یادداشت نهم آبان- نوشتن برای سایه آزار

ساعت یک بامداد در پمپ بنزین زنی فکر می‌کند با نازل بنزین به او حمله کرده‌اند به خاطر حجاب در حالیکه درواقع شلنگ نازل بنزین پاره شده بوده و او اتفاقی دچار چنین بلایی شده.

امروز «ش» می‌گوید دیشب خواب دیدم اسراییل به ایران حمله کرده و یکی با لباس فلسطینی‌ها و داعش با یک جلیغه انفجاری من را بغل کرده بود که اگر بمب بزنید این را منفجر می‌کنم.-

«ش» کرد مهاباد است و اوائل انقلاب مهاباد را به خاطر جنگ ترک می کنند و به تهران می‌آیند. دانشگاه دولتی درس خوانده و مردیست باهوش و تریپ هنری که همزمان روحیه نویسندگان قرن ۱۹ را دارد و می تواند در لحظه مانند شرلوک هلمز شخصیت آدمها را به شیوه اشپکولاسیون دریابد.

اینجا فقط منم با ملیت نامشخص اصفهانی باقی ترک آذری و کرد و تهرانی هستند. لر بویر احمدی و کرد کرمانشاهی نیز داریم.

اولین بار است با چنین تنوعی از آدمهای نیمه بالایی ایران دمخور شده ام و بله همه چیز در روایاتشان برای من آشنا اما نامنتظر است. بیشتر در این باب خواهم نوشت. این تنوع رو به انقراض را مدیونم جایی ثبت و ضبط کنم.

– هوا ابریست اما بی باران. یاد اصفهان می‌افتم که ابر می شد بعد ابرتر و تیره‌تر تا حد تاریک شدن مانند کسوف حتی گاهی ابری می شد اما دریع از یک قطره باران. این اواخر رودخانه جای بوی لجن بوی نفت گرفته بود. رود بنزین بود انگار جاری توی خاک‌های رس کف رودخانه. خاک ترک خورده مانند چهره آدمها.

دیروز یا پریروز فکر می‌کردم برای که می‌توان نوشت یا مخاطب اینها کیست. اخیراً نه مانند جوانی- فکر می‌کنم همه چیز همان مخاطب است چون کلمات برای کسی معنا دار می‌شوند. کلمه به خودی خود معنادار نمی تواند وجود یابد. این است که به الزام هنگام نوشتن، هر کسی برای گروهی از مخاطبان با تجربه مشترک، می نویسد. تجربه مشترک اما خود خصیصه ایست. و می توان در خصیصه نوشت زیر برای آدمها. آدمهایی دارای این خصیصه یا خصایصی دارای این آدمها. پس حالا می توان برای سایه نوشت مانند هدایت اما نه بر دیوار و نه در دور نه اثیری و نه بیرون. سایه مرگ و آزاری که حالا تجربه مشترک همه ماست در دیوارهای این بی گهر. سایه‌ای که سنگینیش هر لحظه احساس می شود.