یادداشت هشتم آبان و نفی غیبت

هوا همچنان گرم است یعنی در حدی که نه گرم و نه سرد و در حد آنچه قدیم از بهار امتظار داشتیم یا در افسانه‌ها به عنوان ویژگی بهار آمده است.به هر حال به نظر نمی‌رسد امسال زمستانی در کار باشد.

فضا همه جا همچنان ماتم زده است. صدایی از کسی نمی‌شنوی. علی‌رغم شلوغی مهیب و سردرگمی مهیب‌تر.

سر راه به مترو مجبورم از ته الوند تا ایستگاه مصلی را پیاده طی کنم که متعاقباً باید از اتوبان رسالت و از کنار ورودی تونل راه بپیمایم و هر روز بلا استثنا ماشینها و موتورهایی را می‌بینم که برعکس مسیر حرکت می‌کنند در آن شلوغی غیرتمندانه که جای سوزن انداختن نیست ناگهان یکی دست بلند می‌کند و سر و سنگین ماشینش را سر و ته می‌کند و وارونه طوری که انتظار دارد راه را برایش باز کنند به سمت آفریقا در لاین غرب به شرق اتوبان حرکت می کند. موتورها البته کمی ترسناکترند و هیچ معلوم نیست موتوری که توی پیاده رو جلویت گاز می‌دهد ناگهان مسیرش را به هر طرف عوض نکند. از توی پیاده رو نمی‌شو راه رفت. پیاده رو را موتوری‌ها اشغال کرده‌اند و انتظار دارند تو حواست باشد و در پیاده رو ۱.۵ متری راه را برای حرکتشان باز کنی. مسیری که تا چند ماه پیش ۲۰ تا ۲۵ دقیقه پیاده‌روی بود حالا بعضا به ۴۰ دقیقه نیز می‌رسد. بسکه باید هی بایستی تا موتوری رد بشود یا در گذر از تقاطع خیابان‌ها از این پیاده روتا روبرویی که بینشان یک خیابان هست، تا الی بینهایت، راه بروی مگر جایی پیدا کنی که ماشینها کون به کون پارک نکرده باشند و بتوانی بگذری به پیاده رو. نکته جالب اینکه معمولا در این مسیر که ماشینها در ترافیک یا ایستاده‌اند یا با سرعت ۱۰ کیلومتر راه می‌روند، تصادف هم می‌شود و آن‌هم چه تصادف‌هایی. عجیب که دیروز در تصادف پراید و ۲۰۶ پراید تا کاپوت له شده بود. محیر العقول است. هر چه فکر می‌کنم عجیبتر می‌شود ماجرا.

