دستِ مرئیِ پروس
«فناوری تولید انبوه… به سود یکپارچگی، هماهنگی، نظاممندی، درهمتنیدگی، طرحریزی، و در یک کلام “برنامهریزی” در مقیاسی هرچه گستردهتر و پیچیدهتر عمل میکرد؛ ادبیات آلمانی آن عصر آکنده از چنین واژگانی است. این زبان، که پس از ۱۸۵۰ برای بازرگانان و مهندسان تازه مینمود، برای بوروکراتها و سیاستمدارانِ “دولت دیوانسالار” (Beamtenstaat) که در مکتب نوشتههای بخرِ کامرالیست، لیستِ ملیگرا، اصلاحات اداری اشتاین و هاردنبرگ، و نظامیگریِ همگامشدهٔ فون شلیفن و فون مولتکه درس آموخته بودند، کاملاً قابل فهم و آشنا بود.» — رابرت ای. بردی (Robert A. Brady)
در جریان انقلاب صنعتی، انگلستان از حیث رشد فناورانه و اقتصادی فرسنگها از رقبای خود پیشی گرفته بود. با این حال در اواخر قرن نوزدهم، قارهٔ اروپا بهسرعت در حال پرکردن این شکاف بود. بهویژه در آلمان، اتحاد کشور توسط شاهزاده اتو فون بیسمارک (Otto von Bismarck) در دهه ۱۸۷۰ ظرفیت صنعتی آن را به پرواز درآورد و صحنه را برای هماوردی قدرتهای بزرگ در دهههای آتی مهیا ساخت. بیتردید یکپارچگی اقتصادی دولتهای آلمانی زیر پرچم تسولوراین[۱] (اتحادیه گمرکی) پیشتر آغاز شده بود، اما تاجگذاری ویلهلم اول (William I)، پادشاه پروس، بهعنوان امپراتور آلمان در تالار آینههای ورسای در سال ۱۸۷۱، برای نخستین بار رایشِ یکپارچهٔ سیاسی را پدید آورد. تا پیش از آن، واژهٔ «آلمان» صرفاً به منطقهای با زبان و فرهنگ مشترک اشاره داشت که از صدها واحد سیاسی مجزا تشکیل میشد.
برای بریتانیاییها، این رخداد در ابتدا تحولی خوشایند به شمار میرفت. میان سالهای ۱۶۸۸ تا ۱۸۱۵، بریتانیا و فرانسه تقریباً در نبردی بیپایان برای هژمونی جهانی دستوپنجه نرم کرده بودند. از این رو بسیاری از بریتانیاییها، از جمله ملکه ویکتوریا (Queen Victoria)، از دیدن شکست رقیب سنتی فرانسوی خود در جنگ فرانسه و پروس در ۱۸۷۰ مشعوف شدند. با این حال در کمتر از یک دهه، صنعتیشدن شتابان و رشد جمعیت آلمان، فرانسه را جا گذاشت و حسوحال بریتانیاییها دگرگون گشت. بریتانیا اکنون با هژمونی آلمان در قاره اروپا روبهرو بود. امپراتوری نوین آلمان با گسترهای بیش از ۱۲۰۰ کیلومتر از کرانههای باختری رود راین تا منطقه کلایپدا در آنسوی رود نمان (که امروزه لیتوانی و روسیه را جدا میسازد) و بیش از ۹۰۰ کیلومتر از دریای شمال تا کوههای آلپ، بیش از دو برابر بریتانیای کبیر وسعت داشت. آلمان با ۴۱ میلیون نفر جمعیت، بسیار بزرگتر از رقیب بریتانیاییاش بود که با احتساب ایرلند تنها ۳۱.۵ میلیون نفر جمعیت داشت.
