یادداشت اول آبان- سردی یا گرمی؟

از دیروز هوا همچنان بد نیست با اینکه کمی گرمتر شده. گرمتر شدنش آنقدر محسوس نیست تما اینقدری هست که با جلیقه‌ای که از هفته پیش می‌پوشم امروز در محیط‌های سربسته عرق کردم و البته اینکه دمای cpuکیس دفتر به ۷۰ رسیده بود. امروز هم همانجا نشسته‌ام که دیروز. صندلی را عوض کردم چون آقای ش سرایدار ساختمان شرکت امروز روی آن نشسته بود و گویا برخی روزها بعد از ظهر اینجا می‌نشیند. فکر می‌کنم با برادرش زندگی می‌کند و ترکمن هستند و من الان که خواستم نامش را بنویسم ترکمن یادم بود نه ش. احتمالا باید کمی ناراحتش کرده باشم و آرامشش را به هم زده باشم. مردی حدود ۵۰ یا بیشتر آرام و بی صدا و کم حرف منطقی و معقول. آنقدر که احتمالا بشود با او احساس امنیت داشت. نباید اینجا بنشینم. حالا البته من قطعا عادی نیستم. زندگی معمولم اینجا و اینطور به خطر می‌افتد و مال او هم. شاید فردا رفتم پارک سر کوچه.

 

خبر مرگ مغزی آرمیتا گراوند امروز تایید شده. فراموشی این یکی میان اخبار جنگ اسراییل و غزه که حالا تهدید کرده اگر حزب‌الله حمله کنند ایران را می‌زند. داشتم فکر می‌کردم شاید بد هم نباشد ما که به مرگ تدریجی رسیده‌ایم. بگذار یکسره بشود. شاید مثل ج.ج.ا در روسیه دوباره یک انقلاب اکتبر راه انداختیم و… که خوب از

 هر طرف بروی امید نجاتی نیست نه رهایی بخشی نه زندگی معمولی. ا.ق از کانادا برایم در اینستاگرام پست‌های مهاجرت می‌فرستد که اگر به کانادا بیایی با ویزای توریستی یا هر ویزای دیگری می‌شود ماند و …. سرم درد می‌گیرد. چرا مانده‌ام؟ چون نمی‌توانم جایی بروم. چرا نمی‌توانم جایی بروم؟ حال ندارم؟ نمی‌دانم جواب خوبیست. توان صبر کردم و برنامه ریختن برای آینده‌ای چنین دور و طی کردن انواع پیچ و خمها میان آینده‌ای که حالا برای من به چند ساعت آینده حد می‌یابد- چند ساعتی که هر لحظه‌اش منتظر حادثه‌ای خانمان براندازی که شاید نه، که می‌آید، و آمده، مثلاً همین دیشب- به اینطور پیگیری قد نمی‌دهد. دیشب باز ل بعد از شام قهر کرد و رفت توی اتاقش و در را بست. اینبار چرا وقتی من تمام کرده‌ام تو هنوز می‌خوری و صدای غذا خوردنت اذیت می‌کند. می‌ترسم از بی‌خانمانی در این سن و سال. توان شب توی خیابان خوابیدن را ندارم که احتمالا دیری هم نخواهد پایید. بی‌خوابی و کثافت و گرسنگی و اخراج و ادامه بی وقفه این نوع هم‌افزایی تا مرگی ناجور. ترجیحم خودکشی است هر چند راه درست را پیدا نمی‌کنم و فقط برای امروز عقبش می‌اندازم.

