یادداشت ۱۱ آبان
استاد استاد
کلباسی هم رفت. سر صبح هنوز از خواب بلند نشده خبرش را دیدم. نشانهای بودنمان از جهان پاک میشود. همانطور که میگفت مثل داد زدن در بیابان برهوت است تنابندهای نیست تا فریادت را پاسخ گوید. بیابانی که تازه خالیتر هم میشود هر روز. و فاصله با هر تلاش برای نزدیکشدن و شنیده شدن یا شنیدن، بیشتر میشود.
توی مترو هنگام ورود زنک در بلنذگو فریاد میزد که «رعایت حجاب اسلامی در مترو الزامی است» که همان لحظه چند پسر نوجوان که مثل من در حال رد شدن از گیت بودند آنطور که آن زن در اتاق کنترل که بغل گیت ورودی بود، بشنود، یکسره فریاد زدند گوووووه نخخخخووووور.
یادداشت ۱۳ آبان
یک اتفاق جالب
امروز وقتی مطابق معمول این چند وقت منتظر قطار دوم بودم و آنقدر دور بود که خواستم روی نیمکتهای سالن انتظار مترو و نیمکتی سه نفرا را نشان کردم بنشینم، دختری جوان حدود بیست و یکی دوساله نیز همزمان تصمیم گرفت بنشیند و بر خلاف انتظار من که فکر میکردم صندلی اول یا سوم را انتخاب میکند صاف بر صندلی دوم نشست و به این تریب من و آقای دیگر نیز بر صندلی یک و سه دو طرف او نشستیم. متمدنانه. که از کیفش شیرینی درآورد و تعارف کرد که هم من و هم أن آقا رد کردبم با تشکر.
چند نکته عجیب در این داستان بود که ماهیت تغییرات این چند وقت لااقل در ذهن من را به شکل عجیبی صراحت میبخشد.
ابنکه چرا من فکر میکنم این حرکت عجیب است.
چرا هیچکدام از حرکات دختر جوان برای من عادی و منتظره ننمود.
و چرا از این بابت خوشحالم. آنقدر که قصد دارم بنویسمش تا فراموش نکنم.
آیا این اعتماد است، در حال شکل گیری بر پایههایی نه چندان سست یا بر پایههایی لرزان؟
حتی از برآورد مدت ادامه یافتن این رفتار عاجزم. آنقدر که لحظههای بازگشت پذیر دیدهام.
نکته: دوباره هم دقیقا همین اتفاق افتاد این بار در قطار.
قطار شلوغ است و تهویهها کار نمیکنند و پنجرهها باز نمیشوند و از کمبود اکسیژن حس خوبی دارم.
میگوید داداش خمیر دندون نیست که بچلونیش جا واز کنه.
خبری که الان خواندم:
🔸سازمان پزشکی قانونی ایران اعلام کرد میزان تلفات رانندگی در کشور در شش ماه نخست سال ۱۴۰۲، نسبت به مدت مشابه در سال قبل، ۸.۲ درصد افزایش داشته است.
بر اساس این گزارش، از ابتدای فروردین تا پایان شهریور ماه امسال، ۱۰ هزار و ۷۲۰ نفر در حوادث رانندگی جان باختند که این رقم در مدت مشابه سال قبل، ۹ هزار و ۹۰۴ نفر بود.
حسین از فامیلهای لیلا که تازگی در حال غیر فامیلی دیدمش و از او خوشم آمد که پسر خوبی است در تصادف با موتور ترقوه و سرش از چند جا شکسته و میگوید اصلأ یادم نیست چه شد یادم هست یک ماشین ترمز کرد و من مجبور شدم به سمت مقابل بروم اما بعد از آن هیچ چیز یادم نیست. در بیمارستان به هوش آمده و پی یافتن معمای چه بر او گذشته در آن یکساعت در اضرابی گنگ ذهنش مشغول است.
