یادداشت ۲۰ آبان- برای سایه ناامنی- تهدید آدم دزدی

امروز دوست و همکارم خ میگفت ساعت حدود ۱ بعد از ظهر میگفت همین الان انقلاب بودم که زنی را از ماشین شاسی بلندش پیاده می کنند و به زور سوار یک ون می‌کنند و می برند. زن فریاد می‌زده که بچه‌ام بچه‌ام را باید از مدرسه بردارم. ولم کنید. بذارید بچم رو بردارم. که اعتنا نمی‌کنند و به زور هلش می‌دهند و می‌برندش.

می‌گفت ما چند نفر توی ماشین بودیم اما جرأت نکردیم جلو برویم. زیاد بودند و تمام دور میدان را گرفته بودند با هیکلهای بزرگ و پهن و بی لباس رسمی جایی.

و نگران که اگر دختر من بود چه؟ که بچه‌های من هم همینطور بیرون می روند. اگر آنها را از کنار من توی ماشین پیاده می‌کردند و می‌خواستند ببرند چی؟ اگر من نبودم و خودش تنها بود و بردندش چی؟ از کجا سراغش را بگیرم؟ چطور پیدایش کنم؟ کجا می برندش؟ کی می‌بردش؟

نگرانی به رفتن از این خراب شده منجر شد. هم او و هم ش فرزدانشان را به آنسوی مرزها فرستاده‌اند. خ دوبچه دارد که یکی رفته و آن یکی در نوبت رفتن است و ش یکی که رفته. هر دو رو به خانم ا همکار بیست و چند ساله که چرا نمی‌روی؟ برنامه ات را چکار کرده‌ای؟ از روی نگرانی و همدلی و ترس. خانم ا استدلال کرد که وابسته مادرم هستم و اینکه نمی‌توانم رهایش کنم و اینکه شرایطم مناسب نیست که هر دو گفتند باید به فکر باشی و تا یکسال آینده برنامه بریزی که بروی. و ادامه بحث برای رفع نگرانی‌های واقعا بی مورد ا درباره رفتن.

شبحی بر سر ما در پرواز است. شبح مرگی بی دلیل پوچ و عنقریب. شبحی که در کمترین آسیب دستاوردهای یک عمر را به راحتی برباد می‌دهد. یا باقی زندگیت را به جهنمی بی انتها پرت می‌کند. شبح آزار. شبح یک عمامه پر از نفرت.

پنجشنبه یکی از مهندسان همکار استاندارد ۲۸۰۰ آمار می‌داد که ۱۵۶۶۱ ساختمان پر خطر در تهران هست و زلزله قطعا خواهد آمد. در سایه قحطی مواد غذایی، گرانی مهیب همه چیز، بی‌سرپناهی قاطبه مردم و بی آبی و خرابی زلزله و آلودگی‌های مهیب زیست محیطی که مسبب رسمی آن حکومت است، آلودگی‌هایی که حتی آلودگی هسته‌ای را نیز شامل می شود، حالا در زیست روزمره باید مواظب دزدیده و کشته شدن کسانمان نیز باشیم. بی توان هیچ دفاعی. بی هیچ قدرتی.

مواظب باش. مشخص نیست چه کسانی و در کجا اینطور با گوشت و پوست و خون این جمله را حس کرده باشد.

حس می‌کنم جایی در بدنم کج شده، صورتم یا پاهایم. استرس بدنم را طوری که کاملآ می‌فهمم عوض می‌کند و به شکلی ناساز در می‌آورد. مضحک از بیرون تکان‌دهنده از درون.

نمی‌شود مواظب بود. بلاهایی که می‌آید را مطلقا در مقابله ناتوانیم. از یکدیگر گویی کیلومترها دوریم و کمکی نمی‌توانیم بگیریم. 

متاسفانه آنکه می‌خندد خبر هولناک را شنیده است.

پسری نزدیک سی ساله مدتیست به شیوه‌ای کاملا حرفه‌ای گیتار می‌زند توی مترو. أهنگهای غمگین می‌خواند. آنچه همه دوست دارند. صدایی خشدار دارد و قدی حدود یک و هفتاد و صورتی گرد و ریشهایی رسیدگی شده با سبیل بلندتر و ریش کوتاهتر و یک کلاه نقابدار سیاه و تیشرتی که به تن ورشکاریش چسبیده به رنگ سورمه‌ای( احتمالا) گیتاری مشکی و بزرگ دارد و با یک آمپلی فایر و یک بلندگو که به شانه آویخته طوری که اصلا سنگینی اینهمه به چشم نمی‌آید، میزند و جلو می‌رود.

یک مرد حدودا چهل ساله با کت و شلواری راه راه توسی، لاغر و با چروکهایی عمیق دو طرف لب و صورتی کشیده و آفتاب سوخته و عینکی که اگر پیش از این متوجهش می‌شدم فکر می‌کردم کارمندی زیرآب زن است، دست کرد توی جیب کتش همینجور که روی صندلی نشسته بود و یک پنجاهی به گیتارزن داد.

یک پسر بچه ۱۸-۱۹ ساله همین که درب قطار داشت بسته می‌شد پا لای در گذاشت و به بقیه اشاره کرد که سوار شید و یک عده هل خوردند و تو آمدند. و هر بار که درب رو به بسته شدن بود یکی دیگر همین کار را می‌کرد یک زن مسن با بدنی گرد و مانتو و مقنعه‌ای اتو زده یک زن مسن لاغر با همین تیپ و بسیاری دیگر. مامور مترو برای بستن در و جلوگیری از سوار شدن دیگران که همینطور هجوم می‌آوردند جلو آمد باقی را عقب راند که کسی عقب نرفت و همینطور سوار می‌شدند. تا موفق شد همه را عقب براند تا درب بسته شود که دونفر از داخل قطار جلوی بسته شدن درب را گرفتند که می‌خواهیم پیاده شویم و دوباره عده‌ای هل خوردند که مامور مترو داد کشید قطار داره میاد این چه کاریه؟ که یکی گفت دیرمان شده. مامور مترو دوباره داد کشید تأخیر داره میشه دیرم شده چیه؟ اینجوری کلی آدم عین تو تا چند ساعت دیرشون میشه! و موفق شد درب را ببندد.

از قطار که پیاده شدم در مترو توپخانه دو نفر مامور عجیب دیدم با برچسبی در سمت چپ سینه با نام مامور اطلاعات و سمت راست که مامور پیشگیری. یکیشان جوانی ریغو بود.به غایت لاغر که به سختی سر پا ایستاده بود. برچسبها روی یک جلیغه سورمه‌ای کتان چسبیده بودند. کلاهی سرشان نبود.

روندی که ج.ا پیش گرفته نامن سازی است مشخصاً باز هم گروگان گیری. هم از ما هم ساخت سایه تهدید هجوم پناهجویان برای غرب. دارد کار می‌کند گویا و ما هم ناتوانیم از همگرایی و باهم بودن برای اندیشیدن یک راه حل تا در روند تراژیک غرق نشویم. انگاز که همه معتاد باشیم. موجوداتی آموخته؟ برای آنها اما همچنان سایه ۱۴۰۱ باقی خواهد بود و این انتقامشان است. آنها هم می‌ترسند خیلی بیشتر از ما.

با اینهمه اضطرابی که من دارم حالا عظمت کار دختران و زنان اطرافم را بهتر می‌فهمم. به نظر می‌آید ما یا لااقل من در نقش مختل کنندگانی مضطرب ظاهر می‌شویم یا می‌شوم. وبال شده‌ایم.