یادداشت سیام آبان
احوالی از مهشید پرسیدم . خوب است به معنای همان که قبل بود. اینکه همین فجایعی که میکشیم به دوش، باقی بمانند و اضافه آنطور که کمرمان بشکند، نشود، میشود روزگار خوبمان هم از آن چیزهاییست که به عادی ما معنا میشود. و البته که چاشنی گریز ناپذیر این عادی جوانمرگیست. گفت که محسن پسر خاله فاطمه هنین چند روز پیش در تصادف کشته شده. تز من سنش کمتر یود و پسر خوبی بود یه همان معنا که گفتم و گناه. داشته ازدواج میکرده در گیر و دار. گفت همان بهتر که نشد. اینکه حادثه بعدی خوب و بد ثیای زا در ذهنمان میسازد هم نکتهایست پر آب چشم. برادر دیگرش که دوسالی اژ من بزرگتر بود هم همین پارسال فوت کرد که یادم نیست دلیلش چه بود و مادرش خاله فاطمه هم کمی قبلترش در حد چند ماه. نسل مشی وقتی میگوییم از چه خرف میزنیم؟ از همین. اینکه جلوی چشمان ما در حال رخ دادن است. به چهل نمیرسند و همان حدود خداحافظی میکنند ملت ایرانی.
همبازی کودکیم بود زمانی در شهرکرد. برادرش با قدی کوتاه و هیکلی پخن یکسره دنبال دعوا میگشت و محسن بر عمس او آرام بود و دراز و لاغر و یواش آنقدر که حرف زدنش هم سنگین بود و کمی هم لکنت داشت. به نظرم دانشگاه رفته بود و لیسانسی چیزی هم گرفته بود حتی فکر میکنم منتظر بود تا برود آلمان یا جایی شبیه این. چیزهای محوی یادم هست از آن دوران شاید ۸ یا ۹ سالگی یا بیشتر یا کمتر و تابستان بود یا هر زمان دیگری. خاطراتم حبابهاییست که فقط لحظه ترکیدنشان توی صورتم را یادم مانده.
همین چند وقت پیش یک یا دو ماه پیش بود که ابی هم رفت یکشب تنها درخانه و خداحافظ. فکر میکنم ۴۴ ساله بود با یک دختر. سالی پی مجید پسر عمهام و دوست و همراز و همزیست زندگیم در ۴۱ سالگی سکته کرد او هم با یک دختر. رفتن او رفتن تاریخ زندگی بود. تاریخ روزهای مهیب تنهایی از آن نوع که تنهایی مانند کسی که جلوی چشم باقی در دریا غرق میشود رفیق آی آدمها… تنها مسی که همراه من دست و پای دائم میزد توی این دریای سخت و تیره و سنگین که میدانید. رفتنش غرق شدن من بود. ناگهان بیخبر. سال پیشش بهروز و دیگران و دیکران و دیگران یکی یکی و چند تا چند تا. جوان جوان.
