سیاه بود

نوشته‌های مشابه

  • سفرنامه

    شب بیست و هفتم یا در واقع یک صبح ۲۸ اسفند بلیت داشتیم. از ساعت ۶ بعد از ظهر شروع به جمع کردن وسایل کردیم. من لباسهایم را از اینطرف و آنطرف جمع کردم و لیلا انها را در یک کوله همراه لباسهای خودش جا داد یک کوله هم برای وسایل لیلا که بهش می‌گوییم…

  • گریز از مهلکه

    مثل خواب تلاش می‌کنی بگریزی از هیولایی که دنبالت می‌کند اما هر چه تندتر می‌دوی هیچ جلو نمی‌روی و هیولا مثل تاریکی آرام آرام کل وجودت را تسخیر می‌کند. حسی مثل شاشیدن روی خودت بدنت را گرم می‌کند همینطور که سیاهی درونت شعله می‌کشد. در تنگنایی که تصور می‌کنی به دویدن ادامه می‌دهی جایی که…

  • خاطرات برگهای درخت توت در تاریکی شهریور

    ساعت ۲:۳۶ دقیقه بود توی بالکن به سایه روشن برگهای پهن درخت توت توی حیاط تاریک زیر نور اندک ستارگان در آسمان بدون ماه خیره شده بودم که باد انها را تکان می‌داد و انگار سایه‌ها شعله‌هایی تاریک بودند که زبانه می‌کشیدند. هدفون را از گوش راست به چپ عوض کردم و روی سنگ خنک…

  • یادداشت هفدهم آبان

    برخی عادت دارند وقتی مثلاً با موبایل که حرف میزنند به تو که جایی در دیدرسشان ایستاده‌ای یا از آنجا می‌گذری خیره نگاه می‌کنند، آنطور که از دور فکر میکنی کسی رو به تو زیر لب غرغر می‌کند، به خصوص حالا که همه با هندزفری حرف می‌زنند. این نوع رفتار عجیب را بیشتر نزد اصفهانیها…

  • یادداشت ۱۳ آبان

    یادداشت ۱۱ آبان استاد استاد کلباسی هم رفت. سر صبح هنوز از خواب بلند نشده خبرش را دیدم. نشانهای بودنمان از جهان پاک می‌شود. همانطور که می‌گفت مثل داد زدن در بیابان برهوت است تنابنده‌ای نیست تا فریادت را پاسخ گوید. بیابانی که تازه خالی‌تر هم می‌شود هر روز. و فاصله با هر تلاش برای…

  • یادداشت ششم آبان بیراه در راه بی‌راه

    از دوم تا امروز که ششم آبان است یادداشت‌های روزانه متوقف شد یا عقب افتاد به دلایلی نه چندان جدی اما خالی نیز نبود و کتاب ابداکشن را خواندم و تا جایی که می‌توانستم فارسی کردم و یکبار هم فارسی فهمیدم و بدحال نیستم لااقل کمی باعث شد همچنان کتاب منطق هگل را بیشتر دریابم….