علت راستین وحشت اما این بود که شرکتهای آلمانی دستاندازیهای عمیقی به برتری صنعتی بریتانیا را آغاز کرده بودند. در حقیقت، لرد روزبری (Lord Rosebery)، نخستوزیر پیشین بریتانیا، در سال ۱۸۹۶ اظهار داشت که بریتانیا از سوی «رقیبی بسیار مهیب» تهدید میشود که «همانند پیشروی دریا بر بخشهای سست ساحل، در حال پیشروی به قلمرو ماست.» لرد روزبری برای اثبات مدعایش به آمارهای کتابی تازه و پربحث به نام ساخت آلمان (Made in Germany) استناد کرد که توسط ارنست ادوین ویلیامز (Ernest Edwin Williams)، روزنامهنگار ولزی سوسیالیست به رشته تحریر درآمده بود. ویلیامز خاطرنشان ساخت که درحالیکه صنایع انگلستان پیوسته رو به کندی میروند، آلمان در حال رقم زدن «پیشرفتی شگفتانگیز» است. او دلیل این امر را تمایل آلمان به حمایت از صنایع خود و وفاداری متعصبانه بریتانیا به تجارت آزاد میدانست. در شرایطی که انگلستان «دروازههای خود را به روی جهان میگشود، خواهرانش دیوارهای حفاظتی در برابر او برمیافراشتند؛ و در پس این دیوارها، با کمک یارانههای دولتی، صنایع خویش را پروراندند.» به تعبیر او، آلمان توانسته بود «به اسرار تولید انگلیسی رخنه کند»، «ملت خود را به شیوهای آموزش دهد که در برخی شاخههای صنعت برتر از رقیب شود»، و «مهار تمامی سرنخهای کسبوکارهای خود را در دست گیرد.» ویلیامز برای نشان دادن پیامدهای ناکامی بریتانیا در سازگاری با این واقعیت، خوانندگانش را به تأمل در پیرامون خود فراخواند:
«درخواهید یافت که پارچهٔ بخشی از جامهٔ خودتان احتمالاً در آلمان بافته شده است. محتملتر آنکه پارهای از جامههای همسرتان وارداتی از آلمان است؛ درحالیکه تقریباً تردیدی نیست که پالتوها و شنلهای باشکوهی که خدمتکارانش در روزهای یکشنبه به تن میکنند ساخت آلمان و فروختهشده توسط آلمانیهاست، زیرا تنها با آن قیمت تولیدشدنی است. نامزدِ آموزگارِ سرخانهٔ شما کارمندی در سیتیِ لندن است؛ اما او نیز ساخت آلمان است! اسباببازیها، عروسکها و کتابهای قصهای که فرزندانتان در اتاق بازی ورق میزنند ساخت آلماناند؛ حتی کاغذِ روزنامهٔ محبوب (و وطنپرستانهٔ) شما احتمالاً در همانجا متولد شده است. در خانه گام بردارید؛ این نشانِ شوم در هر گوشه به شما خوشآمد میگوید: از پیانوی اتاق پذیرایی تا ماگ روی تاقچهٔ آشپزخانه. به زیرزمین فرود آیید؛ لولههای فاضلاب خود را ساخت آلمان خواهید یافت. کاغذهای بستهبندی کتاب را از شومینه بیرون میکشید و روی آنها نیز حک شده: “ساخت آلمان”. آنها را درون آتش میاندازید و درمییابید سیخِ شومینهای که در دست دارید در آلمان گداخته شده است. با مدادی که ساخت آلمان است افکار حزنانگیز خود را یادداشت میکنید. نیمهشب همسرتان از اپرایی بازمیگردد که ساخت آلمان بوده، توسط خوانندگان و نوازندگان ساخت آلمان اجرا شده و با آلات موسیقی ساخت آلمان نواخته شده است. به بستر میروید و با خشم به تابلوی روی دیوار خیره میشوید؛ نمایی از یک کلیسای روستایی انگلیسی است که در آلمان چاپ شده است!»
