هوا آلوده است کمی بهتر از دیروز باید باشد اما حال من ل و ا و ش و تقریباً همه آنها که میبینم هر روز در شرکت بد است. اثرات چند روز آلودگی حالا خودش را نشان میدهد. سر درد و سوزش چشم که من داشتم. صخبتهایی شد سر ناهار درباره نان برتجیهای قدیم. همان نانهای پنجرهای. یادش بخیر خومزه و اکیدا ناسالم بودند. گویا هنوز هم هست در برخی قنادیها. روزگاری هر کس در خانه درست کردن این را امتحان میکرد و تلویزیون دو کاناله نیز چند بار آموزشش را پخش کرد. موضوع هم از آنجا شروع شد که اب زبانش را پنجرهای کرد که نشان بدهد میتواند چه کارهایی با زبانش انجام دهد چون قبلش بحث این بود که کودکی دیده که آن نخ زیر زیان که زیان را به فک وصل میکند برای آن کودک بسیار کوتاه بوده آنقدر که زبانش نمیتوانسته از دهانش بیرون بیاید. نوک زبانش احیانا. که گفت مادرش برنامه دارد یهد ببرد عمل کنند تا زبانش مثل ماها دراز شود. وضعیت معمول. که معلوم نیست دقیقاً چی هست. س زنگ زد و دریاره بحث قبلی هنر باید کلا آزاد باشد-او- و باید واجد یک منطق باشد -من- گفت این یک محادله قدیمی است و مثالی از یک اسطوره در بابل زد که یادم نیست چی بود. همچنان مطمئنم واجد یک منطق مشخص است در این حد که میتواند بدست هوش مصنوعی تولید شود. همه جا عکسهایی از شکل عجیب آلودگی تهران و اصفهان میگذارند در نت. غیر از آن امروز خبری که همه جا پخش شد این بود که تتلو دیپورت شده از ترکیه و به محض ورود به ایران نیز دستگیر شده. از آنطرف هم موجی راه افتاده برای اخراج عوامل ج.ا در کانادا و احتمالا عنقریب به باقی جاها نیز سرایت میکند. بچهها دستجمعی برمیگردند و یا دنبال فاضلاب دیگری برای زندگی غیر از ایران راهی اینطرف و آنطرف میشوند. چند وقتی است که بحث دبی و … نیز داغ شده. کشورهای اطراف. دپلی البته نباید برای بچهها مانده باشد والا اینطور به سمت اخراج نمیراندندشان. اگر پولی هم باشد دیگر از نظر آنها به ریسکش نمیارزد. این است که احیانا سرازیر شوند سمت شرق یا حتی همین روسیه خودمان😂. در کل آنقدر خوش نیستم که به این دورها بتوانم حتی فکر کنم. زنین فوتبال پشت سرم الان در پارک اسن چند روز تعطیل بود به خاطر آلودگی. حالا چراغهایش را روشن کرد. کلی پرژکتور. امروز به خواهرها فکر کردم. دلم برایشان تنگ شده. ل در جنب و جوش است و کلاسهایش را میرود و شبها فامیلی گای میبینیم. خوب است و شبی دو قسمت. برای گذران شام و بعد خواب. مترو امروز خلوتتر از دیروز بود. چیز دیگری نیست تا بروم سمت مترو.
مترو تا خرتناق شلوغ است. قطار سوم سوار شدم. با زحمت زیاد. یکنفر تلاش کرد پیاده بشود نتوانست و ماند تا ایستگاه بعد که در خراب شد و باز نشد و باز هم نتوانست. ایستگاه بعدی با هم پیاده شدیم.
یک آقایی دیدم که لنگ حمام قرمز و سیاه بسته به پیشانیش. کاپشن سفیدش از یقه که میبینم پوسیده و یقه چند لایه از هم باز شده اما کاپشن تمیز و حتی انگار اتو خورده است. این شد که به لباسهای بقیه دقت کردم مال همه انگار همین چند روز پیش خریده یاشند. تر و تمیز و اتو خورده اغلب.
دوازده سال پیش در اصفهان اینطور نبود و کاملا برعکس بود تا آنجا که یادم مانده.
هه لیلا را دیدم اتفاقی توی پله برقی. اتفاق مهیج و جالبی بود. خوشحال شدم.
مپبایلهل اینطوری است. پسرهایی با تریپ هنری و موهای بلند و کمی مدرن. نمودارهای رمزارزشان را با دقت هر وند ثانیه چک میکنند. پسرهایی با قیافه بچه زرنگ دارند تپی دیوار و شیپور دنبال یکویزی میگردند. قیافههای کارگری و کارمندی بدون کت و شلوار اینستا یا حتی دیده شده در برخی نوجوانها که آپارات تماشا مبکنند بدون هدفون و بعضا با صدای بلند. نوجوانها البته اغلب با همند یا اگر دو تا منفرد هم باشند با هم میشوند و به شوخی و خنده میگذرانند. اینجا کسی تو نمیره باید هل بدی. ما هم مقاومت میکنیم هه هه هه.
خانمها را کمتر دیدهام با موبایل ور بروند معمولا دارند مستقیم با تلفن حرف میزنند اکر جای راحتی باشند. مثلا روی صندلی نشسته باشند.
پیرمردها فقط کنجکاوی میکنند و با دقت به انواع اپلیکیشنها نگاه میکنند و با دقتی بیشتر پیامها را اینطرف و آنطف میخوانند در شبکههای اجتماعی و دست آخر به کسی که این پیام ررا گذاشته با اس ام اس جواب میدهند.
بعد از ظهرها اغلب دستشان را به جایی بند میکنند و به شیشه روبرو خیره میشوند.