خاصیت عجیب شعر را فراموش کرده بودم . انگار که زنده بودن را و نفس کشیدن را و حس کردن هوای خنک را با بوی خاک نم خورده. خنکی جنگلهای تنک را و کوچههای باریک خلوت را با ساباتهایی روی دیوارهایش. ملایمت را مثل شکوفههایی که میکفند در تاریکی.
شما مرا نمیشناسید
و حیاط خانهام را
که پر از احتمال و بی صبریست
هرگز ندیدهاید.
باور کرده اید پشت پلاک دوازده-صفر-دو
آدم کم حرفی زندگی میکند.
اما من آدم کم حرفی نیستم
نیمی از اشعارم را
پر حرفی شکست ناپذیرم
خراب کرده است.
اگر حوصله داشته باشید
میتوانم برایتان
از کنار همین ساعت بی حدیث
تا پای فرو ریختهترین دیوار جهان
یک نفس حرف بزنم.
گاهی دلقکی هم شدهام
و پا گذاشتهام به عمد
بر پوست موزی
که در شیب تلخ اوقات شما
سیاه شده بود.
…
از دوربین قدیمی عباس صفاری که تا همینجا خوب بود و ادکلنهای ارزان قیمتش از اینجا به بعد بوی گوگرد میداد.