ویلیامز در هراس خود از انحطاط بریتانیا تنها نبود. بسامد کاربرد واژهٔ انحطاط (Decadence) در نشریه تایمز در طول قرن نوزدهم پیوسته رو به فزونی داشت. اما هراس از واردات آلمانی در دورهای اوج گرفت که راس هافمن (Ross Hoffman) تاریخنگار آن را «جنون چلهٔ تابستان ۱۸۹۶» نامید. سرمقالهها هشدار میدادند که پیامدهای اقتصادی سیل کالاهای خارجی بیش از همه توسط کارگر بریتانیایی احساس میشود که با زوال صنایع، در یافتن شغلی تازه دستوپا میزند؛ درحالیکه خطیبان در مجلس عوام پرشورانه خریدهای دولتیِ مدادهای باواریایی را تقبیح میکردند. واژهٔ «آلمان» را با «چین» و «بریتانیا» را با «آمریکا» جایگزین کنید، تا دریابید این خطابهها گویی همین امروز ایراد شدهاند! آرتور شادول (Arthur Shadwell) در کتاب کارایی صنعتی (۱۹۰۶) تأسف میخورد که «تولیدکنندهٔ روزگاری متهور، اکنون تنپرور شده و کسبوکار را به حال خود رها کرده تا در مدیترانه قایقرانی کند، درحالیکه دغدغهٔ اصلی کارگر بریتانیایی به فوتبال و قمار تقلیل یافته است.»
با تکیه بر نگاه به گذشته، آسان است چنین هشدارهایی را مبالغهآمیز بدانیم. درآمد سرانه بریتانیا که در زمان اتحاد آلمان در ۱۸۷۱ تقریباً دو برابر آلمان بود، در سال ۱۹۱۳ هنوز حدود ۴۰ درصد بالاتر میایستاد. با این حال، این شکاف بازتابدهندهٔ بخش کشاورزی پهناور و واپسماندهٔ آلمان بود، نه وضعیت صنایع آن. در دهه ۱۸۷۰، ۵۰ درصد نیروی کار آلمان در کشاورزی شاغل بودند، در مقایسه با تنها ۲۲ درصد در بریتانیا. گرچه سهم کشاورزی در آلمان تا ۱۹۳۵ به ۳۰ درصد سقوط کرد، در بریتانیا به رقم ناچیز ۷ درصد تقلیل یافته بود. یک دلیل، البته، این بود که گذار به مدرنیته در انگلستان بسیار زودتر کلید خورده بود. افزون بر این، امپراتوری تجاری بریتانیا بدین معنا بود که اشراف زمیندار ثروتی متنوع داشتند و از رشد شهری منتفع میشدند؛ از این رو لابی حمایتگرایی کشاورزی گرچه پرصدا اما ضعیف بود و به لغو «قوانین غلات» در ۱۸۴۶ انجامید.
در آلمان قیصری برعکس، حمایتگرایی ارضی حاکم بود. نظام انتخاباتی سهطبقاتی پروس[۲] که پس از انقلاب ۱۸۴۸ برپا شد، رأیدهندگان را بر اساس میزان پرداخت مالیات به سه طبقه تقسیم میکرد: رأیدهندگان طبقه نخست علیرغم اینکه کمتر از ۵ درصد رأیدهندگان را تشکیل میدادند، وزنی هفده برابرِ طبقه سوم داشتند که ۸۳ درصد جمعیت را در بر میگرفت. در مناطقی که زمینداران بزرگ (یونکرها) تسلط داشتند، از نفوذ سیاسی خود برای کسب حمایتهای تعرفهای سخاوتمندانه برای چاودار، گندم و جو دوسر بهره بردند. در حقیقت، درحالیکه بیسمارک اعلام کرد امپراتوری آلمان با «آهن و خون» گداخته شد، منتقدان آن را ائتلاف آهن و چاودار[۳] نامیدند. این حمایتها بهایی گزاف برای ملت آلمان به همراه داشت، چراکه مانع نوسازی کشاورزی گشت و اکثریت جمعیت را در مزارع زمینگیر کرد؛ بدینسان آلمان تنها توانست جزیرههایی از پیشرفت در دریایی از عقبماندگی برپا دارد. بنابراین اگرچه مجلدات بیشماری به بررسی افول رشد انگلستان در عصر ویکتوریا[۴] اختصاص یافته، از این زاویه، این آلمان بود که به دلیل نظام سیاسی مانعِ اصلاحات ساختاریاش دچار شکست شد.
