
فصل یک: از بدن تا تن
هر انسانی دو راه برای یقین به حضور خود در اینجا و اکنون دارد. راه اول لمس کردن و دیدن بدن خود است که به عنوان یک جرمِ ثابت، پیوسته و با سطحی محصور در محیطی که جایگاه مشخصی در آن دارد، درک میشود. این جایگاه، مکانی نسبی است، یعنی مکانی که با موقعیت و فاصلهاش از مکان اشیاء اطراف تعیین میشود. به همین ترتیب، میتوان زمان وقوع رویدادِ این تعیین مکانِ محلیِ بدن را به عنوان یک تاریخ در ترتیبی زمانی پر از traditions، خاطره و انتظار از گذشته، حال و آینده تعیین کرد. این مکانیابی برای خود، مزیتِ جهتیابی دقیق را دارد، اما عیب آن این است که دقیقاً نمیدانیم چه چیزی با این دقت تعیین میشود، و به خصوص اینکه آیا این “چیز” خودِ ما هستیم یا نه. فقط ماتریالیستها خود را بدن خود یا بخشی از آن، مانند مغزشان، میدانند. برای اکثر مردم این امر چندان قابل قبول نیست.
از زمان دموکریت و افلاطون، و به طور کلی از زمان یونانیان در نیمه دوم قرن پنجم قبل از میلاد، این رسم شده است که آنچه در انسان در بدن او جای نمیگیرد، به عنوان “روح” او در نظر گرفته شود، گاه “ذهن” نیز به عنوان سطحی بالاتر به آن اضافه میشود، و انسان از بدن به این “روح” یا “ذهن” به عنوان جایگاه واقعی انسانیت خود عقبنشینی میکند. گواه این امر، امکانِ رایجِ فاصله گرفتن از بدن خود، گویی نگاهی از بالا به آن داریم و از آن به عنوان ابزاری استفاده میکنیم، است. اینکه چگونه روح و بدن با هم به عنوان انسان سازگار میشوند، و به خصوص اینکه چگونه روح با مکانِ بدن مرتبط است، نامشخص است. به گفته افلاطون، بدن قبر یا زندان روح است، اما شوخیِ طعنهآمیزِ کالبدشناسی که اعتراف میکند بدنهای زیادی را کالبدشکافی کرده، اما هرگز روحی پیدا نکرده، میتواند او را به اشتباه خود متوجه کند.
بنابراین، تعیین مکان انسان از طریق بدن، اگرچه در نگاه اول دقیق و برای استفاده روزمره کافی به نظر میرسد، اما در صورت بررسی دقیق اینکه آیا واقعاً خودِ انسان در این مکان جای میگیرد، بیشتر از اینکه شفافسازی کند، باعث ایجاد سردرگمی میشود.
راه دیگر برای یافتن خود در اینجا و اکنون، اگرچه همان دقت قابل اندازهگیری را در چارچوب نظم فضایی-زمانی ایجاد نمیکند، اما این مزیت را دارد که بدون شک خودِ انسان است که در اینجا و اکنون یافت میشود، نه فقط یک لوازم جانبی یا نمایندهای تردیدآمیز از او.
یک راه ممکن برای دسترسی به این مسیر به شرح زیر است:
انسان بیحال و بیتفاوت زندگی میکند، یا در حال چرت زدن یا غرق در فعالیتهای روزمره است، ناگهان صدایی تهاجمی، مانند پارس سگ یا سوت تیز، او را میترساند، یا به زمین میافتد و درست قبل از برخورد میتواند خود را نجات دهد، یا به دلیل ندیدن پله، زمین را زیر پایش خالی میبیند، یا ناگهان ضربه ای به سرش میخورد.
او تحت فشار تهدیدِ ناگهانیِ چیزِ جدیدی که ناگهان وارد میشود، منقبض میشود، چیزی که تداومِ خزندهی زندگیِ او را پاره میکند و او را در تنگنایِ حالِ حاضرِ هم زمانی و هم مکانی قرار میدهد: زمانی به عنوانِ ناگهانیِ بریده شده، و مکانی به عنوانِ تنگنایِ ناشی از انقباض.
در این حالت، او خود را در مکانی تجربه میکند که هم اینجا و هم اکنون، هم مکانی و هم زمانی، تعیین شده است، اما نه به طور نسبی در چارچوب نظم مکانها یا تاریخها، بلکه فقط در موقعیتی که هنوز دیده نشده است، فقط در مقابلِ چیزِ جدیدِ هولناکی که برای او رخ میدهد.
در شوکِ انقباض، تمام چارچوبهای نظم فضایی و زمانی دیگر در دسترس نیستند. در عوض، مکانی مطلق به انسان اختصاص داده میشود که در عین حال لحظهای مطلق است، و اکنون بدون شک روشن است که واقعاً خودِ او در آنجا حضور دارد.
