امروز نشستم و مستند احمد محمود را دیدم که در bbs پخش شده و فیلمساز سه ماه آخر عمر را پیش احمد محمود بوده- ساخته بهمن مقصودلو – فیلم خوبی بود و نیاز داشتم ببینمش. حسی از شوق و دلتنگی و نومیدی حالا درونم با هم قاتی می شوند. ضبط کننده فیلم نیمی از فیلم را با باقی برنامههای بی بی سی فارسی پر کرده و حالا که دارم این را مینویسم دارد راجع به طالبان حرف می زند باقی فیلم.
جایی محمود در دقیقه ۴۸ ورژنی از فیلم که من دارم میگوید «اگر دوباره متولد بشم ظاهراً به نظر میاد که خیلی خوشم نمیاد رمان نویس هم بشم.. یه کار آبرومندی داشته باشم برای تأمین زندگیم.» غم انگیز است که حتی کسی مثل محمود فکر میکند چیزی به نام کار آبرومند وجود داشته و دارد که می تواند زندگی آدم را تأمین کند. اینکه یک عمر سر بگذاری پی آنچه بلدی و می شناسی تا اینجا که من عمر کرده ام نتیجهای جز بی آبرویی و ناتوانی در تأمین نداشته و ندارد. اما آنچه او به آن اشاره میکند همان چیزی است که لااقل در خاورمیانه ذهنیت غالب نویسندگان است حتی نویسندهای نوبل برده مانند محفوظ نیز جایی شرمنده است از اینکه نویسنده شده. اما به طور کلی کمتر کسی دیهام لااقل در نسل من و قبلترش که اگر چنین سوالی از او بپرسی جوابی جز این بدهد.
غیر از اینها اندکی بعد کتاب همراه با احمد محمود از احمد باژن و حکایت حال گفتگوی لیلی گلستان با احمد محمود را نیز سر افتادم و تورقی کردم. فیلم البته چیز دیگریست. دیدن چهرهاش و حرف زدنش برایم شبیه رفتن به کنسرت زنده خواننده مورد علاقه.
برگردم به فیلم. جایی از فیلم محمود درباره دموکراسی حرف میزند که من حرف بزنم و مخالفم هم حرف بزند و حق داشته باشد حرف بزند و از این حرفهای صدساله باسمهای که قاعدتا باید گردن مصاحبه کننده گذاشت. چند وقت پیش مستندی را میدیدم درباره روند فروپاشی شوروی، راوی مستند جایی چیز جالبی گفت که این روند نشان داد که دموکراسی هم مانند سوسیالیسم برای مردم روسیه جواب نمیدهد… اینکه آرمان دموکراسی مانند هر ایده و آرمان دیگری دارای حیات و ممات است و ممکن است علی رغم تلاشها به مقصود مطلوب نرسد و شکست بخورد و آنجاست که خود ایده نیز میمیرد. ما ایده ها را به زمان می آوریم و در زمانی محدود آزمونشان می کنیم و در صورت موفق نبودن یا کنارشان می گذاریم یا به روند سقوط فرو میافتیم. جایی که به قول مرادی صخرههای واقعیت انتظارمان را میکشند. آیا دموکراسی و استبداد پادشاهی نظامی هیچکدام برای ما جواب نمیدهند؟ اینکه کجا باید از آرمان دموکراسی خواهی دست شست و آن را کنار گذاشت؟ عدالت خواهی چه؟ ایده داشتن تاریخ تنها به مدد ایده اخلاقی عدالت خواهی میتواند واقعیت پیدا کند بدون اخلاق که در اینجا گسترهای از عدالت خواهی را در خود دارد، نامیرایی ممکن نخواهد بود و مردن ما چیزی را در جامعه ادامه نخواهد داد. آیا به سرعت به انسانهایی بی تاریخ بدل شدهایم؟ آیا این چهل و چند سال شکست ایدهها زمانه بی تاریخی ما بود؟آیا اتفاقات ۱۴۰۱ میتواند تاریخی را برای خود رقم بزند؟ نظامی اخلاقی که در قوانین برای خود جایی باز کند؟ ب هر حال مصاحبه کننده بلافاصله از محمود میپرسد آیا به آینده خوشبینی؟ که جوابی پخته و تا خرخره هگلی را میشنویم که
باید جلود بدبینی را سد کرد: بدبینی چیزی برساخته است و میتوان با این نوع برساخت جنگید و برساخت خود را ساخت. و «همه اینها را که کنار هم بگذاری یک تهرنگ خوشبینی در من پیدا میشه چون هست»: به وضوح چرندیاتی مانند در جهان عدالت وجود ندارد و ما در یک جنگل زندگی می کنیم پس بیایید یکدیگر را بدریم و اینها رنگ میبازند.و تیر آخر که به همه اینها وضوحی انکار ناپذیر میدهد اینکه ادامه می دهد: « باید زندگی کرد و زندگی را ساخت و زندگی را دگرگون کرد نه که زندگی را کشف کرد.» : به غایت پخته و به غایت هگلی از سوی یک نفر مارکسیستی که و به غایت واقعی از سوی کسی که آنها را در انتهای امید زندگی کرده برای انسانهایی نومید که ماییم. آنهایی که دستشان به جایی بند نیست. نشانههایی جالب و همتای این را نیز مثلا مارشال برمن نیز دارد. جایی برمن اشاره می کند به اینکه مسیحیان را با کتاب مقدس خاک میکردهاند و جایی کارگران را با کتاب مانیفست مارکس به خاک میسپردهاند. آنطور که کارگران وصیت می کرده اند برای اینگونه به خاک رفتن:
بهترین داستانی که من در مورد مانیفست کمونیست شنیدهام از هانس مورگنتائو، نظریهپرداز بزرگ روابط بینالملل است که در سال ۱۹۸۰ درگذشت. اوایل دهه هفتاد در CUNY بود و او خاطرهای درباره قبل از جنگ جهانی اول کودکی خود در بایرن را تعریف میکرد. پدر مورگنتائو، پزشكی در یك محله كارگری كوبورگ، اغلب پسرش را با خود به خانه بیماران میبرد. بسیاری از بیماران وی از سل در حال مرگ بودند. یک پزشک برای نجات جان آنها هیچ کاری نمیتوانست انجام دهد، اما میتوانست به آنها کمک کند تا باعزت بمیرند. وقتی پدرش درباره آخرین درخواستها پیش از مرگ از آنان میپرسید، بسیاری از کارگران میگفتند که میخواهند مانیفست را هنگام مرگ در کنار آنها دفن کنند. آنها به پزشک مراجعه میکردند تا مطمئن شوند کشیش گولشان نمیزند تا بهجای آن کتاب مقدس را همراهشان دفن کند.
در ادامه مشخصا جایی نیز به این نکته اشاره میکند که نویسنده نمیتواند بیطرف باشد. نویسنده باید دارای ایدهای باشد و در طرفداری از آن ایده بنویسد که البته از هر دیدی کاملا منطقی است و اصولا نویسندگان دو دستهاند آنها که جایی ایستادهاند و دیدههایشان را به نفع گروهی خاص نقل میکنند و آنها که دروغ میگوید و دیدههایشان را برای فریب دادن گروهی خاص نقل میکنند.