یادداشت ۱۸ آذر

یکی توی سرم کلنگ گرفته دیوار به دیوار خراب می‌کند. هنوز یاد نگرفته‌ام این است که یکسره خطا میکنم. روش‌هایم در کار و زندگی غلط از آب درآمده. آنطورها هم نیست که بالاخره آدم خطا میکند و غیره. آسیبها زده شده و خسارت‌ها به بار آمده. راه حلی هم به نظرم نمی‌رسد. حتی کلیه مسیرهای گریز نیز بسته است اگر می‌خواستم بگریزم مانند نیاکان. صدای اتوبان و بوق ماشینها و آمبولانس‌ها می‌آید. هوا ۱۵ درجه است و به غایت همچنان آلوده. نیمکت روبرو یکی داشت فوتبال نگاه می‌کرد توی موبایلش که تا سرم را بالا آوردم دیدم نیست. صدای موتورها دور و تزدیک می‌شود. سرد است هوا. امروز هیچ هدفون توی گوشم نگذاشتم اما صداها یکی یکی تفکیک و آرام آرام به همان ترتیب حذف می‌شوند. صدای فوتبال دیدن مرد نیمکت روبرو که حالا دیگر آنجا نیست، نیست. صدای بوق ماشینها محو می‌شود و کسی و کارمندان کرج سمت غرب نمی‌روند با ماشین و کارمندان شرق از غرب بر نمی‌گردند. گاز موتورها توی یک تونل فید می‌شود و موتوری‌ها همه توی یک دره پهن و گشاد و تاریک تا دانه آخر، پرتاب می‌شوند.. صدای آمبولانسی نمی‌آید و کسی مریضی جابجا نمی‌کند. صدای کلاغها قطع شده اما آنها به نظر می‌رسد دارند به فارسی توی مغزم با هم صحبت می‌کنند. چند کلاغ کون دریده که صدای چلیک چلیک ریدنشان در فضای خالی می‌پیچد.