از دوم تا امروز که ششم آبان است یادداشتهای روزانه متوقف شد یا عقب افتاد به دلایلی نه چندان جدی اما خالی نیز نبود و کتاب ابداکشن را خواندم و تا جایی که میتوانستم فارسی کردم و یکبار هم فارسی فهمیدم و بدحال نیستم لااقل کمی باعث شد همچنان کتاب منطق هگل را بیشتر دریابم. کتابهایی در تاریخ منطق را نیز چک کردم موردی، که باز هم جالب بود و اینکه پیوسته منطقی که در جریان مسلط درباره آن بحث میشود منطقی ریاضی است.
اما درباره پیرس نکته جالب توجه مستقل بودن اوست که مسیر خود را از پوزیتیویستها و ایدهآلیستها مشخصاً جدا میکند و مسیر جدیدی را بر میگشاید که کمیت و کیفتی متفاوت دارد. اما در میانه جستجو برای کتابهایی درمورد تاریخ منطق که در اکثر موارد هم آنچه یافتم را فیزیکدانها نوشته بودند، یکی هم کتاب توماس کوهن بود به نام ساختار انقلابهای علمی (ترجمه: احمد آرام) که مدتها پیش خوانده بودم و حالا به نظرم زیاده کاری بود بیشتر و دور زدن مفاهیم جدی، مثل خوابگردها که در همین حدود است. حالا فکر میکنم منطق را نمیتوان به رمان بدل کرد. کتابهای منطقی با انواع فرمولها و الگوریتمهای جدی ریاضی را نه میتوان و نه ممکن است به زبان معمولی روزمره بیان کرد. زبان عمومی به عنوان نقطه شروع شاید قابل قبول باشد یا زمانی مثلاً زمان هگل ممکن بوده اما اکنون با این حجم عظیم تناوردگی عملاً چنین وضعیتی ناممکن به لحاظ مشخصاً منطقی است. گرچه خود هگل هم در گریز از منطق ریاضی و فیزیک به منطق شیمی پناه میبرد اما همچنان پایهای عظیم از ترکیب همه این علوم و متعاقباً برساخت مسیری نو را فراهم میآورد. اما فارغ از این و تفکری عمیق مانند تفکر پشت منطق هگل باید بگویم پیرس دستش را جایی میگذارد که بسیار قابل تأمل است. اینکه ایدهها و مشخصاً فرضیههای علمی از کجا بوجود میآیند؟ به نظر نمیرسد کسی بتواند به راحتی از کنار این پرسش گذر کند و البته از آن طرف هم کسی را یارای این باشد که بتواند پاسخی درخور برای این پرسش پیدا کند.بیشتر و بیشتر به این اعتقاد مییابم که روند برساخت فرضیهها یا ایدههای علمی چندان هم به اتفاقات روزمره زمان زندگی مخترع یا عمل کننده یا پدید آورنده ایده و فرضیه، ارتباط جدی و محکم و قابل اثبات پیدا نمیکند. شاید بتوان با منقاش چیزهایی بیرون کشید و ربطهایی یافت اما این روابط قابل اثبات نخواهد بود. غالباً به این دلیل که شباهت واضحی میان این روندها نمیتوان یافت که بتوان قانونی را به آن تعمیم داد. تفکر گمانورزانه یا اشپکولاتیو مبنایی شفاف با تفکری خطی و ساده نمی یابد و درست مثل نامش بر مبنای خود گمان بنا میشود. غیرر از مدل منطق اشپکولاتیو هگل، به نظر میرسد دانشمندان و فیلسوفان و بیشتر فیزیکدانان سنت آمریکایی نیز بسیار به این موضوع علاقمندند و کتابهای بسیار و مهمی درباره تفکر اشپکولاتیو نوشته دانشمندان آمریکایی یافتم که احتمالا یکی از آنها را انتخاب کرده و میخوانم و اگر شد فارسی آن را نیز اینجا میگذارم. به نظر میرسد بسیاری در پی صحه گذاشتن بر این مفهوم (که روند برساخت فرضیه روندی عام و قابل تعمیم نیست) کتابهایی نوشتهاند و این ایده را سبک و سنگین کردهاند و علم احتمالات را بر این اساس به منطق چک کردن این مفهوم بدل ساختهاند اما همچنان میتوان گفت چندان منطقی زنجیرهای و محکم این میان وجود ندارد.
اما گذشته از این، هر لحظه دوباره زنده میشود که برای چی و کی یادداشتهای روزانه را مینویسم. مثل هدایت در بوف کور برای سایهام؟ اما در این صلات ظهر کو سایهای که بر سرت باشد حالا یا بر دیوار؟ سایهها هم یا اپلای گرفتهاند و رفتهاند تا از دور بر بی سایگان اشکی بریزند هر دفعهای یا ذره ذره زیر این خورشید سوزان آب شدهاند. فراموش شدگان در ناکجایی که خانه نیست. کم و بیش من با دیگران (نه دیگری که این روزها مرتب تکثیر میشود. آیا این آغاز اسکیزوفرنی است؟) خود یا نامنم فعلا صحبت میکنم.
ماه پیش فیلم اروپا را دیدیم در مراسم هر ماهه فیلم دیدن که تفسیرم این بود: مردی که واقعیت واقعی را نمیبیند یا نمییابد در وهم خود غرق می شود و این چگونه ممکن است با نامنظم رها کردن -یا ناتوان از نظم دادن و رها کردن- جهانی که برای نظم دادن به آن پانهاده. چرا نظم دادن؟ چون پی امیدی رفته نه پی غرق شدن و هل داده شدن سوی سرنوشت محتوم در تراژدی. دوگانه امید-تراژدی(یا کمدی) جایی با هم میآمیزند و آن واقعیت است. آنچه واقعا هست و چیزی نیست جز نمودن راهی برای بیرون رفتن. که همچنان فکر میکنم تن دادن به سرنوشت تراژیک اراده به ندانستن است. به این ترتیب دانستن نیز نیست جز آزاد شدن. هر چند همه اینها نیز حدی دارند و گذشتن از حد هر دو ایده را از بیان الکن میکند و به نظر میرسد اکنون در آستانه رد کردن این حد دست و پا میزنیم(چگونه و چطور؟ به بیانش در توضیح فکر میکنم و به نوشته میآورم تا یکبار از شرش خلاص شوم-شر هر بار توضیح دادنش.) جهانی بدون امید و تراژدی. حتی آنسوی فراسوی نیک و بد.
فکر نمیکنم فیلم جز در حیطه تبلیغات چیز چندان مهمی باشد که کسی وقت بگذارد و درباره آن حرف بزند اما خوب توفیق با دیگرانی نزدیک و دور بودن برای زدودن مصیبت زندگی به بیهودگی جدی گرفتنش، میچربد. این است که هر چند فیلم را برای گذران اوقات فراغت میپسندم اما بهانه دور هم بودنش به بدل ساختنش به مراسم، ارزش آن را دارد تا برای لحظاتی این رسانه تبلیغاتی را جدی بگیرم.