یادداشت ۳-۱۲ آذر

۳ آذر

از خوبی‌های تهران شاید فقط این باشد که میتوانی نیم ساعت کنار اتوبان به حال عر زدن گریه کنی و کسی سر نیفتد که چرا و چطور. با خیال راحت می‌توانی سیر دلت کنار این اتوبانها گریه کنی و باز وقتی می‌رسی به مترو هنوز داخل مترو گریه کنی و آدمها خودشان را کنار بکشند تا راحت گریه کنی و باز وقتی پیاده می‌شوی گریه کنی و باز دلت آرام نشود و باز گریه کنی و هنوز هم دلت بخواهد گریه کنی و صبح تا سر کار گریه کنی و بغض را نگه داری مثل شیر آب تا بعدازظهر باز بازش کنی و دوباره تا مترو گریه کنی و هنوز بغض سرجایش سخت و استوار ایستاده باشد و باز گریه کنی.

۵ آذر

روند بازسازی سایتم را به سمت حرکتی سامان داده‌ام و در زمانی که بحث شبکه‌های اجتماعی بیش از پیش داغند. از این نظر که علی‌رغم روند رو به رشد این شبکه‌ یا شبکه‌های اصلی حالا سنتی مانند اینستاگرام و توییتر تلگرام و باقی که ما اینجا استفاده می‌کنیم، آرام آرام دست اندازی صاحبان سرمایه و قدرتهای نادیدنی به سرعت پدیدار شونده، اعتبار آنها را روز به روز بیشتر زایل می‌کنند و متعاقباً مسیر پیش رو حرکت به سمت استقلال خواهد بود یا فضای وب۳. این البته وبسایتی است که وبلاگ نیز دارد و خیلی ساده با کمک وردپرس ساخته شده و به cdn عظیم کلودفلر وصل شده و از گیتهاب و کلودفلر برای اجرای اپلیکیشن‌ها استفاده می‌کند اما به زودی در برنامه دارم که پلاتفرم مستودون را نیز روی آن نصب کنم برای داشتن یک شبکه اجتماعی حداقلی. به این ترتیب پک وب ۳ و استقلال دیجیتال به معنایی مینیمال آنطور که انتظاراتم را برآورده کند را کامل خواهم کرد. و متعاقباً بیش از قبل از این شبکه‌های اجتماعی قدیم فاصله خواهم گرفت. همین الان نیز در مسیرهای کاری و شخصی روند استقلال از قدرتهای مجازی را شروع کرده‌ام. تا اینجا همه چیز تا حدودی خوب پیش‌رفته. اما تنهایی سخت‌تر و پیچیده‌تر خواهد کرد همه چیز را و حدود ارتقا، خود را نمایان خواهند کرد. امروز یک کانال دیدم که کسی انتشاراتی دیجیتال راه انداخته و یک کتاب را ترجمه کرده و در قالب pdf در آن قرار داده و در توضیحات نشر نوشته انتشار کتابهای بدون سانسور. کاریست خوب و فکر می‌کنم این باید یک موج باشد که همانطور که من اینجا آغازش کرده‌ام به ذهن بسیاری دیگر نیز رسیده و ماجرا در حال شکل‌گیری است. اابته در ورژن صوتی همانطور که پیشتر گذاشته بودم آوای بوف پیشتاز چنین کاری بوده و هست و با فاصله ای بعید نسبت به من تنها بسیاری گروه‌های دیگر را ایجاد کرده. همه اینها را به فال نیک می‌گیرم و در این موج مشارکت می‌کنم. باشد که آینده خلاقتر از امروز باشد.

۷ آذر

کارها بیخ پیدا می‌کند.

بیخ آرام آرام پدیدار می‌شود. ناهار بحث مجله‌های دهه شصت شد. مجله دانستنیها و دانشمند. متوجه شدم آن زمانها ناگهان دانستنیها بد شد. نه عکس داشت نه مطلب درست و حسابی. کاغذ کلفتش نازک شد و مطالب سطح پایین. این بود که همانطور که گفتند ظهر، همه به سمت دانشمند اقبال پیدا کردند با ورقهای روغنی که هر چند نمی‌شد دایناسورها را از توش ببری اما مطالب جذاب بود. خانواده‌ها می‌خواندند و الان فهمیدم زنان خانه‌دار نیز.