این امر از طریقِ عاطفیِ او، در وحشتِ به عنوانِ تهدیدِ خود را تحمیلکننده، روشن میشود، که بدون هیچ قید و شرطی به او اطمینان میدهد که در این تنگنایِ ناگهانی خودِ او درگیر است، بدون نیاز به جستجوی چیزی مانند بدنِ مادیِ خود، که با کم و بیش اطمینان باید با آن هویت یابی کند تا بتواند باور کند که در اینجا و اکنون است.
یافتن خود در حالِ حاضرِ برملا شده توسطِ ورود ناگهانیِ چیزِ جدید، حسی است که بدون نیاز به دیدن و لمس کردنِ بدنِ مادی و بدون توجه به جایگاه اشیاء در روابط فضایی و زمانی، رخ میدهد.
این امر، یک حالتِ استثناییِ نادر از تنگیِ شدیدِ حسشده است، اما در بُعدِ تنگی و وسعت، یک پیوستارِ توزیعِ وزنِ متغیر بین تنگیِ حسشده و وسعتِ حسشده به آن متصل میشود.
در این پیوستار، ترس و درد، بسیار نزدیک به وحشت قرار دارند. در شدتِ حادِ خود، آنها حالِ حاضر را به عنوانِ مکانی مطلق و لحظهای مطلق، تقریباً با همان خشونت پاره شدنِ ناگهانیِ تداوم در وحشت، اما به روشی دیگر، آشکار میکنند.
در ترس و درد، هنوز میل به “دور شدن” وجود دارد. انسان در این حالات “از خود بی خود” نشده است، بلکه میخواهد از موقعیتِ فعلی خود دور شود. اما این میل به دور شدن با مانعی روبرو میشود و به همین دلیل، ترس و درد، حالاتِ متضادی هستند. این تضاد، در تقابل با “وحشت” قرار میگیرد، که صرفاً آزاردهنده است، زیرا پس از فروکش کردنِ آن، باید دوباره به خود بیاییم. میلِ انبساطی لزوماً به معنایِ میل به دور شدن از یک مکانِ نسبی نیست، که توسطِ موقعیت و فاصلهاش با مکانهای دیگر تعیین میشود. گاه فرد در ترسِ شدید، فلج و بیحرکت میشود و فقط میلرزد. اما در هر حال، میلِ انبساطی در ترس و درد، به دنبالِ دور شدن از “مکانِ مطلقِ حالِ حاضرِ برملا شده” است. این امر در حرکات و اشاراتِ شخص نیز نمود پیدا میکند. در این میان، ترس در مقایسه با درد، از مزیتِ نسبی برخوردار است. فردِ مضطرب میتواند در حرکاتِ Fluchtِ هراسانِ خود، از موقعیتِ فعلی دور شود، اما در این فرآیند، تنگی و محدودیتِ فلجکننده را نیز با خود حمل میکند تا زمانی که به مقصد برسد و احساسِ رهایی از اضطراب را تجربه کند.
ترس و درد همراه با سرگیجه و مشابه آن، در پیوستار بین تنگی و گستردگی، قطب غالب تنگی را در برابر گشادگی زیربنایی اشغال میکنند. تعادل تقریبی هر دو گرایش در تلاش برای نیرویی مانند بلند کردن، کشیدن، بالا رفتن و همچنین در هنگام نفس کشیدن (دم) وجود دارد، که در طول آن برتری اولیه گستردگی به برتری تنگی تغییر می یابد. برتری گستردگی بر تنگی برای موجهای قابل احساس مشخصه است، با الگوهای شهوت و خشم؛ سپس یک انگیزه گسترش دهنده قدرتمند در برابر تنگی تنش آور متورم می شود و برتری خود را به یک پیروزی قدرتمند گسترش میدهد، اما تنها تا زمانی که مانع ادامه دارد. زمانی که تنگی شکسته می شود، گستردگی به شکل دیگری که از تنگی جدا میشود و دیگر در برابر آن متورم نمی گردد، تبدیل می شود، به یک حالت شناور یا جریان یافته، همانطور که در تسکین از یک نگرانی سنگین، وقتی سنگینی فیزیکی دیگر به عنوان یک فشار و مانع ظاهر نمی شود، بنابراین شخص شروع به جهیدن یا پریدن از شادی می کند و در خستگی رضایت بخش. بنابراین پیوستار تنگی و گستردگی قابل احساس، بین شکل های افراطی که در آنها تنگی و گستردگی از یکدیگر جدا می شوند، در یک بخش میانی از تنیدگی آنها گسترده می شود، جایی که گاهی تنگی و گاهی گستردگی غالب است.
