آیا جهان بدون انسان وجود دارد یا مساله دستی که قطع شده
مسالهای که عموما و از دوره افلاطون به آن اشاره شده و میشود اینکه یکچیز و مشخصا انسان کلیتیست متشکل از اجزایش یا کل و اجزا دو چیز متفاوتند؟ مثلا اینکه آیا انسان برساخته اعضایش است شامل اندام های متفاوت بدنش مانند دست و پا سر و معده و روده و قلب و …. میشود گفت یک انسان مرده باید همین باشد اما انسان زنده و یک سیستم یا بالاتر یک گشتالت کلیتی برمیسازد که حاصل جمعه اجزایش نیستد الزاما. انسانی که دستش قطع شده باشد هنوز انسان است اما «دستی که قطع شده فقط اسماٌ دست است» و دیگر بخشی از یک انسان محسوب نمیشود. اینگونه کل و جزء را مثلا میتوان در ترجمه کل در هم تنیده و کل جمع شده که درواقع یک توده از چیزهاست نام گذاری کرد. هر چند در مورد انسان موضوع کاملا متفاوت میشود و درواقع میتوان در فلسفه های مدرن سوژه محور اینطور گفت که هر آنچه در جهان هست بخشی از کل انسان محسوب میشود و بدون او آنها وجود نخواهند داشت. اینطور که اگر سوژه مشاهدهگر نباشد جهان نیز نه «هستی» مییابد و نه متعاقباً واجد «وجود» میشود. بحثی بزرگ و دیرپاست میان دانشمندان طبیعی دان و فیلسوفان. بحثی که در دوره مدن بسیار غلیظتر ادامه یافته است.
کانال یوتیوب Crisis and Critique (بحران و نقد) پادکست و امتداد تصویری/صوتی مجلهای دانشگاهی بینالمللی و معتبر به همین نام است که در حوزه فلسفه، نظریه سیاسی و نقد معاصر فعالیت میکند.
این پادکست و مجله توسط دو فیلسوف و نظریهپرداز به نامهای فرانک رودا و آگون حمزه اداره میشود.
فرانک رودا (Frank Ruda) فیلسوف آلمانی و استاد (Senior Lecturer) فلسفه در دانشگاه داندی (University of Dundee) در اسکاتلند از متخصصان برجسته فلسفه کانت و هگل، مارکسیسم، روانکاوی است و کارهایی نیز دارد در مطالعه فلسفه آلن بدیو .او چند کتاب از جمله Hegel’s Rabble (اراذل و اوباش هگل)، Abolishing Freedom (الغای آزادی) و آثار مختلف درزمینه فلسفه سیاسی معاصر را به نگارش درآورده است.
آگون حمزه (Agon Hamza) فیلسوف و نظریهپرداز سیاسی اهل کوزوو. پژوهشهای او بیشتر بر اندیشه سیاسی مارکسیستی، فلسفه هگل، روانکاوی لکانی و الهیات سیاسی متمرکز است. او به همراه فرانک رودا مجله و پادکست Crisis and Critique را بنیانگذاری و سردبیری کرده و کتابها و مقالات متعددی در حوزه نظریه انتقادی ویرایش و تألیف کرده است.
کانال یوتیوب Crisis and Critique (بحران و نقد) پادکست و امتداد تصویری/صوتی مجلهای دانشگاهی بینالمللی و معتبر به همین نام است که در حوزه فلسفه، نظریه سیاسی و نقد معاصر فعالیت میکند.
