دوم آبان.
دیشب کلاس اخلاق اسپینوزا را برگزار کردیم و وسط کلاس ناگهان حال تهوع و بدن درد پیدا کردم. از صبح بهم میگفتتد سرما خوردی؟ خودم اصلا متوجه نبودم اما صدایم گرفته بود و بدون هیچ علامت دیگری تا اینکه شب ناگهان. لیلا نبود رفته بود با خالهاش برنامه فیلم دیدن خانه آن پسر شیرازی. شلغم گذاشتم و خوردم. هر چند میدانم احتمالا هیچ اثری نداشت. حالا سر صبح با بدن درد و دو تا مسکن دارم میروم سر کار. که تا اینجا بعد از ۴۵ دقیقه به جای خاصی نرسیدهام. خیابانها ترسناک شده موتورها و ماشینها از هر جایی رد میشوند اولین جای خالی را شبیه ناموس مادرشان میگیرند و با غیرت مردی مسلمان سوراخ را هر چقدر کوچک پر میکنند. پیادهها این وسط مثل need for speed باید بگریزند یا اصلا نباشند. در همین یکساعت بارها دیدم رانندگان به قصد جان سمت عابر پیاده حملهور شدند تا جای خالی را پرکنند، ظاهرا آدمها هم جای خالی تصور میشوند. آدمها به مثابه جای خالی ماشین که باید با یک ماشین پر شوند. عصبیت از طریق فرمانها منتقل میشود و آدمهای عصبی به ماشینهایی خشمگین بدل میشوند و کینهها پیاده میشوند.
سر صبح بحث بالارفتن قیمت ارزهای دیجیتال است که بیت کوین ۱۲ درصد رفته بالا و یکی که نمیشناسم ۸۷درصد و ا.ش میگوید الان میدونی چی خوبه بگیری؟ سوشی
ب.ا- برای من عجیبه که ترون چرا بالا نرفته
ا.ل – اونا بالا نرفتن که ما داریم میایم …
که همه ، نههه نه مهندس این دلاره
قهوه سر صبح با ویفر شکلاتی حتی بی مزه است سرماخوردهام.
بحثی ابلهانه و کاملا بی معنا را ادامه دادم درمورد اینکه چطور میشود ارزهای دیجیتال را ترید کرد؟ یا چطور میشود کسب درآمد کرد از این راه یا چیزهایی شبیه این. درست است که حال جسمی آدم شکل روحیش را مختل میکند. حالم خوب نیست و مرتب بدتر میشوم و کاملآ عقلم را از دست دادهام.. تا الان که نرفتم ةن یکی پارک و آمدم همان دیروزی و خبری از آقای ش نیست روی نیمکتها. پشیمانم از آن بحث بی معنا. شاید باید پیگیر شوم که چرا تا دوباره تکرار نکنم. اما در یک وضعیتی ابداکشن طور باید بگویم دلیلش خودپسندی و ترس از قبول واقعیت یک زندگی شکست خورده است. و این بهترین استنتاج در دسترس است و خلاص. باید این را بپذیرم.
اما گذشته از این کتابی خواندم در ۶۷ صفحه از یک آقایی که درواقع پایان نامه کارشناسی ارشد اوست درباره ابداکشن در علم و جالب و روشنگر بود. از همان مقدمه معلوم شد که نظر پیرس کاملا خلاف نظر هگل است درباره منطق. یکی میگوید پیشفرضهایت را دور بریز و بدون پیشفرض به کشف جهان بیرون برو و منطق را بر اساس مشاهدات سامان بده-پیرس- و یکی میگوید ناممکن است بدون پیشفرض چیزی را مشاهده کرد و بنابراین باید منطق را از پیشفرضهای غیر منطقی زدود- هگل.
پراگماتیسم آمریکایی روش بسیار فکر شده و کم عمق اما دقیقیست. یاد حرف نیچه میافتم که میگفت حقیقتی در عمق نیست.هرچند این هم به درد بنر شدن به عنوان سخنان قصار میخورد چون به نظر میاید عمق را نامتعین یا نامحدود و نامشروط فرض کرده.
دوباره مترو شلوغ است و دوباره راننده در بلندگو میگوید مسافران عزیز در این ایستگاه به دلیل شلوغی خط مدتی توقف خواهیم داشت.
دروازه دولت دعوا شد و یکی آن وسط از در بیرون افتاد زیر لبی و با غیظ و کشیده گفت کثافت و چند نفر بیرون هلش دادند که برو آقا برو.
هوا گرمتر از دیروز است اما من سردم است.
همینطور توی مترو دارم درسگفتار اشارات ( نمط پنج و هفت ) – ترم ۲ دکتر مهدی قوام صفری را گوش میدهم ( متن را از تلگرام کپی کردم) حرف جالبی میزنند درباره اینکه بدن را از جسم در ادبیات عرفانی جدا میکنند که مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک چند روزی قفسی ساختهاند از بدنم باید برعکس باشد که مرغ نیستم آدمم و در باغ هم نیستم و اتفاقا این روح است که سوار جسم ده و چند روزی برای بدن قفسی ساخته با بمیرد و پایان یابد اسارتش و خودش را توی کتابها ادامه دهد آن استثمارگر روح وی باز سوار یک جسم بیچاره دیگر شود.