درباره مسیرهای غیر هندسی که راه میشوند وقت چینود پل
آکسیومها مسیرهایی هستند بر وجود مانده که چون ذات برنهاده میشوند. مسیرهایی میسازند که روندگان آن بسیارند آنطور که در بی پدیده بداهتی از آنچه حالا باید بروی تا انتخاب بین چند راهی، به نگر آورند.
اندیشنده به پایان مسیر خیره میشود چون آنکه به مغاک چشم میدوزد یا در بی امیدی به انتهای بیابانی بی انتها به مثابه دیگری دریای آرام. اندیشنده قطعیت آکسیون را در نسبتهایش به حدس میآورد در تغییر میان هر قدم راه ره گام به گام تا به انتها میپیماید حتی در بی انتهایی مانند بیابانی بی از چشم اندازی نامعلوم. چشم اندازهای ملال آور پایان ناپذیر را تا پایان رویای برساخت شده بی از مطلق بسیار راه روندگان. نه یکی که همه آکسیومهای هندسی را.
این است که انها در غریبی به راه خود میروند. میگویند در راههای نرفته فهم از دست میرود به مثابه آنچه میتوانی در زبان منتقل کنی. بی انتقال به دیگری میماند وقتی کمی بیشتر گام میدهی به راه نرفته. این راه نرفته راه رهایی است؟ در منطقی به حدس بله تا جایی که همراهی دیگر به مثابه دیگری بفهمد.
پس اولین راه رهایی یافتن همانی است تا راه نرفته را بروید.
دیگری را دیگران بر خواهند ساخت. سازندگان راه رهایی مسئولیت بیرون رفتن از انقراض بشر یا حیات زمینی را بر دوش دارند تا چون فانوس دریایی هنگامی که کشتیها در مسیرهایی که روندگان آن بسیارند به صخره میخورند نور بیندازند و پرچمی بلند کنند که مسیری دیگر هم هست تا بشود از صخرهای مرگ گریخت. راهی که ما به سختی در تنهایی پیمودهایم و زنده ماندهایم. نگه داشت آن غیر از فرقه سازی است.
عام بودن مسیر نرفته شرط دوم است. روندگان راههای نرفته به حدس، به منطق گمراهی نباید خاص شوند. خاص شدنشان باید در نسبتی مشخص با علمی باشد که غیر از آکسیومهای هندسی است. مفهومی دیگر از اصل اما کلی که مبنای خاص و منفرد شخص به شخص روندگان آن مسیرهای نرفته است. پس در عام بودن، مسیر از بیراه متمایز میشود تا تفاوتش با دیگر مسیرها نمایان شده و تضادش در نمایاندن راه به سوی رهایی از راه هندسی. تا پرچم بلند کردن در تناقض شکست خوردگان دیگر راه. این جلو میگیردشان از فرقه شدن و گم شدن در خیرگی مغاکهای بیراه.
برساخت عام نگاهی است که پای روح را به مکانهای ناوگان باز میکند. روح ادامه مسیر است.
پس روح خود به طرزی متناقض از افتادن به ناآزادی جلو میگیردشان چرا که روح آزادی است. رفتن مسیر خود مشروط است به مداومت بر ایده آزادی.
شرط سوم مداومت روندگان راههای نرفته است تا روح در آن پیدا شود و تا روح از دگم فاصله بگیرد حدس بر آزادی استوار باید باشد باز هم به ضرورتی متناقض. چرا که آزادی خود راه نیست یا اگر هست پدید میآید در هر گام نه در از پیش موجود.
روندگان راههای نرفته پیشقراولانی هستند در مسیرهایی به سوی مرگ.
