سیاه بود

گفتن چیزی در وصف چیزی که نمی‌شود گفت…ت‌ن چیزی در وصف چیزی که نمی‌شود… که نمی‌شود…

همه چیز رنگ عوض کرده
تا پیش از این همه چیز در همه مواقع سیاه بود. خوشحالی سیاه، غم سیاه جشن‌هایی در تاریکی وقتی چراغ ها را خاموش می‌کنی و عرق را پیک پیک بالا میروی سیاه بود. جشن هایی که در روشنایی وقتی چراغ ها را روشن می کنی و چایی را هورت میکشی سیاه بود.
بهار وقتی بلبلان می خواندند سیاه بود وقتی باران می بارید و زیر باران میلرزیدی سیاه بود. زمستان سرد سیاه بود زمستان گرم سیاه بود برگ های پاییزی در پاییزی که همه جا را غم گرفته بود سیاه بود. تابستان گرم سیاه بود تابستان های خنک سیاه بود.
کلاغ ها سیاه بودند کبوتران سیاه بودند شهر دود گرفته سیاه بود تیرهای بتنی ساختمان های نیمه ساز سیاه بودند.
خانه های پرده کشیده با لامپ کم مصرف و مهتابی، سیاه بودند. چشمان عشق سیاه بود رنگ عشق سیاه بود تو سیاه بودی وقتی حرف میزدی حرف از عشق حرف از دوست داشتن حرف از زندگی… من سیاه بودم وقتی به تو فکر میکردم وقتی به عشق وقتی به زندگی وقتی به مهتابی بالای سرم وقتی به سقف نیمه شب‌ها. مانیتور کامپیوتر سیاه فیلم‌های تلویزیون سیاه بودند کارتون‌ها سیاه بودند رنگ لباس های مهمانی سیاه بودند توی کشوی زیر میز در همهمه بی‌صدایش سیاهی وول میخورد.
سیاه بود جنگ سیاه بود کشته شدن آدم‌هایی که می شناختی یا نمی شناختی سیاه بود بمباران شیمیایی حلبچه سیاه بود. رنگ گلوله هایی که در شب توی آسمان می‌درخشیدند سیاه بود. حاجی‌ها برای بوسیدن سنگ سیاهی ولیمه میدادند ولیمه‌هایی که می‌دادند سیاه بود.
قرتی ها سیاه می پوشیدند و زنگ در خانه که وسط مهمانی به صدا در می آمد سیاه بود. رنج‌هایی که می‌کشیدیم سیاه بود و رنج‌هایی که هنوز نمی‌کشیدیم سیاه بود. خرید کردن در گرانی سیاه بود. هر سال دو ماه سیاه بود و سیاهی‌ها پشت دسته راه می رفتند. هرسال ۱۰ ماه سیاه بود و سیاهی‌ها پشت جنازه راه می‌رفتند. عاقبت بخیر سیاه بود عاقبت بی خیر سیاه بود. آسمان پر ستاره سیاه بود آسمان بدون ستاره سیاه بود.
شبهایی که برق می‌رفت سیاه بود شب‌هایی که برق نمی‌رفت سیاه بود.
صدای اذان در ظهرها سیاه بود صدای اذان در صبح‌ها سیاه بود صبح‌ها سیاه بود که بلند میشدی بروی مدرسه صبح ها سیاه بود که بلند میشدی بروی سر کار.
زنها چادر سیاه سر می‌کردند و ما توی سیاهی همین چادرها بزرگ می‌شدیم. کودکی‌های ما سیاه بود بزرگی‌های ما سیاه بود. مانتوهای زنها سیاه بود مقنعه‌های بلندشان سیاه بود روسری‌ها سیاه بود شالها سیاه بود. موها سیاه بود. چشم ها سیاه بود. موهای مش کرده سیاه بود. ضجه‌هایشان سیاه بود.
دستان خون آلود قاتلان سیاه بود. سینه خون آلود کشته شدگان سیاه بود. شادی سیاه بود. غم سیاه بود تولد در سیاهی جشن گرفته می شد و مرگ در بوی عرق لباس‌های سیاه بدرقه می شد.
الان اما رنگ ها عوض شده این دیگر سیاهی نیست، سیاهی رنگ نیست. چون نیست بالاتر از سیاهی رنگ… نیست سیاهی رنگ نیست، نیست… رنگ نیست. من رنگ به عمرم ندیده‌ام اما عوض شده رنگ‌ها عوض شده رنگ نیست سیاهی رنگ نیست عوض شده رنگ‌ها عوض شده.