در گروه تلگرامی دوستان مرکز جز من و س.م این چند وقت کسی فعالیتی ندارد و هر چند ۵ نفر بیشتر نیستیم این آزار دهنده است که س.م چند وقت پیش گفت و دیشب باز تکرار کرد و بالاخره ناگهان سوالی پرسید که هیچ بلد نبودم اما تلاش کردم سر در بیاورم هر چند حس ناامنی سراغم آمد و این فکر که بعد از ده سال سرو کله زدن بیهوده با فلسفه کانت و هگل و قبلش باز ده سال سر و کله زدن با برخی تفکرات کاملا متضاد با آنچه امروز می‌خوانم از قبیل نشانه‌شناسی و ساخت گرایی و فوکو و دریدا و حتی هایدگر و البته نیچه و بیش از همه نیچه چطور چیزی نشنیده‌ام درباره این و جای هیچ فروتنی هم اینطور نمی‌ماند که هر چه یادم بود را اینطور برایش نوشتم:

S:
مهدی حالا که خودم و خودتیم تو در مورد abductive reasoning اطلاعاتی داری؟

m:
نه والا چیز زیادی نمیدونم. یکم قبلا پیرس خونده بودم اما ناقص و ابتدایی. بیشتر نشانه شناسا دوسش دارن گویا.

S:
اره. نشانه شناسی خیلی چیز باحالیه. البته من تو دیزاین منظورمه، نمیدونم توی چه جاهای دیگه ای هست، سمنتیک و سمیوتیک. تو زبان شناسی و رسانه هم دیدم. این استدلال استنباطی میشه یا ربایشی؟

m:
دقیقا توی نشانه شناسی و زبانشناسی سوسوری زیاد به کار میاد. یادم نیست کی اما یکی با همچو استدلالی نشانه ها را به ۳ بخش تقسیم کرده بود. و فکر کنم خود پیرس بود. symbol, icon, index

S:
کجاش به کار میاد؟ می دونی اینو؟

اینو تازه نصفشو خوندم ولی در مورد بیشتر رسانه است.

m:
آره. بیشتر برای رسانه است.
نه سخت نیست یکم باید خودت رو رها کنی. مناسبات منطقی ذهنی رو یکم عوض میکنه.

S:
من این استدلال استنباطی موضوعم نیست تازه، تفکر استباطی برام مشکله. Abductive thinking

m:
.lفلسفه قسمت اعظمش در مورد اینه که شل وا بدی😂
من خیلی نمیدونم اما به نظر میاد میخوان در برابر استدلال قیاسی این رو بگذارند که بشه در مناسبات تک بعدی غیر ریاضی هم ازش استفاده کرد. یک دوره ای بعد از جنگ جهانی دوم و اون کشتار عده عظیمی دنبال این بودن که تا جای ممکن از منطق جهانمشول قدیم فاصله بگیرن و منطقهای نسبی تر رو بنا کنند مثل منطق بیانی یا ARGUMENT LOGIC یا همین استنباط و ... که این یه جورایی شبیه تره به مدل ریاضی. به این علت که بر اساس گفتگو بنا نشده. اما به نظر میاد می خواد مساله تعین رو بر اساس جهان جدید و ساده ترین ربطها بیان کنه. اولین مساله توی هر منطق مدرن مساله تعین است. چیزها چطور از هم جدا میشن و چرا از اونجا پیش میاد که اونوقت مثلا اصل کدومه فر

ع کدومه کدوم اصلی تره و در تعین یکه و ...خلاصه که اینجا شما دیگه با منطق آلمانی مشخصصا سر و کار نداری. یعنی اصلها و از روی اصلها رسیدن به قواعد و بعد قوانین و از روی قوانین به اینکه این چیه و چطور کار میکنه. اینجا صرفا دنبال ساده ترین ارتباط میگردی و روی همون کارهات رو انجام میدی بدون اصل. یکم در پیت و بی معنیه اما خوب کار میکنه.

یه جورایی منطق پراگماتیسم هم همینه.

فی الواقع به چرایی کاری نداری

دنبال چگونگی میری فقط که فعلا برات توضیح بده.

آها آقای هابرماس بهش میگه منطق کارکردی. یعنی نیاز به توضیح نداره همینقدر که کار کنه کافیه.