با این همه، آلمان در صنایعی نوظهور و علمپایه که بریتانیا در آنها عقب نشست آشکارا پیش تاخت؛ صنایعی که گرچه هنوز به قدر کافی بزرگ نبودند تا ردپایی عمیق بر کل اقتصاد بگذارند، موازنه را تغییر دادند. برای بسیاری، این امر دههها پیشتر ناممکن مینمود. هنگامی که «نمایشگاه کریستال پالاس» در هاید پارک لندن در مه ۱۸۵۱ توسط ملکه ویکتوریا گشایش یافت، برتری فناورانه بریتانیا بازدیدکنندگان سراسر جهان را مبهوت ساخت. نیمی از فضا به بریتانیا و امپراتوریاش اختصاص داشت و هیئت رسمی آلمان، هموطنان خود را به دلیل فقدان خلاقیت سرزنش کرد: «آشکارا نباید انتظار داشت آلمان هرگز بتواند به سطح تولید زغالسنگ و آهن انگلستان دست یابد.» حتی حوضه روهر که قلب تپندهٔ صنعت آلمان شد، در آن روزگار ناچیز مینمود؛ در میانه سده نوزدهم، از ۷۰ هزار تن فولاد جهان، ۴۰ هزار تن در بریتانیا گداخته میشد.
نیمقرن به پیش بروید تا ببینید ورق چگونه برگشت. در ۱۹۱۰، ارنست باسرمن (Ernst Bassermann) رهبر حزب لیبرال ملی به قیصر ویلهلم دوم (Kaiser Wilhelm II) گزارش داد: «انگلیسیها حقیقتاً دیگر توان همپایی با ما را ندارند… بدون جریان طلایی که از مستعمرات بزرگ به این جزیره کوچک سرازیر میشود، آنها در بازار جهانی مقداری ناچیز و قابلاغماض خواهند بود.» او معتقد بود انگلیسیها بیش از حد مغرور و محافظهکار شدهاند. ورنر زومبارت (Werner Sombart) اقتصاددان و تاریخنگار نامدار آلمانی در ۱۹۱۳ نگاشت که آلمان به یمن قابلیتهای سازمانی و نگرشهای علمی گامهایی غولآسا برداشته است، درحالیکه پیشگام کهن، انگلستان، روح کارآفرینی را به پای عشق به تجملات، ورزش و حیات اشرافی قربانی کرده است.
رشد شتابان آلمان بسیاری را مجاب ساخت که فرمولی برتر برای پیشرفت یافته است. اگرچه لیبرالیسم اقتصادی بریتانیا ستایش میشد، کشورهای دیگر به دنبال دخالت حداقلی دولت نبودند. برعکس، در سراسر اروپا اجماع نخبگان بر این بود که صنعتیشدن نیازمند دولتی مقتدر است. اصلاحات لیبرالی نظیر لغو سرواژ و اصناف و تضمین مالکیت خصوصی پذیرفته شد، اما دولتی منفعل و صرفاً ناظر نه. هدف مصلحان در قاره اروپا، که بسیاری از آنان تحت تأثیر فریدریش لیست (Friedrich List) بودند، تضعیف جامعه سنتی و برپا کردن دولتی نیرومند بر ویرانههای آن بود. آشکار گشته بود که کشورها میتوانند فناوریهای بریتانیا را وارد کنند بدون آنکه سیاستهای اقتصادی بازار آزاد آن را وارد سازند. اگر انقلاب صنعتی بریتانیا با دست نامرئی آدام اسمیت (Adam Smith) هدایت شده بود، «دستِ مرئیِ» آلفرد چندلر جونیور (Alfred Chandler Jr.) نقشی بهمراتب پررنگتر در میان بازیگران متأخر بازی کرد.
تقلید و اقتباس در قاره
تا سال ۱۸۰۰، پیشتازی بریتانیا چشمگیر بود و فرصتها برای رشد تعقیبی در قاره فراوان. نخستین کارخانه نساجی مکانیزه آلمان در ۱۷۸۴ در راتینگن با دستگاه ریسندگی آبی ریچارد آرکرایت (Richard Arkwright) برپا شد. در سالهای آغازین قرن اما فرمان برلین ناپلئون بناپارت (Napoleon Bonaparte) دسترسی به فناوری بریتانیا را با محاصره تجاری مسدود کرد؛ تا اینکه کنگره وین در ۱۸۱۵ با لغو محاصره، به کارآفرینان پروس اجازه خرید ماشینآلات نوین را اعطا نمود.
