسانی صحه بگذارند در حد یقین حسی و البته مسئولیت آن را به عهده بگیرند. بدون جمعی عینی تاریخی وجود ندارد و نه فردایی.
حس می‌کنم یا از اول هم چنین حسی داشته‌ام و الان تقریباً مطمئنم که چیزی هست که دیگران را بدون درگیر شدن با این فکرها به جلو می‌راند و به سلامت به مقصد می‌رساند که من فاقد آنم. نمی‌دانم آن چیز چیست اما من فقط با درگیر شدن با این فکرها ممکن است بتوانم قدمی به جلو بردارم.

دوست ندارم خانه بروم. دوست دارم توی همین هوای خنک مترو بمانم. سر کار هم فردا. تنهایی تحمل ناپذیر این شکلی است. شاید باید پناه برد هنگام تنهایی به چیزی یا کسی یا شاید همه اینها برای همین باشد. گرفتن قوت قلب از کسی.
شاید باید دوید به جلو فقط. از یک بحران بپری روی یک بحران دیگر. زمانی که چیزها می‌خوابند مرگ از راه می‌رسد و پوسیدگی و کپک زدگی سریع. فسادی که باعثش هجوم باکتری‌ها و قارچ‌هاست در طبیعت و هجوم فکرهای خرد کننده در وضعیت روانی انسان.

همچنان وضعیت بد دیروز را به خاطر دارم و روی آهن داغم. از چند جهت چند نفر به من گفته‌اند چرا ترجمه می‌کنم می‌گذارم روی سایت؟ نه به عنوان پرسش که بیشتر برای تحقیر. عجیب است نمی‌دانم چرا. خوب غیر از اینکه حسی از مدیون بودن نسبت به آدمهایی که کارهای عظیم رایگان با سورس باز و دقت بالا و عمیقا کار راه انداز، دارم. فکر می‌کنم اگر قرار است چنین کارهایی بکنم چرا باید رایگان با سورس باز نباشد اگر قرار نیست دستمزد آن مثلا گرهی از کارم بگشاید؟ اما به نظر می‌رسد هدف تحقیر خود آن کار است که به نظرشان بیهوده است که چرا باید به عنوان یک آدم که درآمد و وقت چندانی ندارد به جای فکر کردن به درآمد اضافه خودم را با چنین کارهایی سرگرم می‌کنم یا به جای وقت گذراندن با خانواده مثلاً یا یکسری چیزهای دیگر. خوب آدمهای نامربوط که به نظر چندان موضوع به ایشان مربوط نمی‌شود اما آدمهای مربوط به نظرم شاید راست بگویند. این البته از قدیمتر هم بوده و حتی در کار نویسندگان بزرگی مثل نحیب محفوظ. حتی آنها هم از شر چنین سرزنشهایی در امان نبوده‌اند. قصدم البته که قیاس آنها با خودم نیست من هم در جا و هم در زمانه‌ای نامربوط هستم. اما من این کارها را به هر حال میکنم چه اینجا بگذارم چه نه. حالا هم در این چند روژ نوشته‌ها را ذخیره کرده‌ام و فقط اینجا نگذاشته‌ام. اینجا مثل دفترچه یادداشت من است همانطور که از نامش بر می‌آید. غیر از اینکه باعث اندک آرامشی می‌شود برایم، احتمالا تا حدی چیزها را برایک مرتب نگه می‌دارد. لاقل نه آشفته‌تر از آنچه هست. شاید دارم زیاده روی می‌کنم، به این فکر می‌کنم و همزمان از شرایط خودم که دچار چنین وضعیتی شده‌ام احساس شرمندگی می‌کنم. حدس می‌زنم اینجا را کسی نمی‌خواند بنابراین به عنوان وبزی از این بابت خوشحالم که نی‌توانم گوشه‌ای بسازم به عنوان نقطه‌ای ثابت جهت شکل گیری یک نوع متافیزیک که نظم می‌آورد به بار. تا چیزها را به شاخه‌هایش بیاویزم قبای ژنده خود را. در جهت توجیه این کار که حتی خودم فکر می‌کنم باعث سرافکندگی‌ست آنچنانکه الان که یکی بالای سرم ظاهر شد تا آدرس بپرسد سریع صفحه موبایل را خاموش کردم که نفهمد دارم چیزی می‌نویسم و به سرعت فکر کردم الکی آمده تا ببیند دارم چکار می‌کنم. داوری‌های حسی‌ام را البته تلاش می‌کنم به مدد منطقی نازک از خود دور کنم. این است که به او نیازمندم آنچنانکه بسیاری دیگر نیز فکر می‌کنم که چنینند و فقط ادای دور بودن از این فضا را در می‌آورند. چه چیزی گواه بهتر بر این گفته که وضعمان در این بی گهر چنین است که هست و ما کاری درباره‌اش نمیکنیم و ناتوانیم از آن. بی اعتماد به نفس لازم و بسیار ترسیده. و البته اثر این ترس و اضطراب را می‌شود در روند چیزها به صورت حسی دید. کارهایی که دائم خراب می‌شوند و بی انگیزگی کامل پشت هر کاری. فکر می‌کنم پس از اینهمه مقدمه برای چند روز غیبت بهتر است برگردم به روایت اتفاقات روز تا دور نیفتم از اصل ماجرا. هر چند اصل ماجرا حتی خود معنایی چنین سر راست برای خود قائل نیست. امروز ل ماجرایی تعریف کرد که در احظه آن را نوشتم و برای چند نفر از دوستان فرستادم. ماجرا آنطور که در لحظه نوشتم:
همکار خلخالی ما میگه مادر بزرگش زمان قحطی ج.ج.۲ دیده که یه ابر سیاه میاد و از آسمون گندم می‌باره. گویا که گندمها کیسه پاره و پخش ریخته بوده اینطرف و آنطرف که جمع می‌کنند و خانه می‌برند. بعد چندتایی از آنها را لای دستمال نگه می‌دارد و هنوز نگه داشته‌اند به عنوان تبرک. گویا گونی‌های پیدا شده هم هیچ آرمی هم نداشته و نخی بوده.