S:
توضیح هم داره؟ برم این سرنخی که دادی رو جلو، ببینم چی دستگیرم میشه

m:
آره میبردش توی دسته know-how

البته هابرماس خودش پاش گیره اما تلاش میکنه اونم که از دردسر منطق قدیم بیاد بیرون.

-چندی پیش داشتم کتاب «روزها در راه» مسکوب را می‌خواندم. خاطرات پراکنده‌اش از چندین سال بعد از انقلاب و نقل قولهایی که از صحبت‌هایش، تلفنی یا رودررو آورده بود و فکر می‌کنم اگر الان بود خیلی راحت می‌توانست اصل پیام ها را با یک کپی و پیست ساده با همان لحن و اطوار که گفته شده بود به راحتی بیاورد در خاطرات. دنیای عجیبیست بعد اینترنت که کسی حتی دیگر قبلش را یادش هم نیست. –

اما ذهنم درگیرش شد. امروز دوباره نگاه کردم و همان پراگماتیسم است. فکر کردم همینطور بنشینم و کتاب پیرس را بخوانم ببینم چی دستگیرم می‌شود اما اگر واقعا بحث بر سر بهترین تبیین ممکن باشد و بهترین در زمان بوجود آمدن پرسش، پس از قرن ۱۹ تا الان باید هزار بار اصل قضیه و تبیین پیرس تغییر کرده و به روز شده باشد. چرا که اگر نخواهی اصل بگذاری و به اصلها پایبند باشی تا بدل به تاریخ شود آنطور که هگل در منطقش می‌کند، یعنی مطلق سازی روابط آن لحظه و روی آن ایستادن و مسیر بعد را روی آن بنا کردن و ادامه دادن تا شکل گیری تاریخ، پس چطور می‌توان چیزی ساخت؟ وقتی حتی گسست هم بی معنا می‌شود که محل جدایی چند پیوستگی نیست؟ فکر بکر و جالبی باید باشد. ذهنم را مشغول کرده باید بخوانم و بنویسمش. نکته‌ای که صبح یادم آمد قرابت تعریفیست که می‌توان از abduction و فرایند speculation داشت که مرادی هم ازش حرف می‌زد در تعریف اشپکولاسیون. سر صبح از gpt پرسیدم نسبت بین این دو را که پاسخش شبیه این بود که اولی ریاضی‌وار تر است و دومی بیشتر به رها کردن خیال شبیه است. هر چند تا الان در نظرم نسبت ai را مثلا با اشپکولاسیون بیشنر می‌بینم تا ابداکشن. هر چند این چند وقت به برقراری این نسبت شک کرده‌ام چون مسیر ادامه یابنده چیزی غیر از اشپکولاسیون دیالکتیک هگلی را نشان می‌دهد. میخوانم و می‌نویسم در یک جداگانه همینجا.

حالا که اینها را می‌نویسم توی ایستگاه مترو گیر افتاده‌ام. شلوغ است و قظار نیست یکی که بعد از حدود یک ربع آمد نایستاد و رد شد و بعدی را هم از شلوغی نتوانستم سوار بشوم و همینطور بعدی را و این یکی هم که سوار شده‌ام بعد از یک ایستگاه حالا پنج دقیقه‌ای هست که ایستاده و الان از بلندگو گفت مسافرین محترم به دلیل ترافیک خط… هستیم حالا. این وسط یکی هم که با زورچپانی سوار شد داد سخن داده که مترو همه جا همینطور است و من ژاپن بودم و …
مشخص نیست در اینطور مواقع چه باید کرد و یکی که با این وضع سوار می‌شود و عذاب وجدان می‌گیرد از رفتار نامتعارف و خودش را ملزم می‌داند توضیحی آب‌دوغ خیاری بدهد، اگر احتمالا کسی به این لحظه‌ها فکری کرده باشد و راه حلی برای رفتار در اینجور مواقع یافته باشد قطعا از راه حل پیروی خواهد کرد و کارا یا ناکارا راه حلی که اعلام می‌شود به سرعت به چیزی معمول بدل می‌شود و جزو زندگی معمولی قرار می‌گیرد آنطور که طرف هم  الان تلاش داشت رفتارش را عادی سازی کند. اما آموزش در حال تعطیل است. یارو حسینی دیروز گفته آموزش و پرورش باید تعطیل شود.