صادرات ماشینآلات از بریتانیا تا ۱۸۴۲ و مهاجرت صنعتگران ماهر تا ۱۸۲۵ ممنوع بود، اما قاچاق و جاسوسی صنعتی این موانع را بیاثر ساخت. تا ۱۸۲۵ دستکم دو هزار کارگر ماهر بریتانیایی در قاره حضور داشتند. استخدام سرکارگران بریتانیایی پرهزینه بود و بسیاری از آنان به دلیل مهارت بیبدیلشان مغرور، متمرد و بدقلق بودند. فریتز هارکورت (Fritz Harkort) پیشگام صنعت آلمان گلایه میکرد که در آرزوی روزی است که قالبگیران آلمانی تربیت شوند تا بتواند کارگران لوس انگلیسی را بازگرداند: «اکنون باید با آنها با ملایمت رفتار کنیم، چراکه با کمترین بیتوجهی ساز رفتن کوک میکنند!» با این حال، بسیاری از صنعتگران بریتانیایی در قاره ماندگار شدند؛ نظیر ریچارد وادینگتون (Richard Waddington) در نساجی، جاب دیکسون (Job Dixon) در ماشینسازی، و جیمز جکسون (James Jackson) در فولاد فرانسه؛ و جیمز کوکریل (James Cockerill)، ویلیام مولونی (William Mulvany)، نورمن داگلاس (Norman Douglas) و ادوارد توماس (Edward Thomas) در پروس و اتریش. در بلژیک، جان کوکریل (John Cockerill) برادر جیمز، به تجاریسازی نوآوریهای دیگران با پشتیبانی دولتهای هلند و بلژیک پرداخت.
حاکمان اروپایی هیئتهایی برای جاسوسی و بازرسی صنعتی به انگلستان فرستادند. دولتها با اعطای گرنت به مهاجران نخبه و معافیتهای گمرکی ماشینآلات پیشتاز شدند. در پروس، این شور برای جبران عقبماندگی در تأسیس نهاد زیهاندلونگ[۵] (شرکت بازرگانی دریایی) به رهبری کریستیان فون روتر (Christian von Rother) تجلی یافت که در تجارت دریایی، راهآهن و کارخانهها سرمایهگذاری کرد.
اصلاحات نهادی نیز اشاعه دانش را شتاب بخشید. اگرچه آلمان تا ۱۸۷۷ فاقد قانون ثبت اختراع یکپارچه بود، ایالتهایی چون بادن در ۱۸۲۷ قوانین نوینی برای پتنت وضع کردند. چنانکه الساندرو نوولاری (Alessandro Nuvolari) نشان داده است، پتنتهای ثبتشده توسط مخترعان بریتانیایی در فرانسه نقشی محوری در توسعه توربین آبی بنوآ فورنیرون (Benoit Fourneyron) در ۱۸۳۷ بر پایه کارهای جان اسمیتون (John Smeaton) و جان رنی (John Rennie) ایفا کردند؛ و موتور بخار بریتانیا توسط هامفری ادواردز (Humphrey Edwards) از طریق پتنت وارداتی در فرانسه بازطراحی و ارتقا یافت.
انقلاب از بالا
آنچه کشورهای پسافتاده بدان محتاج بودند، ظرفیت جذب و ارتقای سریع فناوری بریتانیا بود؛ امری که به راهها، پلها، بنادر و مدارسی نیاز داشت که فراتر از توان تکتک بنگاهها بود. و این مزیت نسبی آلمان در برابر بریتانیا به شمار میرفت.
بوروکراسی دولتی آلمان پیش از صنعت مدرن پدیدار شده بود و مسیر کشور بهسوی ثروت را ریلگذاری کرد. هنگامی که ماکس وبر (Max Weber) درباره بوروکراسی مدرن قلم زد، دیوانسالاری منضبط آلمان را در نظر داشت. برخلاف انگلستان که دولت پاسخگو از انقلاب باشکوه ۱۶۸۸ زاده شد، در پروس مجالس طبقات ضعیف بودند. ویرانیهای جنگ سیساله پروس را به میدان تلاش برای تمرکز قدرت بدل ساخت. ساموئل پوفندورف (Samuel Pufendorf) حقوقدان نامدار استدلال کرد که دولتی مقتدر برای پیشگیری از آشوب ضروری است. خاطره جنگ راه را برای حکمرانان اقتدارگرایی چون فریدریش ویلهلم (شهریار بزرگ) (Frederick William) و فریدریش دوم (بزرگ) (Frederick the Great) گشود تا از طریق ارتش قدرت دربار را تحکیم کنند.