تمام این حالات احساسی قابل درک بدون نیاز به دانستن ظاهر فیزیکی و لمس بدن انسان رخ می دهند و به انسان اجازه می دهند تا خود را در اینجا و اکنون بیابد، اما فقط در ارتباط با حداکثر تنگی، که توسط ظهور ناگهانی چیز جدیدی در یک لحظه و مکان مطلق آشکار می شود. دلیل این وابستگی چنین است: “من بودن”، “اینجا و اکنون بودن” شکل های هویت مطلق هستند. من از هویت مطلق در مقابل هویت نسبی با چیزی صحبت می کنم؛ هویت مطلق یعنی این بودن، خود یا خودش بودن، متفاوت از دیگران. هویت مطلق روی چیزها نوشته نشده، و این کاری هم نمی کند، زیرا نوشته نیز به چنین گواهی نیاز خواهد داشت و به همین ترتیب تا بی نهایت ادامه می یابد. هویت مطلق باید ابتدا از جریان روان زندگی و گذر زمان که همه چیز در آن محو می شود، با متوقف کردن این جریان کسب شود، و برای این یک گسست لازم است که جریان را متوقف کند – حتی در پیوستار بین تنگی و گستردگی – اما برای این، آشکار شدن حضور تحت فشار چیز ناگهانی جدید نیز لازم است. به همین دلیل انسان خود را در اینجا و اکنون احساس می کند، بدون نیاز به دیدن و لمس، فقط تا زمانی که دید حداکثر تنگی قابل احساس، حضور آشکار شده، دست کم به عنوان یک امکان برای او حفظ شود، حتی اگر دور باشد. این در اضطراب و درد از طریق نزدیکی بی واسطه این دید، در تلاش برای نیرو، شهوت و خشم از طریق مبارزه با تنگی که هرچند توسط گستردگی سبقت گرفته شده اما هنوز فائق نیامده است، و در آسودگی و خستگی لذت بخش از طریق جدایی که در آن تنگی درست از طریق رهایی از آن احساس می شود، اتفاق می افتد. زیرا وقتی رهایی به آزادی کامل تکمیل می شود، شادی آسودگی و شناوری پرنشاط، لذت خستگی و موارد مشابه به بی تفاوتی کند تبدیل می شوند؛ آنها فقط از یادآوری تضاد، تا زمانی که آن هنوز نقشی ایفا می کند، تغذیه می کنند.
من تمامِ طیفِ حالاتِ حسشدنی را که در بُعدِ تنگی و وسعت قرار دارند، اما نه با دیدن و نه با لمس کردن و نه با سایر حواسِ معمولِ دیگر (شنوایی، بویایی، چشایی) قابلِ درک هستند، “قلمروِ حالاتِ جسمانی” مینامم. این حالات شامل چه چیزهایی میشوند؟
در مرحله اول، صحبت از تکانه های جسمانی در نزدیک ترین معنا است، تنها تکانه های جسمانی ساده مانند ترس، درد، اضطراب، گرسنگی، تشنگی، خارش، گزگز، انزجار، آرامش، شهوت، خستگی، سرزندگی، رخوت و بسیاری دیگر. در مرحله دوم، تمام تکانه های جسمانی ناشی از احساسات مانند شادی، غم، خشم، عصبانیت، شرمندگی، عشق، نفرت، شیفتگی، دلهره، ترس، اضطراب، اشتیاق و موارد مشابه قرار دارند.تکانه های جسمانی در اینجا یکی از مردم عادی متفاوت هستند که جنبه های درونی گرفتار واقعیت فیزیکی، سرنوشت، ماجراجویی یا خطرات زندگی شده اند، بلکه آنها مستقیما مربوط به حیات جسمانی هستند. آنها عمیق ترین و غنی ترین لایه از آگاهی جسمانی را تشکیل می دهند و در عین حال لایه ساده و عمومی آن را. آنها شالوده همه چیز هستند، بی آنکه نیازی به پیوند با چیز دیگری داشته باشند.
اما احساسات تنها از طریق درگیری احساسی جسمانی قابل درک برای انسان، که من آن را “دستگیری” می نامم، به احساسات واقعی و نه فقط ادراک فضاهای احساسی تبدیل می شوند، زیرا فرد درگیر، تا احساس او از آن احساس اصیل باشد، ابتدا باید تا حدی با انگیزه آن همراه شده باشد، قبل از اینکه بتواند با پذیرش یا مقاومت در برابر آن درگیر شود.
در مرحله سوم، واکنش های جسمانی شامل حرکات قابل درک (نه محسوس) مانند لرزش، پریدن، جویدن، بلعیدن، دم، بازدم، راه رفتن، گرفتن، رقصیدن، صحبت کردن، نوشتن و موارد مشابه می شوند، تا جایی که از حرکت اعضای قابل رویت و لمس بدن صرف نظر شود.