یاد انیمه‌های ژاپنی افتادم و اثر مهیب روبرو شدن با چیزی مهیب از تکنولوژی را می‌توانم در انیمه‌های ژاپنی بهتر بفهمم حالا.
– منتطر بودم آخرش تایتانها بیان
البته بسیار دور از ذهن و بیمعناست که این برخورد را به چیزهایی شبیه اسطوره ربط بدهیم. این مواجهه با طبیعت نیست. مواجهه یک آدم معمولی در جهان پیشا مدرن است با جهان کاملا غیر طبیعی تکنولوژیک مدرن. با ابژارهای عظیم و اشکال تکان دهنده آن. مگر اینکه فکر کنیم آن طبیعت هم در یرداشت اولیه از اسطوره خود چیزی شبیه تکنولوژی مدرن بوده که کلامی یاوه است.
امروز توماج آزاد شد و همه ما خوشحالیم. چند روز پیش هم خانم ستوده آزاد شده بود و باز خوشحال شده بودیم. توماج یاید یرای همیشه عوض شده باشد. و البته هنوز هیچ نشده عده‌ای راه افتاده‌اند که چطور از اعدام شد حبس ابد و بعد هم آزاد شد و پس. که باید بگویم همچنان اینجکر حون دریده‌ها زیادند. انیدوارم این چرندیات را نبیند و نشنود تا دوباره سر پا شود.
چند نفری هم دیدم که این را ربط دادند به چرندیات چند روز پیش ضحاک ماردوش که نقل شده بود حماس را سرزنش کرده و گفته ما از شما نمی‌توانیم حمایتی بکنیم و البته به رسمیت شناختن اسرائیل وسط شلوغیها در سازمان ملل از سوی ایران. و همه اینها در کنار حرکت جدی آشتی با اسراییل پیش از همه این اتفاقات که یعنی این خرکت حذف مساله فلسطین را لااقل در حیطه غزه از مناسبات جهانی و می‌گویند ج.ا دارد نرمش نشان می‌دهد و کمتر شاخ و شانه می‌کشد از ترسش یا ملاحظاتی بر همین مبنا. خلاصه که استدلال می‌کنند داستان تمام شد. تمام شدن تا حدی ممکن است با توجه به آشتی کنان چین و آمریکا و اینجور داستانها که دیروز اتفاق افتاد. 

راستش وقتی درباره سیاست حرف می‌زنم یکجوری مور مورم می‌شود که توی کوچک را چه به این حرفهای گنده گنده. این عذاب وجدان هم به نظرم همگانیست و میان آدمهای همسن من اثراتش موج می‌زند. حرف زدن از سیاست به مثابه چیزی خجالت آور و وقت تلف کن. چه کثافت‌هایی سالها در مغز ما فرو کرده‌اند کون دریدگان کلاغ‌ها. میتوانی تا دسته به گا بروی اما حتی حرف زدن از دلایل این به گا رفتن بیهوده و ابلهانه است. لابد انتظار دارند ناگهان بپریم برویم همه چیز را عوض کنیم و به نفع خود (نه البته و قطعا، عادلانه مثلا که چیزی کاری از مسیر کلاهبرداری مثلا یا سرت را در کون خودت بکن و … که البته از هر نظر در آن دید درست در می‌اید. درستی بر مبنای نومیدی و خشکه مقدس ساختن واقعیت عینی از این نظر که چی داری و چی نداری و نسبت به کی داری؟).  بر همین مبنا به هر حال به مثل خرچنکی زنده قرر است در قابلمه آبجوش آبپز شویم برای میز ناهار یا شام کسانی که هم از سیاست حرف می‌زنند هم به آن عمل می‌کنند و هم برنده می شوند و هم ما را تصاحب می‌کنند و می‌کشند و زجرکش می‌کنند. 

نمی‌توان جز فحش دادن کاری بکنم و البته کارهایی از روی عصبانیت خواهم کرد که باز وضعیت را بدتر خواهند کرد. ای کاش ای کاش ای کاش راه گریزی بود. کاش بود. یا لاقل امیدی به یافتن روزنه‌ای.