یادداشت ۲۱ آبان- بی‌نام

صبح‌ها حدود ۱۰-۱۲ درجه است و بعدازظهرها ۱۸-۲۰ به این ترتیب اگر کسی صبح سردش باشد و لباس گرم بپوشد، بعد از ظهر گرمش خواهد بود و مجبور است لباس گرم را دربیاورد یا از گرما عرق بریزد. من حد واسط را می‌گیرم و فقط یک جلیقه می‌پوشم که همان هم حالا باعث عرقریزانم شده چون قطار تهویه ندارد و همه واگن را بخار گرفته و همه جا میله‌های دستگیر خیسند.
ل همکارم امروز هم نیامد فرزندش که پسری ۱۴-۱۵ ساله است که قبلاً گفته بودم درباره‌اش، گویا بسیار بیمار شده ناگهان. در حد بستری.
امروز به نظرم کسی چندان چیزی نگفت سرکار‌ کمی سوت و کور بود. آرامش بعد از طوفان. جز نهار که درمورد گوشت‌های مصنوعی، خوردن حشرات و نانهای فاسد و آرد ذرت به جای گندم و نگرانی بابت وضعیت ل، چیز خاصی گفته نشد.
موبایلم توی مترو خیس شد بسکه عرق ریختم از پیشانی. یکی که نشسته تازه که کمی خلوت شده به ایستاده‌ها می‌گوید زنگ را بزنید به راننده بگویید اما کسی زیر بارش نمی‌رود. از چند نفری که ایستاده‌اند یکی می‌گوید زدیم، هیچکاری نمیکنه. خوب من شاهدم که دروغ می‌گوید. بعد از من سوار شد و از آنجا تا اینجا کسی زنگ را نزده. باقی هم با او همنظرند و یکی می‌گوید خرابه قطاراشون، تابستون هم همینه چه برسه به زمسون. بلند می‌شوم و زنگ را می‌زنم، بعد از چند بار با فاصله زنگ را زدن راننده می‌گوید خرابه من فن رو زدم. یکی می‌گوید لااقل درو باز بذار باد بیاد یکم. هیچکس نمی‌خندد.
مردها بازی می‌کنند و زنان یا چت میکنند یا در اینستاگرام می‌چرخند.
فیلترنت از لحاظ فیلتر کمی شل شده اما از لحاظ بودن یا نبودن هر روز بدتر می‌شود. ناگهان اینترنت کلا قطع می‌شود و باید چیزی را ریست کنی تا برگردد. Vpn را یا خود اینترنت را یا حتی موبایل را یا اگر پای دسکتاپ باشی همه چیز را تا ری‌استارت. این هم گاهی تاثیر دارد گاهی نه. اما مشخص نیست چه اتفاقی می‌افتد هر بار  که اینطور است. چند بار پکتها را تریس کردم با انواع وسایل اما کاملا همه چیز پیچیده و نامشخص است. پکتها کاملا گیج می‌خورند و بخش عمده آنها لاست می‌شوند. پینگ که میگیری ۱/۳ لوز می‌شود. اختلالی شدید با عواملی آنقدر مختلف که احیانا کسی نمی‌تواندجلوی فروپاشی قریب‌الوقوعش را بگیرد.
کتابهایی است که اخیرا در کانال آوای بوف منتشر می‌شوند تاریخ ج.ا را تعریف می‌کند. تاریخ جنایت‌ها. اطلاعاتی به دقت دسته‌بندی شده و دارای متد علمی در روایت که در کانال آوای بوف صوتی منتشر می‌شود و نویسنده آنها کسی است به نام دکتر حوریه قره‌باغی. غیر از آنکه نامش مرا یاد مشروطه کسروی می‌اندازد، هر کس باشد کارش خوب است و همه چیز را همه آنچه بودم و دیدم را برایم طوری که ربطشان را ندیده بودم و خبرها را سرسری تک به تک می‌شنیدم، با دسته بندی معناداری تعریف می‌کند. شبیه کارهای تحقیقی ژورنالیست‌های آمریکایی. داستان خوب و جزییات دقیق، فراوان و شفاف به لحاظ سیستماتیک. این همان چیزی است که از یک تاریخ‌نویس انتظار دارم. کتابها واقعا عالی‌اند. حالا دارم این کتاب را گوش می‌دهم:

واحد ۴۰۰ | ترورهای برون مرزی سپاه پاسداران | نویسنده حوریه قره داغی |

ساندویچ می‌خواهم بگیرم برای شام بعد از مدتها در حد چند سال. مشخصا چندین برابر شده و فلافل ۱۰ تومانی شده ۴۵ تومان. تا آماده شود به سوپر روبرویی سر میزنم، مشتری می‌گوید شکر چرا ارزون شده؟ چکار کنیم گرون بشه؟ زن صاحب مغازه می‌گوید نکران نباش داره گرون میشه.

ساندویچی تازه باز شده سر کوچه. قبلاً جای این یک میوه فروشی بود و قبلتر ساختمان در حال ساخت. آنسر کوچه هم یک سوپری هست که قبلش یک سوپری دیگر بود همین چند ماه پیش. قبل از عید در واقع. بعد شد سمساری و حالا دوباره سوپری. قبل از سوپری قبلی سمساری بود و قبلترش لوازم آشپزخانه، قابلمه و چینی و این چیزها و قبلترش باز سمساری و همه این تحولات در کمتر از دو سال.

شبهای تهران گویا جهان دیگریست. شاید خیلی جاهای دیگر هم همینطور باشند. اصفهان که بود. شهرهای جنوب اصلأ فقط شب داشتند روزشان شبیه پا گذاشتن توی جهنم بود که الان باید بدتر شده باشد.

شهر هم خواب است هم زنده. شهر خوابگردها تلوتلو می‌خورند و فکر می‌کنند با همه آدمها فامیلند و راحت‌تر می پوشند و می گردند و خوشحال‌ترند و بازتر به جهان خشن حالا نرمتر شده بی‌خورشید.