یادداشت ۱ آذر

بالاخره هوا سرد شد. صبح حدود ۷ درجه بود و الان ۹ درجه است. دو روز هم پشت هم بارانی بود.
حالا یکماه گذشته از شروع دوباره وبلاگ نویسی من. یکماه گذشته چند کتاب و مقاله را ترجمه کردم و در سایت گذاشتم. اولی کتابی درباره پیرس بود حدود ۶۷ صفحه و بعدی کتابی درباره تفکر گمان‌ورزانه که فقط فصل اول آن را ترجمه کردم و به نظرم کافی بود و بعدی دو مقاله از کتاب مناقشه اخلاق ارتباطی پیرو بحث و خوانش کتاب کنش ارتباطی هابرماس. یکی از خود هابرماس و یکی از فیلسوف حقوقدان رابرت الکسی. غیر از آن چند نام که آن میان ناآشنا به نظرم آمد را معرفی کوتاهی تهیه کردم و گذاشتم که یکی از آنها یعنی مک‌تاگارت مستقیماً به منطق هگل ربط داشت که فصل اول کتابی درباره نظریه تناقض زمان او را ترجمه کردم و گذاشتم. مقدمه یک پایان نامه درباره منطق هگل را نیز در سایت ترجمه کردم ‌ گذاشتم. در یکماه بیش از ۳۰۰ صفحه ترجمه را فقط روی سایت گذاشتم. ترجمه‌ها لااقل از نظر خودم کیفیت قابل قبولی دارند و به نظر از اول تا حالا مرتب بهبود یافته‌اند. همه در زمانهای مرده. غیر از این برنامه‌ای نوشتم با جاوا اسکریپت برای فراخوانی و ترجمه خلاصه و نقدهای فیلمها از imdb که به سایت اضافه شده. دو برنامه لیسپ نوشتم برای اتوکد جهت تسریع در کار برآورد که یک پروژه حدود ۸۰۰۰ متری در ۸ طبقه را با همین در کمتر از یکهفته برآورد کردم و حاصل راضی کننده بود. و کدها را روی گیتهاب گذاشتم و به سایت پیوست کردم.
غیر از همه اینها تلاش کردم یادداشت‌های روزانه را نیز بنویسم تا منتهای مقصودم یعنی برآورد تاریخی از زندگی روزمره را تا حدی پیش ببرم. درواقع این چیزی است که اینجا باید درباره آن بنویسم و بحث کیفی برآورد ماهانه است. در ادامه برآورد کمی میان یادداشت‌های روزانه باید بگویم دو نفر از آدمها در زندگی من زمانی حضور داشته و اثراتی گذاشته‌اند در این یکماه فوت کردند. یکی کلباسی که داستان نویسی را با او آغاز کردم و یکی محسن که همین دیروز خبردار شدم. به لحاظ روحی کل یکماه را روی پوست خربزه راه رفته‌ام و هر لحظه امکان افتادن داشته‌ام و این هیچ اغراق نیست. فکر می‌کنم چند سال پیرتر شده‌ام و لحظه گذشته در نظرم لحظه‌ای بوده در حباب. معلق و نازک و شفاف و رو به ترکیدن و بی ربط به اکنون. وضعیت ل احتمالا چندان بهتر از من نبوده که بدتر بوده در رابطه وضعیت بسیار حساستر شده با کمترین کلام بی ربط و با ربط بمبی می‌ترکد و همه چیز تا مرز نابودی و به خاک سیاه نشستن پیش می‌رود. خوشحالم که بازگشته به کارهای هنری. اما باید چاره‌ای بیندیشم برای این. زندگی موقت فقط برای همین یکساعت یا چند ساعت نتیجه‌اش میدان مینی است که بمبهایش هر لحظه زیر پایت می‌ترکد. اگر توی زمین کاشته شده باشند تازه، که نیم نیم ایمطور نیست. قرار گذاشته‌ام پیش یک مشاور بروم.

بعد از کمی صحبت با این آن همکار و دوست و خانواده به نظرم اکثریت غریب به اتفاق اینطور بوده‌اند. اما اثری از اینهمه مهیب روی نت نمی‌یابی. بیش از ۷۰ درصد زیر خط فقر که احتمالا بیش از ۵۰ میلیون آنطور که مطلبق آمار حکومتی مرکز آمار بیش از ۴۰ درصد جمعیت (این جدول بر اساس آمار سال ۱۳۹۰ دقیقا ۳۳ درصد اجاره نشین را نشان می‌دهد که با این خبر در ۹۵ چهار درصد افزایش یافته و اگر شیب را در همین حدود در نظر بگیریم و رو به افزایش تخمین ۴۰ درصد خوشبینانه و حداقل خواهد بود)  و با تخمین‌های اینطرف و آنطرف بیش از ۵۰ درصد خانوارهای ایرانی اجاره نشینند که با احتساب تعداد خانوارهای بی خانه که معمولا بیشتر ا خانه دارها هستند، بیش از نیمی از جمعیت را شامل خواهند شد. حدود ۵۰ میلیون نفر (با احتساب ۸۹,۴۳۳,۰۵۸ میلیون نفر و حدود ۵۵ درصد اجاره نشین) بی خانمانند که اکثر قریب به اتفاق به سرعت از شهرها به حاشیه رانده می شوند و از پرداخت اجاره بهای مهیب ناتوانند و ما البته اثری از غصه های مهیب آنها نمی‌یابیم جایی و البته نرخ عجیب بی کاری و نرخ عجیبتر دستمزدها نسبت به تورم. خط فقر ۷۰ درصدی. مردمانی فقیر که گرسته و بیخانمان پول اندک حقوقشان را نیز به حلقوم دولت و سپاه و مجتبی و … سرازیر می‌کنند.