این فرآیند در دهه ۱۶۶۰ با حفظ ارتش دائمی در زمان صلح آغاز شد. کمیساریای کل جنگ[۶] که در ۱۶۵۵ تأسیس شد، بهمرور به بوروکراسی کارآمدی برای مالیاتگیری و جنگ بدل گشت که شالوده دولت پروس را ریخت—دولتی که تا ۱۹۴۷ دوام آورد. دودو فون کنیپهاوزن (Dodo von Knyphausen) با اصلاحات مالیاتی در ۱۶۸۹ نخستین ترازنامه جامع دخل و خرج را تدوین کرد و وظایف کمیساریا به صنایع نساجی و مهار اصناف گسترش یافت، همانند ژان باتیست کولبر (Jean-Baptiste Colbert) در فرانسه.
پادشاهان پروس همچنین فناوری نقشهبرداری خاک را برای مالیاتگیری به کار بستند؛ در ۱۷۱۵ فریدریش ویلهلم اول (Frederick William I) ممیزی املاک را آغاز کرد که به کشف ۳۵ هزار قطعه زمین پنهانشده از مالیات و وضع «مالیات عمومی بر اراضی» انجامید. این تمرکزگرایی استقلال شهرهای پروس را فرسود؛ در ۱۷۰۰ از میان سی شهر بزرگ آلمان، تنها دو شهر (برلین و کونیگسبرگ) در قلمرو پروس بودند. کریستوفر کلارک (Christopher Clark) تاریخنگار کمبریج مینویسد: «پیامد آن، فرهنگ سیاسی مبتنی بر اطاعت محض اما تهی از شجاعت مدنی بود.»
گذار از بوروکراسی موروثی به شایستهسالار بیش از یک قرن زمان برد. در دهه ۱۷۷۰، آزمونهای ورودی بر پایه گزارش مبلغان ژزوئیت از نظام امتحانات چین معرفی شد. نخبگان بوروکرات در دانشگاههای کونیگسبرگ و هاله با آرای ایمانوئل کانت (Immanuel Kant)، جان لاک (John Locke)، اسمیت و دیوید هیوم (David Hume) آشنا شدند. اما تحقق عملی اصلاحات نیازمند شوکی سهمگین بود: نبرد ینا–اورشتت در ۱۸۰۶ که در آن ناپلئون ارتش پروس را درهم شکست. گئورگ ویلهلم فریدریش هگل (Georg Wilhelm Friedrich Hegel) با دیدن ناپلئون در ینا، پیروزی امپراتوری فرانسه را پیروزی دولت مدرنِ سازمانیافته بر اصول بوروکراتیک دانست.
صلح خفتبار تیلسیت و تحمیل غرامتهای سنگین، درهای اصلاحات اشتاین-هاردنبرگ[۷] را گشود؛ اصلاحاتی که الیزابت فیرنباخ (Elisabeth Fehrenbach) آن را «نوسازی دفاعی در برابر ناپلئون» خواند. این اصلاحات با لغو سرواژ، حذف محدودیتهای اصناف و اعطای مالکیت زمین به دهقانان، به تعبیر راینهارت کوزلک (Reinhart Koselleck) «ماگنا کارتای پروس» بود. تا ۱۸۰۶، بیش از ۸۰ درصد اعضای شوراهای دولتی از میان غیرطبقه اشراف جذب شدند؛ دیوانسالارانی باانگیزه و مطیع که با حقوق مکفی، بازنشستگی و شأن اجتماعی بالا به دولت خدمت میکردند.