مترو صبح شلوغ بود و بعد از ظهر نیز هم در برگشتن توی ایستگاه مصلی ۴ قطار را نتوانستم سوار شوم از شلوغی و داخل مترو گرم است و مرتب عرق می‌ریزم. نیم نیم بعدازظهرها موبایل دستشان است و صبح‌ها تقریباً همه. نسبت به پارسال و سال پیش از آن، علی‌رغم شلوغتر شدن و نامنظم‌تر شدن حرکت قطارها تا هرج و مرج کامل در برخی اوقات، روی‌هم‌رفته رفتار مسافران متمدنانه‌تر شده. اگر قطار شلوغ باشد کسی تا جای ممکن هل نمی‌تهد تا تو بیاید مگر با معذرت خواهی یا به نحوی راضی کردن آدمهای داخل قطار که منجر به این شده که بسیاری جا می‌مانند و نمی‌توانند سوار اولین قطاری که می‌آید بشوند.این مشخصاً از اثرات انقلاب #زن‌زندگی‌آزادی است و حضور پر تعدادزنان در واگن‌های عمومی. حضوری برابر یا درواقع مانند مردان در واگنهایی که پیش از این به سختی می شد مثلا همراه همسرت در شلوغی سوارشان بشوی.
فایل صوتی یک آقایی را گوش می‌دهم به نام حیدری؟ درباره اسپینوزا به نظرم عمیقا چرند می‌آید. دفاع از اسپینوزا بعد از هگل کمی ابلهانه است و تا جایی که دارم می‌خوانم هنوز دیدگاهی خطرناک برای جهان امروز را در خود دارد. با هیجان حرف می‌زند و می‌گوید و می‌رود و بدون هیچ تردیدی. حالا هم دارد درمورد تاریخ حرف می‌زند و آن مفهوم عجیب حافظه تاریخی. این مفهوم که دیدگاه خاصی را در وضعیتی خاص برای دوری جستن مثلا از نسلکشی یا فجایعی شبیه این کاربرد می‌یابد را نمی‌توان تعمیم داد به وضعیت معمول که مثلا من یادم باشد که خامنه‌ای قاتل است، خوب چیزی تغییر نمی‌کند. و اتفاقا خود این کاملا به مفهوم هگلی ضد و غیر تاریخی است به یک دلیل ساده که تغییر را انکار می‌کند. به یاد داشتن چیزی آنهم در مقام صرف نشانه و نه روابط لااقل مثلا علت و معلولی که به عنوان هشدار در نهایت به تحلیلی در ساختار در بهترین حالت راه می‌برد که خوب باز هم چیزی را به خودی خود نشان نمی‌دهد چرا که ساختارها نیز تغییر می‌کنند و این تغییر پایه گذاشتن یک روایت را بر مبنای روایت امروز تا حد زیادی وابسته به دیگر شرایط نمی‌کند. آنچه حافظه است نشانه‌ای می‌تواند باشد به مثابه مهره‌ای در میان باقی مهره‌ها و البته باز هم تاکید بر آن، مسیری برای رهایی نشان نمی‌دهد. صرف ترس را نهایتا یادآور شود.
غیر از اینکه این دید به تاریخ که چیزی بوده و گذشته، لازمه اصلی بازشناسی تاریخ است. اینکه چیزی بوده اما نگذشته، نه تاریخ است نه توان برساخت مفهوم و نشان دادن راه رهایی را دارد. چرا که چیزی که از آن به قدر کافی دور نشده‌ای امری حسی است که حتی بیرون از منطق خود احساس می‌ایستد و به سردرگمی دامن می‌زند. اما اگر قرار یاشد به نوعی شبیه برمن به این مفهوم نگاه کرد شاید چیزهایی بتوان درون این مفهوم یافت. اینکه مثلاً اگر قصد داری خود را با روایت تاریخی قوم ژرمن پیوند بزنی باید مراقب باشی که به هر دلیل روند این تاریخ به نسل کشی انجامیده و تو مشخصاً باید مسئولیت این جنایت را بر شانه کشیده و از این بابت در تاریخت سرافکنده باشی و مراقب تا تکرار نشود. یا البته ایرانی و نسل کشی بهایی‌ها و بابی‌ها و چپها در دهه ۶۰ و زنان و دختران همین الان و بسیاری باقی که خوشبختانه به نظر می‌رسد چندان هم به قوم او ربطی ندارد که در اصل موضوع تفاوتی ایجاد نمی‌کند. یا هر مدل روایت تاریخی دیگر. یا می‌توانی از اینها تبری بجویی و جایی برای خودت پیدا کنی که هیچکدام اینها نیست. هر چند در نگاه اول واجد نوعی جزمی گرایی است که چیزی را محقق و اثبات شده و قطعی در نظر می‌گیرد که باید گفت اصلأ اینطور نیست چرا که اگر همه چیز را سوژه و موجود درک کننده بر می‌سازد و فهم چیزها فهم اوست از میان رفتن او نقطه پایانی بر هر نوع مفهومی خواهد بود و از این نظر نمی‌توان جزم‌گرایی را به بد بودن کشتار تعمیم داد. متعاقباً می‌توان نوعی اخلاق را بر همین دید مطلق ساز به مثابه عام تعمیم داد. که البته منطقیست بر پایه منع ترور و مشخصا کشتن به مثابه حد نهایی دانستن که البته اصلا اخلاقی نیست و ورای خود اخلاق نیز می‌ایستد و اخلاق را به مثابه موجود در این حد در خود می‌پذیرد. چیزی فرانسوی نیک و بد و باقی چیزها.