حالا هم این خبر:
وزارت آموزش و پرورش اعلام کرده است همه پذیرفته‌شدگان نهایی آزمون استخدامی این وزارتخانه در رشته شغلی دبیری و هنرآموزی ملزم هستند که «مدرک روخوانی و روان‌خوانی قرآن» ارائه کنند.
آدمها بدون آموزش و بدون پایه ثابتی از منطقی واقعی به جهنم زندگی خود دامن می‌زنند. امروز ب.ا سر کار می‌گفت در خانه‌مان ماست خوردن را ممنوع کرده‌اند برای من- چون ماست دوست داشت آنطور که برای صبحانه هم می‌خورد- و مدتهاست ماست نخورده‌ام و بیایید ترشی بیاوریم حالا که ماست نیست سر نهار. دلیلش را که پرسیدم به ماجرای سردی و گرمی و اینطور چیزها اشاره کرد و من که اعتراض‌کردم ا.ل هم پشتش درآمد و من عنان از کف دادم و گفتم بیهوده است و من در هیچ متن علمی و پزشکی چیزی در این مورد پیدا نکردم که به سالها ادامه یافتن این درک اشاره کرد که «پس جواب داده» و …که مثال اسفند را که اخیرا یکی در bbcداده بود آزمایش، برایش زدم و قبول کرد. و به سرعت از رفتارم دچار شرمندگی شدم که تند پریده بودم و… خودم هم درگیر همین نوع نادانی‌ام.
+مردک با تمام هیکلش جلوی در ایستاده و داد میزند یه‌خورده سریعتر پیاده شید یه خورده سریعتر.+
عادی یودن را اینها هم یاد گرفته‌اند همه کثافت کاری‌هایشان را بدل به قانون می‌کنند و داد می‌زنند قانون مملکت است. پراگماتیسم؟ نه بیش از آن در هرج و مرج گیر افتاده‌ایم که اینطور تفکرات بی پایه بتواند چیزی را درست کند. چماقی می‌شود در دست آنها خوشحال از بی‌تاریخی. این هم متنی جداگانه می‌طلبد. جماعتی باید بنشینند و هر روز به این پفیوزی‌های جماعت رذل بی وجود دزد و احمق فکر کنند و درزهای فکر را ببندند. هر چند آنطور که به نظر می‌آید آنها سالهاست این شکل از پفیوزی را برون سپاری کرده‌اند و عده‌ای موفقیت موفقیت گویان مسیر خونشویی پیش گرفته‌اند و اینها زا آنها می‌سازند و بیش و بهتر از ما هم کار می‌کنند.
کسانی که ر.ا و م.س باشرفترینشان محسوب می‌شوند. و من هنوز باورم نشده که چند سال در معیت اینها در اتاق فکر فرقه آدمخوار بوده‌ام.
چه جالب یکی پیوند کووالانسی بنزن روی گردنش خالکوبی کرده. مردی کچل با ریشهای بور که جلیقه‌ای پشمی و نازک و سیاه و بی یقه پوشیده و خالکوبی روی گردن سفیدش تصویر جالبی ساخته از این بالا که من ایستاده‌ام و او نشسته توی قطار. خالکوبی روی گردن را دوست دارم. شاید یک موقعی… دوست داشتم بزنم سر شانه‌اش و بگویم خالکوبی‌ات خیلی قشنگ است اما از ۱۲ مدل واکنشی که تصورم کردم همه عجیب و خطرناک یا شر‌م‌آور جلوه کردند.

 

 

 

 

 

translate