گریز از مهلکه
مثل خواب تلاش میکنی بگریزی از هیولایی که دنبالت میکند اما هر چه تندتر میدوی هیچ جلو نمیروی و هیولا مثل تاریکی آرام آرام کل وجودت را تسخیر میکند. حسی مثل شاشیدن روی خودت بدنت را گرم میکند همینطور که سیاهی درونت شعله میکشد. در تنگنایی که تصور میکنی به دویدن ادامه میدهی جایی که از هر سوی مغاکها گشادتر میشوند و جای پایت باریکتر تا سقوط میکنی توی تاریکی و سقوط میکنی و سقوط میکنی توی چاهی که ته ندارد. باید تلاش کنی از خواب بپری اما انگار جهان کاملا وارونه شده و شکلها در روشنایی روز با چشمان باز از روبرویت محو میشوند و در نابینایی دستهایی سمت مغاک هُلت میدهند. در خواب از سقوط باز میایستی و کسی جایی دنبالت نمیکند. هر چه بیشتر میخوابی باید بیشتر بخوابی.
حس میکنم میشود حین سقوط چشمها را بست و به خوابی عمیق فرو رفت.
غیر قابل باور مینماید برایم کل آنچه اطرافم رخ میدهد. در چند ماه هر آنجا که پناه میبردم پناهی نمییابم. از کار به خانه و از خانه به کار حالا هر دو یکی شدهاند. در روزهایی که آدمها با گلوله میمیرند. تصویری از ابلهی شرمسار.
مثل سوسکی که کسی با دمپایی حمام توی سرش زده پرواز میکنم و آدم دمپایی به دست سراسیمه از حمام میگریزد چرا که انتظار داشت مرده باشم. اما در حمام را پیدا نمیکنم و انگار فقط به در دیوار میخورم و نیافتم روی سینه ادم دمپایی به دست که با ترسش همذات پنداری میکنم. وبالهایم را میبندم و شاخکهایم را تکان میدهم و رو به دماغش میگویم نمیخواهم بترسانمتان آقا واقعا از این ماجرا شرمندهام. که ادم دمپایی به دست همینطور که روی سینهاش نشستهام از حمام لخت بیرون میرود عینکش را روی میز پیدا میکند و گردنش را تا جای ممکن در سینه فرو میدهد تا از پشت عینک و پس دماغش بتواند من را نگاه کند و بعد از نگاهی که معنیش را نمیفهمم میگوید اوه خواهش میکنم، جثه شما بسیار کوچک است این بود که سراسیمه شدم… و همین حین متوجه میشود که دارم دمپایی سفید توی دستش را میپایم و سراسیمه آن را سمت بخاری که توی حمام هنوز بلند میشود پرت میکند و ادامه میدهد قبول بفرمایید برخی کارها را ادم دست خودش نیست غریزی انجام میدهد. همینطور که کمی آرامتر شدهام میگویم بله متوجه هستم ایرادی ندارد. پیش میآید. و برای انکه گردن درد نگیرد میپرم روی دیوار راهرو جلوی صورتش که کمی جا میخورد باز اما به سرعت داد میکشم ببخشید میخواستم به گردنتان فشار نیاید. که متوجه میشود و خودش را جمع میکند و میگوید ببخشید این روزها خیلی عصبی هستم و کوچکترین اتفاق ناگهانی باعث واکنش میشود. میگویم بله کاملا متوجه هستم برای داد کشیدم و میپرسم چطور میتوانم بیرون بروم؟ که دستش را سمتم دراز میکند و فکر میکنم میخواهد با دست… که میگوید ببخشید اجازه بدهید خودم تا هر جا که مایل باشید حملتان کنم من از سوسک پرنده کمی میترسم.