۱۱ آذر

خوب هوا دوباره رو به گزم شدن می‌رود همان حالا شده از ۷ تا ۱۷. چیزی حدود ده روز یادداشت‌ها عقب افتاد و هیچ یادم نیست این ده روز چه می‌کردم یا کجا بودم. نمی‌دانم اسمش را چه می‌توانم بگذارم. تردید برای ادامه یا درگیر روزمرگی شدن- انگار که این خود روزمرگی نباشد- یا چیز دیگری اما به هر حال این ده روز چیزی را درونم عوض کرد یا تغییر را عقب یا جلو انداخت. پروژه رسیدن به فردا باز هم تا مدت نامعلومی عقب افتاد. باید بجنبم اما انگار توی بتن گیر کرده‌ام. توی این دو هفته کمتر و در همین چند زوز بحث‌های پر شدتی داشتم درباره به درد بخور بودن-نبودن این نوشته‌ها به طور غیر مستقیم و خوانش متون کلاسیک فلسفه. به هر حال نیاز است هر چندی بازبینی اما نه به این زود به زودی. لازم است ابنجا دلایلش را بازگو کنم تا بماند برای آینده.
۱- رویکرد به منطق:
بحث این روزها و این سالها درواقع لااقل از پنج سال پیش یه این سو تقریباً از ۹۷ تا الان مشخصا بحثی درباره تاویل و تفسیر نیست بلکه درباره خود واقعیت است اینکه چیست. واقعیت چیست به سرعت دیدگاه من را مشخص می‌کند نسبت به آن و نحوه برخورد و تعامل با او. منطق جستجویی کارآگاهانه است برای دریافتن خود واقعیت فارغ از چیستی آن. آنچه در گذر سریع روزگار می‌تواند از دست برود که رفتنش را دوره کرونا به وضوح دیدیم. اینکه این عدم اطمینان از چیستی واقعیت چطور رشته حوادث را از میان می‌برد و ما را بی تاریخ به معنای کسانی که هر روز فقط می‌توانند همان روز را ببینند و نه حتی یک لحظه قبل یا بعد آن را، می‌کند. اینکه در حال گیر می‌افتیم و نمی‌توانیم چیزی را به چیزی متصل کرده ایده‌ای برای چگونگی فردا بیابیم. و در همه زمینه‌ها چنین شد‌ هنر با هجوم انواع پلتفرم‌های ai معنای سابقش را به سرعت از دست داد. علم با در تکان شدید نهاد دانشگاه در همه جای جهان و اینکه از نهادی در نقطه صفر بی‌طرف به نهادی برای تبلیغات این یا آن کالا بدل شد، جایگاه اطمینان بخشش را از دست داد و ایمان به خدای علم برای مدتی نامعلوم از دست رفت. و در نهایت اخلاق در جهان چند فرهنگی سالها بود معنایش را زایل شده یافته بود و سخن گفتن از اخلاق از هر نوع و در هر دید به بیهوده گویی یا سو استفاده از ترس مذهبی راه برد. همه چیز در نمایشهای شبکه‌های اجتماعی بدل به چیزی دیگر شد. اما منطق این میان بیش از پیش گسترش یافت. چه در معنای منطق دیجیتال که تا درونی‌ترین لحظات زندگی هر فرد راه یافته چه در معنای جستجو برای یافتن روشی بازتر از منطق. بازتر و گسترده‌تر از منطق بسیط دیجیتال.

۲- درباب ادامه یافتن بر منطق، یکی بار شدن اسطوره‌هاست روی او که همچنان این بار در قالب خود منطق از نوع دیجیتال خود را ادامه می‌دهد. افسانه‌هایی درباره هوش مصنوعی که یافتن درستی آن تقریبا اکنون با هیچگونه آزمونی ممکن نیست. اینکه گفته می‌شود بعد از تمرین دادن هوش مصنوعی با توجه به حجم عظیم دیتا مشخص نیست هوش مذکور از چه مسیری جواب را پیدا می‌کند. و از آنجا که به سرعت گسترش می‌یابد می‌تواند جای هدف را نیز بگیرد و به سرعت از ابزار به هدف ارتقا یابد و از هدف به کانتکست. با توجه به استفاده روز افزون از این وسیله در تولید، عنقریب درواقع تولیداتی که خود تولید می‌کند به عنوان سورس برای تولید بیشتر مورد استفاده خواهد بود. به یک تعبیر این همان کار سنتی منطق است. اوست که واقعیت را تولید می‌کند. آنجا که منطقی واقعیست و واقعی منطقی. لااقل در حیطه‌های شناخت چنین چیزی اتفاق خواهد افتاد. بیرون رفتن از این حیطه را نیز من هنوز مسیری برای آن نیافته‌ام. این چیزی نیست که باعث رعب باشد. رعب آنجاست که تخمین توانایی آن را دست بالا بگیریم و مسئولیتی روی او سوار کنیم که بیش از توانش باشد. به هر حال واقعیت جدید بیش از پیش سوی منطقی شدن یا به تعبیر دوستمان آقای پیرس سمت روش روش‌ها پیش می‌رود. روزگاری احتمالاً خواهد توانست از منطق معمول دودویی فراتر رفته به منطق های چند وجهی‌تر تبدیل شود. آنچه خود شناخت را ممکن خواهد ساخت. از نوع منطق حدسی یا اشپکولاتیو.

۱۲ آذر

امروز صبح شاهرخ خواننده فوت کرد و با هم در کار به آهنگ چقد حال چشات خوبه گوش دادیم. ناهار بحث هری پاتر پیش آمد و یاد آن سه روز کذایی افتادم که یکسره کتابها را خواندم. چند روز پیش خبر شدم که ماشین اف را برای حجاب خوابانده‌اند برای یک هفته. تنها ممر درآمدش باید باشد احتمالا تا آنجا که می‌دانم. امروز دیدم می‌خواهد در بیکاری خیارشور بیندازد. مراقب است حرفهایش شبیه چسناله نباشد. به نظرم چسناله یا هر چیزی حال را باید نوشت و البته حس را تا بماند خاطره آن چون به هر حال بوده یا هست و باید دیدش تا بیرون رفت از او. البته مخاطب هم که نمی‌خواهد بشنود مساله است که اهمیتی ندارد آنقدر. شنیدن به حس است که بازتاب می‌یابد در حس دیگری. پریشب با ل آهنگ گذاشتیم و رقصیدیم و حس غریبی داشت. خوب بود درواقع.