گریز از مهلکه
مثل خواب تلاش میکنی بگریزی از هیولایی که دنبالت میکند اما هر چه تندتر میدوی هیچ جلو نمیروی و هیولا مثل تاریکی آرام آرام کل وجودت را تسخیر میکند. حسی مثل شاشیدن روی خودت بدنت را گرم میکند همینطور که سیاهی درونت شعله میکشد. در تنگنایی که تصور میکنی به دویدن ادامه میدهی جایی که…
