یادداشت ۱۹ آذر

باد می‌آید و آلودگی‌ها پاک می‌شود. کسی با کسی در کار حرفی نزد. کمی راجع به اختلاس‌ها حرف زدیم و همین. فهمیدم آدمها می‌روند و معمولا خداحافظی نمی‌کنند. به چند همکار برای کاری زنگ زدم که دوتاشان رفته بودند. دوماه پیش هنوز سر کار بودند همینجا. هر چند ربطی ندارد. غریب می‌شویم. چند وقت پیش دیدم کسی در توییتر نوشته بود غریبم و همه دوستانم رفته‌اند و دوستان جدید از ۴تا ۱۲ سال از من کوچکترند. غربت به مکان نیست و به آدمهاست گویا. با دیوار نمی‌شود حرف زد. حتی شاید بشود با سایه روی دیوار حرف زد اما سایه هم باید سایه کسی باشد. چند سال پیش مرادی در جلسه‌ای بر پدیدارشناسی هگل گفت این به آدم فشار می‌آورد و باعث مس‌شود بدن از کار بیفتد و آسیب ببیند. خوب احتمالا حرفهایی درباره مسائل شخصی خودش گفته‌ یادم هست همان موقع هم نظرم همین بود. برای من که یکسره از کودکی در جابجایی بوده‌ام اصالت مکان یا چیزهایی شبیه این بیمعناست. آدمها را البته حالا می‌شود گیر آورد و با آنها حرف زد ولو در آنسوی کره زمین اما مکان و جو مانع است چیز به درد بخوری رد و بدل شود. حالا آماری ندارم اما حدس می‌زنم بسیاری همینطورند از شهرهای کوچک به بزرگ از بزرگ به بزرگتر و از کشوری به کشور دیگر و برخی باز از آنجا به جایی دیگر و تا آمریکا و حالا باز عده‌ای میبینم از آمریکا به اروپا می‌روند یا حتی برمی‌گردند به همین نزدیکی‌ها دبی و عمان و … . آنچنان آواره که بیرون کمتر از اینجا غریبم احیانا. جهان شکل دیگری یافته و هر روز باز دیگرتر می‌شود. آن دیگری را شاید بتوان از طریق دیگریش یعنی گذشته فهمید اما این گذشته راهش آنقدر تند و تند کج می‌شود که گذشته هی پیشتر می‌آید. می‌گفت روشنفکران حرفهایی می‌زنند که ضرورت آن در زندگی مشخص نیست یا چنین چیزی. نمی‌دانم روشنفکر یا آدمهایی شبیه این چه کسانی هستند اما چیزی که راجع به آن حرف زده می‌شود مرتب ضروری‌تر می‌شود. چیزهایی از جنس فکر که موضوع صحبت قرار می‌گیرد معمولا واجد چیزهاییست از ضرورتهای امروز و راه حل‌هایی برای آن بنا بر حال روز یا در حد همین فردا حداکثر.