حالا امروز فرصتی پیش آمد سری به یوتیوب بزنم و کانالهایی را که دنبال میکند پی مطالب جالب جدیدشان بگردم ببینم که یکی از آنها این کانال است که هر چند وقت یکی از متفکران حوزه علوم پایه یا فلسفه را میآورد و با او بحث میکنند دو نفری دو نفر فلسفه خوانده به نامهای فرانک رودا و آگون حمزه و در آخرین پست، مصاحبهشان با توماس هرتوگ (کیهانشناس بلژیکی و همکار نزدیک استیون هاوکینگ (گفتگو درباره کیهانشناسی، بیگبنگ و رابطه فیزیک و فلسفه است)) درباره دقیقا همین مساله از هرتوگ میپرسد که پاسخ یک کیهان شناس به این پرسش چیز جذابیست. متن گفتگو را همین زیر میگذارم:
فرانک رودا (۳۷:۴۸): برای پیوند دادن این موضوع به مسئله «مشاهده درونماندگار» که دربارهاش صحبت میکردیم… شما رویکردی سهگانه را به مشاهده پیشنهاد کردید: اینکه یک وضعیت اولیه وجود دارد، قوانینی که سیر تحول آن وضعیت را تعیین میکنند، و سپس «مشاهده» یا «نقش ناظر» (Observership). شما در جایی نقل میکنید: «نقش ناظر در کیهانشناسی کوانتومی، صرفاً یک اندیشه ثانوی یا یک اصل پسانتخابی آنتروپیک (انسانشناختی) در یک چندجهانی عظیمِ ازپیشموجود نیست؛ بلکه عاملیتی فعال در سطحی عمیقتر است—بخشی جداییناپذیر از فرآیندی مداوم که از طریق آن، واقعیت فیزیکی و نظریه فیزیکی شکل میگیرند.» بنابراین، جهان کوانتومی و ناظران بهنوعی با هم در هماهنگی عمل میکنند. این نشان میدهد که مشاهده هرگز یک عمل منفعلانه نیست، بلکه بخشی از یک ساخت فعالانه است. شما در جایی گفتهاید: «ناظران در امور کیهانی نقشی خلاقانه دارند و عنصری معکوس در زمان (رو به عقب در زمان) را وارد میکنند.» میتوانید درباره این «نقش خلاقانه» بیشتر توضیح دهید؟ چگونه باید این خلاقیت را درک کنیم؟
توماس هرتوگ (۳۹:۱۱): بله، دقیقاً. این یک نقطه کلیدی و شاید گیجکنندهترین ویژگی مکانیک کوانتومی است؛ اینکه شما در یک «نقطه ارشمیدسی» بیرون از سیستم خود قرار ندارید. هر مشاهداتی، نوعی تعامل با سیستم است. این متفاوت است، برای مثال، از «اصل آنتروپیک» (Anthropic Principle). اصل آنتروپیک واجد نوعی اثر پسانتخابی است که خارج و فراتر از ریاضیات نظریه شما قرار میگیرد. اما در اینجا، ما بهعنوان ناظران، در قالب سیستمهای فیزیکی درون یک «تابع موج» (Wave Function) عظیم مدلسازی میشویم، و عملِ مشاهده، گذشته را از یک چیزِ شبیه به تابعموج، به یک تاریخچه ملموستر و قطعیتر تبدیل میکند.
البته نیازی نیست که حتماً یک ناظر انسانی باشد؛ فکر میکنم این نکته بسیار مهمی است. ممکن است بپرسید در جهان اولیه چه کسی مشاهده میکرد؟ آن زمان انسانی وجود نداشت. اما میدانهای نخستین، حتی یک فوتون یا یک ذره منفرد میتواند در سطح کوانتومی بهعنوانی ناظر عمل کند.
بنابراین، نگاه من به تاریخ کیهانی، نوعی گفتگوی مداوم یا تعامل پیوسته میان بیشمار مشاهده در سطح بنیادی و مفهومِ «تاریخچههای ممکن» است. و از دلِ این تعامل، آن گذشته قطعی تبلور مییابد که ما ناظران انسانی—که بسیار دیر در این زنجیره ظاهر شدهایم—آن را درک، مطالعه و بازسازی میکنیم.
به زبان سادهتر، کیهانشناسی کوانتومی به ما اجازه میدهد ناظر را به شکلی انتزاعی وارد معادلات کنیم، در حالی که اصل آنتروپیک اصلاً این کار را نمیکند؛ بلکه فرعیاتی است که به نظریه اضافه میکنید و منجر به ابهامات جدی در پیشبینیها میشود. امروزه بخش زیادی از پژوهشها در نظریه ریسمان و فیزیک انرژیهای بالا، معطوف به ساخت مدلهایی از کیهانشناسی است که دیدگاه ناظر کاملاً در ریاضیات آن نهادینه شده باشد. اینها همگی برآمده از همان «فلسفه از بالا به پایین» (Top-Down Philosophy) است که دربارهاش صحبت میکردیم. آگون حمزه (۴۲:۴۷): برای پیگیری همین مطلب، شما در جایی نوشتهاید: «در درون این تابلوی سهلتهای، این ایده خلاف شهود نهفته است که در سطحی بنیادی، تاریخچه در عمیقترین سطح خود رو به عقب در زمان (معکوس در زمان) پدیدار میشود.» پس چه چیزی باعث میشود گذشته وابسته و مشروط به زمان حال باشد؟ آیا دوباره به همان مفهوم فلسفه از بالا به پایین برگشتهایم؟
توماس هرتوگ (۴۳:۱۱): بله، کاملاً. این کاملاً با آنچه هماکنون گفتم در یک راستاست.
