خیابان موتورسواران

یادداشت سی‌ام مهر- ساقی کو؟

ساقی کو؟ پس ساقی کو؟

هوا بالاخره کمی خنک شده. آخر مهر است و تابستان بدی بود. می‌خواهم بنشینم همینجا روی نیمکت پارک توی الوند و گاهی چیزهایی بنویسم شاید هر روز حدود نیم ساعت. امروز که هوا خوب است و اینجا هم خلوت است و فقط صدای کلاغها می‌آید و چند پرنده دیگر. روبروی ساختمانی با سنگ‌های مرمر راه راه افقی با یک پنجره باز درست روبروی صورتم که داخلش پیدا نیست و روی سنگ‌ها مرگ بر خامنه‌ای احتمالا نوشته‌اند با اسپری که خط خطی شده.و اابته موتور. صدای موتورها که همه جا هستند و کلا پس زمینه هر صدایی یک صدای خر خر موتور هم هست که از همه جا و در همه جا و در هر زمان و همیشه هستند و باید مواظب باشی که وقتی می‌خواهند رد بشوند خودت را جمع کنی. این حالت بدنی عصبی هم احتمالا به همین علت پس زمینه هر حرکتی است که انجام می‌دهی. صداها باعث عملند و عملها صدا. عمل فندک زدن برای من که پیش از آن باید یک‌یک جیبهایم را دنبالش بگردم و همین است که نمیتوانم یکجا بی حرکت بنشینم و همیشه یک جاییم باید تکان بخورد فکم یا دستم یا پایم. خبرها نه طبق معمول که معمول مرگ ناگهانی را در پی ندارد چون معمول و حلقه و چرخ و دوره و دوران اشاره به زندگی دارد و این زمان مرگ نه مرگ که زجر را به همراه دارد. زجر چیز معمولی نیست. نباید باشد. نیروگاهی در پرند منفجر شده و رویا ذاکری دختری که چند وقت پیش در تبریز فیلمش درآمد که می‌نشیند زمین و گریه کنان مرگ بر خامنه‌ای را فریاد می‌زند و گفته بودند دیوانه است و برده بودندش آسایشگاه روانی حالا به اداره اطلاعات منتقل شده. طنز تکان دهنده‌ایست. هر چند معنای طنز هم تغییر کرده. کمدی شانه به شانه تراژدی حرکت می‌کند و هیچکدام نیست. مثل آن موجود که در مرگ مهرجویی پاشده رفته صحنه قتل که می‌خواهم فیلم جنایی بسازم. طنز قطعا از دور طنز می‌شود. نزدیک فقط کثافت لزج فاجعه به تنت می‌چسبد به روحت که موتورها از توی خطوطش خطوط سیاهش درست مثل خطهای بین این سنگهای مرمر، رد می‌شوند. یا مثل همین پنجره روبرو که معلوم نیست یک قاتلی چیزی از پشتش نگاه می‌کند یا نه. باید پنهان شد اما جایی برای پنهان شدن نیست. همه این را می‌دانند. وقتی جایی برای پنهان شدن از لزج نیست باید به معمول پناه ببری و لای جریانهای معمولی پنهان شوی و همین است که من الان معذبم حس می‌کنم معمولی نیست یکی با موبایلی به دست بنشیند روی صندلی پارک و تایپ کند و نه بالا و پایین و فکر می‌کنم الان است که لزج از خطوط بین مرمرها حرکت می‌کند به پنجره پشتش تاریک و از آنجا مثل اسید به صورتم می‌پاشد ناگهان. هر حرکتی که معمول را به هم بزند خطر فاجعه‌ای جبران ناپذیر و ماندگار را در پی دارد که الی‌الابد به تن تو و هر کس نزدیک تو باشد می‌چسبد و همینطور نسل به نسل منتقل می‌شود. همه این را می‌دانند و همه ما می‌دانیم که بیش از آن نزدیکیم که بشود در معمول پنهان شد این است که بار و بندیل جمع می‌کنند دور می‌شوند تا بتوانند تراژدی را عزای ماتمشان بگیرند. انسان بودن و همدلی کردن و غصه خوردن تنها با چنین فاصله‌ای مهیا می‌شود. فاصله‌ای که به قدر مرزی نامعلوم‌ روی زمینی چند کیلومتر آنطرف‌تر خوابیده است. نظم درواقع. روندی که فاصله می‌سازد تا بشود از بالا به آن نگاه کرد از دور. همین کاری که من دارم انجام می‌هم نوشتن به مثابه معیاری برای اندازه گیری فاصله تا فاجعه. نوشتنی که باید هر روزه بشود که فاصله به قدر یک تاریخ پهنا پیدا کند. دیروز و پریروز و پس پریروز.