چهارم، جهتهای قابل درک مانند نگاه یا نگاهی که فرد به چیزی می اندازد یا از آن چشم بر میدارد، جزء واکنشهای جسمانی محسوب می شوند. نگاه با سایر واکنش های جسمانی مانند درد سر یا شکم، ویژگی گسترش فضایی را به اشتراک می گذارد که با انتقال واکنش های جسمانی (مثلا احساسات) به یک روح – فارغ از اینکه در مورد آن چه فکری دارید – سازگار نیست؛ اگرچه این گسترش، گسترشی خاص و از نظر نوع، متفاوت از گسترش فیزیکی بدن است، همانطور که بلافاصله نشان داده خواهد شد.
برای ارائه یک فرمول بندی خلاصه، معمولا می گوییم: جسمانی آن چیزی است که فرد می تواند در ناحیه (هرگز، نه آنطور که در نگاه مشخص است، نه لزوما در محدوده بدن) بدن مادی خود، از خودش (به عنوان متعلق به خودش که اینجا و اکنون است) را بدون استفاده از پنج حس (بینایی، لامسه، شنوایی، بویایی، چشایی) و طرح ادراکی بدن مشتق شده از شهادت آنها (تصور عادتی از بدن خود) احساس کند. سپس می توان کلیت واکنشهای جسمانی با وضعیت فضایی و پویایی آن که هنوز باید تعیین شود را به عنوان جسم در نظر گرفت؛ تا حدودی می توان تعریف را بعدا، زمانی که ارتباط جسمانی مورد توجه قرار گرفته است، گسترش داد.
زبان آلمانی این شانس ویژه و کاملا غیرمعمول را دارد که با “لایب” (لیب) و “کورپر” (کُرپِر) دو واژه رشدیافته یا درآن رشدیافته دارد که امکان تمایز بیدردسر قابل احساس از قابل ادراک حسی در انسان را فراهم میکند، در حالی که افراد غیربومی ناچار باید با توصیفات پیچیده قانع شوند، مانند سارتر با “کور پور سوا” و “کور پور اوتری”. اگرچه دایره المعارف گریم برای “لیب” و واژه پیشین آلمانی باستان و میانه “لیپ” تنها معانی “ویتا پرسونا کورپوس” یعنی “زندگی، شخص و بدن” را ذکر می کند، اما یک بیت از شاعر رمانتیک فریدریش فون هاوزن حتی برای آن زمان اولیه، لیب را به عنوان لانه تکانه یا منشأ انگیزه نشان می دهد.
دل و تن من میخواهند از هم جدا شوند
آنها که مدتهاست با یکدیگر همراه بودهاند
تن میخواهد با کافران بجنگد سرسختانه
اما دل، یک بانوی زیبا را برگزیده است جانانه
این بیت نشان میدهد که از همان دوران اولیه، واژه “لیب” در زبان آلمانی برای اشاره به بعد قابل احساس و درک درونی انسان، متمایز از بدن فیزیکی، به کار میرفته است. این تمایز میان جنبههای درونی و بیرونی انسان که در دو واژه “لیب” و “کورپر” متجلی شده، ویژگی منحصربفرد زبان آلمانی است که امکان بیان دقیقتر این مفاهیم را فراهم میآورد.
فرهنگ غربی، تحت رهبری فلاسفه، الهیدانان و دانشمندان علوم طبیعی، از میان دو رویکرد انسان به خود به عنوان موجودی در اینجا و اکنون، همزمان در فضا و زمان، تنها بینایی و لامسه را به عنوان دروازههای بدن مادی برگزیده و بدن ملموس را حداکثر در گوشهای تاریک از روان، در پناهگاه جهل، تحت عناوینی مانند “احساس اندامها”، “حس عمقی” و “حس عمقی” جای داده است.
به اعتقاد من، روح چیزی از پیش موجود نیست، بلکه یک سازواره ایدئولوژیک است که توسط یونانیان ابداع شده است تا کل تجربه یک انسان را در یک دنیای درونی خصوصی جای دهد تا او به عنوان موجودی عاقل، ارباب خانه خود بر انگیزههای غیرارادی، به ویژه انگیزههای جسمانی و احساساتی که از طریق آنها ایجاد میشوند، باشد.
این دوگانگی در تجربه، انسجام پویای شخصیت را از هم میگسلد و آن را با پیوندی میان دو موجودیت جایگزین میکند که هرگز به طور رضایتبخشی (به جز شاید اسپینوزا) تبیین نشده است. بدون در نظر گرفتن بدن به عنوان عنصری ملموس، فهم حضور کامل انسان در اینجا و اکنون غیرممکن میشود. انکار بدن، تفکر غربی را از درک دیدگاههای مهمی درباره انسان و آنچه به او داده شده است، محروم میکند، دیدگاههایی که در ادامه به آنها خواهیم پرداخت.