۴۳:۱۸ تا ۴۴:۴۴ | و در ادامه پرسش فرانک رودا درباره دو حد افراطی (بارکلی در برابر شکاف ناظر)
فرانک رودا (۴۳:۱۸): وارد کردن ناظر به درون معادلات دقیقاً به چه معناست؟ زیرا در بسیاری از تعابیر عامهپسند از فیزیک کوانتوم، نحوه بیان دقیق این مسئله مغفول میماند. آنچه شما تعامل و گفتگوی پیوسته نامیدید، وقتی به شکلی دیگر بیان میشود، گاهی شبیه به ایجاد یک شکاف یا تاخیر میان دو طرف به نظر میرسد، و از طرف دیگر، گاهی شبیه به فلسفه جرج بارکلی (Bishop Berkeley) به نظر میرسد؛ اینکه ادراکِ ما، مولدِ خودِ ماده یا موجودیت است! اما هیچکدام از این دو حد افراطی، منظور واقعی از وارد کردن ناظر به فرم معادلات نیست. میتوانید بیشتر توضیح دهید که چگونه این رویکرد، نه مرز میان «ناظر» و «مشاهدهشونده» را کلاً از بین میبرد و نه شکافی پرنشدنی میانشان ایجاد میکند؟ توماس هرتوگ (۴۴:۴۴): بله، خب. فکر نمیکنم پاسخ کاملی داشته باشم، اما سؤال بسیار خوبی است… در عمومیترین سطح، میگویم که دقیقاً مانند یک زیستشناس، کارم را از جهان به همان صورتی که هست—همانطور که در زمان حال میبینیم—آغاز میکنم. بنابراین تمایل دارم بگویم در نقطه شروع، تمایزِ صریحی میان ناظر و مشاهدهشونده وجود ندارد و در واقع معلوم نیست کدام، کدام است!
به باور من، آنچه کیهانشناسی در نهایت انجام میدهد، شناساییِ بیشترین همبستگیهای (Correlations) ممکن میان ابعاد و جنبههای مختلف جهان ماست. این همبستگیها حاصلِ تحول و تکامل جهان هستند. همبستگی میان یک جنبه با جنبهای دیگر—مثلاً میان شرایط ما روی زمین و ماهیت تابش زمینه کیهانی (CMB)—در ترمینولوژی فیزیک، همگی همبستگی میان ناظر و مشاهدهشونده هستند. در اینجا نقش ناظر میتواند توسط شرایط زمین، یا تابش زمینه، یا یک کهکشان ایفا شود.
نکته کلیدی این است که ناظر، بخشی از خودِ سیستم فیزیکی است، اما اینکه کدام بخش است، متغیر و شناور است و باید کشف شود. زیرا اینکه کدام همبستگیها قوی، شفاف یا دارای قدرت پیشبینی هستند، به «تصادفات تثبیتشده» (Frozen Accidents) در طول تکامل کیهان بستگی دارد؛ درست مانند آنچه در «درخت زندگی» در زیستشناسی رخ میدهد.
۴۷:۱۸ تا ۴۹:۵۳ | بررسی دیدگاه نیلز بور و فروپاشی تابع موج
آگون حمزه (۴۷:۱۸): شما نقلقول معروف نیلز بور را ذکر میکنید که میگوید: «هیچ پدیدهای یک پدیده واقعی نیست مگر اینکه پدیدهای مشاهدهشده باشد»؛ نکتهای که در تقابل با دیدگاه انیشتین قرار دارد که فیزیک را تلاشی برای درک واقعیت مستقل از مشاهده میدانست. شما تفسیر کوپنهاگی را ابزارگرایانه (Instrumentalist) میدانید، اما در عین حال نقش بور را در بازتعریف عمل مشاهده بپذیرید. با این حال، مفهوم «فروپاشی تابع موج» (Collapse) از نظر بور را دارای ایراد جدی میدانید. میتوانید درباره این چالش بیشتر توضیح دهید؟
توماس هرتوگ (۴۸:۰۹): بله، حتماً. بینش کلیدی بور این بود که مکانیک کوانتومی، واقعیت را در سطحی پیشوجودین (Pre-existence) به شکل فضایی از احتمالات توصیف میکند. بور این شانس را داشت که نقطه دید ارشمیدسی داشته باشد، چون در چارچوب یک آزمایشگاه فکر میکرد. اما «تفسیر چندجهانی» (Many-Worlds Interpretation) نقش بنیادیتری به عمل مشاهده یا همان اندازهگیری میدهد. تنها مسئله «فروپاشی کوانتومی» است که باعث میشود تفسیر قدیمی کوپنهاگ برای کیهانشناسی کاملاً ناکافی باشد. اما ایده اصلی پشت آن—اینکه مشاهده نوعی تعامل است، و واقعیت و گذشته ما بدون مشاهده شدن به صورت یک تابع موج وجود دارند—کاملاً اثبات و تثبیت شده است.
