در مقیاس عمر

روزگاری شد.توصیف ۴۵ سالگی حالا روزگاری ست در بی پناهی.اینگونه است که پیشقراولی باشی که از پشت سر دشمنانت سرزمینت را گرفته‌اند و کیانا در تسخیر انسان و. تو از پیش در سرزمین دشمن و از پس دشمنان به سرزمینت و کسانت گروگانشان. چیزی بهتر ندارم بگویم در وصف.در جنگ حسی که از پیش از ۲۰ امده بود و روزگاری از ۲۰ تا کنون به میانه سپاه پنهان بود و حالا در نبود و کشتار هم‌رزمان (و گاه خیانت!) پیشقراول وصف درست است. می‌گویند ارزش چیزها در جنگ شکل می‌بندد و ارزشها میانه دوست و دشمن را می‌گیرد. در اسارت و انهدام دوستان ارزش را دشمنان تحمیل می‌کنند.اینگونه است که حالا هر کس با کسانی خود پیشقراولیست همانها که روزی بدن سپاهی بودند و باهم، ما، ارزش زندگیهامان را دشمنان مقدار می‌نهند.

-تو چرا نگریختی؟

-استری نبود تا بند بر این نهم.

ـ دورانِ اینطور ستیز برایت گذشته بهانه و نهیب و سرزنش و سرافکندگی و دفاع و دوباره. همین بود؟

– بله جز اینکه اینقدر حماسی نیست. تنها چشم بسته بودم و فکر می‌کردم جایی می‌روم گاه تند و گاه یواش، تنها خیالی بر خیال می‌افزودند. گاه ناممکن می‌نمود تا چشم باز کنم. این خود خیالی دیگر است افزوده بر باقی اما حالا باورمندی بر من مستولی شده برای این خیالات. خیالتان با خیالات دیگران منطبق نمی‌شود مستولی می‌شود. عصاره پیش رفتن و افزوده شدن یک بر یک بر عدد سالیانی که به خیال زمان شمرده شده اندازه شده و بیش می‌رود تا بایستد بر نامی.