امروز صبح ۱۱ درجه بود و حالا ۲۰ درجه اختلاف دمای زیادیست. رو به خنکی نمیرود. استرس دارم به خاطر کار و حس میکنم دارم گند میزنم توی همه چیز. سربسته، معتادی هستم که رو به سرنوشتی تراژیک چهارنعل میتازد. منتظرم این آرامش که طی آن چیزهایی اینجا نوشتم کی به پایان میرسد. امروز هم گذراندم تا حالا. هوا نیمه ابر است. شنبه این زمان ساعت پنج و نیم هنوز روز بود و حالا شب است و همچنان صدای فوتبالیستها از پشت سر میآید.
رادیو زمانه یک مقاله نوشته که بنابر آمارهای سایت
برای من و تو که برخیزیم
میزان مبارزه با حجاب اجباری در دوجا یکی خیابان و یکی پستهای شبکههای اجتماعی به شدت افت کرده و به بیان دیگر ج.ا در جنگ حجاب تا اینجا برنده بوده در سال جدید که بخشی به خاطر فشارهای بی وقفه بوده و بخشی به خاطر ناامیدی. مقاله در این آدرس پیدا میشود.
مشاهده حسی من هم همین دو مورد را مشخصاً نشان میدهد. به خصوص در شروع سال و تعطیلات نوروز این داستان را به وضوح مشاهده کردم هم سفر به جنوب نشان از اختلاف بسیار زیاد تهران و شهرهای دیگر داشت هم زعد از عید توی خود تهران و در مترو و خیابان این را دیدم. تعداد زنان بیحجاب کاهشی محسوس داشت. هرچند لیلا و برخی اطرافیان هنوز بر همان روالند اما کمی از شور افتادهاند و مصر مثل ۱۴۰۱ نیستند. دکتر خ نیز تحلیل میکرد همان چند ماه پیش، که یک قدم به جلو چند قدم به عقب. و البته تئوری آن خدابیامرز، موتور کوچک و موتور بزرگ هم اینجا به کار خواهد آمد. عدهای اندک که هنوز هستند یعنی که توی مترو در محلهای تجمع و حرکت که میشمارم ده تا بیست درصد بیحجابند، همانها موتور را در حالت استندبای روشن نگه داشتهاند. البته بازگشت به عقب ممکن است اما آگاهی برگشت پذیر نیست و این صرفاً اثر ترس است نه اعتقاد برخلاف پیش از این، تا جای مناسب خودش را دوباره نشان دهد. آزمونی واضح از روندی که در حال رخ دادن است. کلاس سنجش تغییر. آنهم در جدیترین شکلش.
هر لحظه که به اوضاع فکر میکنم میخواهم از شدت خشم مشتی به جایی بزنم یا سرم را به دیوار.فکر میکنم همین خشم را جایی در گفتگو با این آن و توی مترو در شلوغی و خوردن بدنها به هم، ناخودآگاه خالی میکنم یا میل دارم چنین کنم. نمیشود این خشم را برای مدتی زیاد، مهار کرد و آنها که دم دستترند آسیب خواهند دید پیش از باقی یا بدل شدن به چیزی علیه کثافات لجن حکومتی.
به تعویقش میاندازیم عمداً و از روی آگاهی. نه مثل آدمهایی که برایش برنامهای دارند که آنها که بیچارهتر از آنند که در وصف آید. شاید هم نه! چیزی دیگر باشد که نمیدانم. حس میکنم این روزها، که چیزهایی اطرافم در جریان است که نمیفهمم و از آنها اطلاعی ندارم.
امروز دوست همکار ل میگفت با پسرش که نوجوانی ۱۵ ساله است گاهی حرف میزنند یا او به سراغش میآید و حرف میزند که بسیار ناامید است که هر بار دنبال راه فراری از این سیاه آینده میگردد و هر بار دست خالی برمیگردد. میگفت چند شب پیش نیمه شب ساعت ۲؟ خواهرش را بیدار کرده که فکر یک لپتاب دیگر برای خودت باش من این یکی را میبرم کانادا با خودم. پرسیدم مگر برایش برنامهای دارید؟ گفت نه فکر میکند و برنامه میریزد برای خودش.
چیزی بین او و ما هست که گسستی مهیب و هولناک است مغاک است. ما نمیتوانیم بفهمیمش. آنقدر که اصلا ناتوانیم -هر قدر هم که توضیح داده شود- که تصورش کنیم.
به نظر میرسد تناقض شناخت درست است. ما محدودیم به شناخت چیزهایی که با آنها از پیش آشنایی داریم امور ناآشنا از هر طریق ناشناختنی هستند و حالا در این زمان خواهند بود.
گفته-به این مضمون- که شما نمیفهمید و از هیچ چیز خبر ندارید اما بابا من خوشحالم که تو منطقی هستی و میتوانم با تو صحبت کنم .
خوشحال که مشکل حماقت به مسأله لاینحل اضافه نمیشود. این خود آگاهی زیادی میخواهد. این نسل که به هر معنا آگاهتر از نسل ما هستند را میتوان به گیاهی تشبیه کرد که ناگهان به خودش آگاهی پیدا کرده. اینکه در جایی به شدت ناامن، بیفایده و بایر و سترون به دنیا آمده، که به طرزی خوف آور جایی نمیتواند بگریزد و پایش در همین خاک کشنده گیر است. اینکه معلوم نیست حتی روزی به درختی بدل شود که هر لحظه انواع حملات کشنده یا بدتر زجر آور انتظارش را میکشد.
این میان فشار منطقی مهاجرت نابود کننده است.
مینا خواهرم میگوید بچهاش روشا که تازگی به کلاس دوم رفته به پدرش گفته وقتی رفتم دلتان برایم تنگ نشود و چند وسیله را جدا کرده که با خود ببرد. مینا میگفت مدرسه به مضحکهای بدل شده که معلمها چیزی یاد نمیدهند و چیزی هم نیست جز گندیدههایی بیهوده و خطرناک و نومیدی آور در کتابهای درسی و اینکه اما کار زیاد از بچهها میخواهند و پول همه چیز حتی برگههایی که روی آن از بچهها امتحان میگیرند را پدر و مادر باید بدهند غیر از ۱۲ میلیون پول که سر سال گرفتهاند. آنهم مدرسه دولتی نه غیر انتفاعی و اینکه ملزمشان کردهاند هر هفته ۵۰ برگ A4 به مدرسه بیاورند و مینا میگفت که برای باقی کارهایشان منجمله کارهای اداری نیز از همین برگهها استفاده میکنند.