و در ادامه دوباره فرانک رودا مساله را میبرد دقیقا به جایی که یکنفر هگل خوانده باید ببرد.
فرانک رودا (۴۹:۵۴): وقتی درباره منشأ و سرآغازها فکر میکنیم، وارد منطقهای میشویم که آن را «مبهم و تاریک» نامیدید. چیزها هویت خود را از دست میدهند و زمان، بیزمان میشود. آیا این مرز، یک مرز هستیشناختی (Ontological) است یا معرفتشناختی (Epistemic)؟ یا اصلاً تمایز میان این دو معنایی ندارد؟ من یاد هگل میافتم که میگفت: «ارائه و بیانِ یک چیز، از خودِ آن چیز جدا نیست.» پس شاید بیانِ منشأ و خودِ منشأ از هم تفکیکپذیر نباشند.
توماس هرتوگ (۵۱:۴۳): بله، من هم دقیقاً همینطور میبینم: «مسئله منشأ، همان منشأِ مسئله است!» من این را یک افق معرفتشناختی (Epistemological Horizon) میدانم؛ به این معنی که علم از آن عقبتر نمیرود. پایه و اساس قوانین طبیعت در یک قلمرو ریاضیاتیِ افلاطونی و متعالی قرار ندارد، بلکه ریشه در «اینجا و اکنون» و در جهانِ مشاهدهشده دارد. گاهی از خودم میپرسم: آیا اصلاً به هستیشناسی (Ontology) نیاز داریم؟ من یک دیدگاه کاملاً تاریخی به قوانین فیزیک ارائه میدهم؛ درست همانطور که ماهیت تاریخی قوانین زیستشناسی را پذیرفتهایم. همه چیز درباره «نوینپدیدآیی» (Emergence) است. قوانین فیزیک هم قوانینی برآمده و نوپدید هستند. کیهانشناسی به ما میگوید که ساختارهای مطلق و مفروضات پیشینی (Priors) کمتری را بپذیریم.
آخرین پیچ مسیر به سمت نشان دادن و به تفاهم رسیدن وضعیت پروبلماتیک در مسیری بسیار بینا رشتهای فیزیک و فلسفه
آگون حمزه (۵۴:۱۵): اگر خودِ قوانین فیزیک تکامل مییابند و میتوانند محو شوند، آیا هنوز میتوانند نقش «توضیح نهایی» را ایفا کنند؟ یا آنچه قانون مینامیم، دستاوردهایی متغیر و وابسته (Contingent) هستند تا شالوده؟
توماس هرتوگ (۵۴:۳۵): نکته بسیار درستی است. در این دیدگاه داروینواری که به منشأ قوانین فیزیک داریم، دستیابی به یک «نظریه یگانهساز» (Unification Theory) همچنان ممکن است، اما این نظریه دیگر نقش یک توضیحِ غایی را نخواهد داشت. وقتی میگوییم در انپجار بزرگ قوانین فیزیک ناپدید میشوند، یعنی فکری را که قوانین ابدی و تغییرناپذیر علت اولیه همهچیز هستند رها کردهایم. ما میتوانیم وحدت را در طبیعت پیدا کنیم، اما این با مفاهیم گذشته فرق دارد.
فرانک رودا (۵۶:۰۲): در حال حاضر روی چه موضوعاتی کار میکنید؟
توماس هرتوگ (۵۶:۱۹): دو مسیر پژوهشی دارم: اول، بازتعریف دقیقتر نقش ناظر در مدلهای نظری کیهانشناسی. دوم، نحوه آزمون و اثبات تجربی این ایدهها. تکامل قوانین فیزیک در عمیقترین مراحل کیهان اولیه رخ داده که تلسکوپهای معمولی به آن دسترسی ندارند. اما با مشاهدات امواج گرانشی در آینده—مانند تلسکوپ انیشتین (Einstein Telescope)—امیدواریم آن دوران اولیه را رمزگشایی کرده و فسیلهای کیهانی آن فرآیند را پیدا کنیم. همانطور که از هاوکینگ آموختم: نظریه شما هرچقدر هم زیبا باشد، در نهایت باید آن را به بوته آزمایش بگذارید!