رهبر اصلاحات، کارل فوم اونت تسوم اشتاین (Karl vom und zum Stein) و صدراعظم کارل آگوست فون هاردنبرگ (Karl August von Hardenberg) با شعار «اصول دموکراتیک در حکومتی پادشاهی»، استبداد فردی را به یک دولت حقوقبنیان (Rechtsstaat)[۸] بدل ساختند. کارل آگوست فون اشتروئنزه (Carl August von Struensee) این تحول را «انقلاب از بالا» نامید. حذف امتیازات اصناف بدون مشورت با آنان انجام شد؛ امری که تعادل دموکراتیک را تضعیف کرد اما امکان اصلاحات رادیکال را فراهم ساخت. چنانکه ریچارد تیلی (Richard Tilly) و میشائیل کوپسیدیس (Michael Kopsidis) اشاره میکنند، ایالتهای جنوبی آلمان (بادن، وورتمبرگ و باواریا) به دلیل ضعف اداری نتوانستند انحصارات اصناف را ملغی سازند و از پروس و زاکسن عقب ماندند.
در بریتانیا برعکس، دیوانسالاری کشوری از دل بخش خصوصی و کمپانی هند شرقی جوانه زد. واژه «خدمات کشوری» (Civil Service) نخستین بار در هند برای تمایز کارکنان اداری از نظامیان به کار رفت. فساد گسترده در هند، سر چارلز تِرِوِلیان (Sir Charles Trevelyan) و سر استافورد نورتکوت (Sir Stafford Northcote) را به نگارش «گزارش نورتکوت-ترولیان» در ۱۸۵۴ واداشت که خواستار گزینش شایستهسالارانه و آزمونهای ورودی شد. تا پیش از آن دانشگاههای آکسفورد و کمبریج مهد پارتیبازی بودند؛ لرد الدون (Lord Eldon) فارغالتحصیل ۱۷۷۰ آکسفورد روایت میکرد که آزمون تاریخ او تنها یک پرسش بود: «چه کسی یونیورسیتی کالج را بنیان نهاد؟» و با پاسخ «شاه آلفرد» پذیرفته شد! جنگ کریمه (۱۸۵۳–۱۸۵۶) و رسوایی شکست در بالاکلاوا خشم عمومی را برانگیخت؛ چارلز دیکنز (Charles Dickens) ارتش را «تودهای آشفته از سوءمدیریت و حماقت» خواند. اصلاحات آغاز شد اما نفوذ اشراف تا ۱۹۳۰ با اصلاحات وارن فیشر (Warren Fisher) ادامه یافت. در آلمان اما دولت بسیار متمرکزتر و بوروکراتیکتر بود (نمودار ۴.۱). یورگن کوکا (Jürgen Kocka) تاریخنگار آلمانی اشاره میکند که نسبت کارکنان دولت در ۱۸۹۰ در آلمان دو برابر بریتانیا بود.
نمودار ۴.۱: ظرفیت بوروکراتیک تطبیقی (۱۸۵۰–۱۹۴۰)
سهم کارکنان غیرنظامی دولت از کل جمعیت (درصد) | منبع: یان دی فریس (Jan de Vries)، احتراز از یک واگرایی بزرگ
فرهنگ دیوانسالاری آلمان ساختار شرکتهای صنعتی را شکل داد. در زیمنس و هالسکه (Siemens & Halske) که در ۱۸۴۷ در برلین تأسیس شد، بنیانگذار آن ورنر فون زیمنس (Werner Siemens) که یک دهه در ارتش خدمت کرده بود، انضباط نظامی و بوروکراتیک را وارد شرکت کرد. کارکنان از امنیت شغلی، مرخصی و حقوق ماهیانه برخوردار بودند و خود را «کارگزاران خصوصی» (Privatbeamte) مینامیدند.
نظام آلتهوف و دانشگاه پژوهشی
انقلاب از بالا در پروس نظام آموزشی را نیز دگرگون ساخت. ناپلئون نیمی از دانشگاههای آلمان را به اتهام فعالیت سیاسی تعطیل کرد؛ اما برلین خودمختاری خود را حفظ نمود و دانشگاه برلین به سرآمد نهادهای علمی جهان بدل شد؛ جایی که مادام دو استائل (Madame de Staël) و ویکتور کوزن (Victor Cousin) آن را «عظیمترین دستاورد ملتی تشنهٔ دانش» نامیدند.
پیشگام این نوسازی، ویلهلم فون هومبولت (Wilhelm von Humboldt) فیلسوف روشنگری و دوست فریدریش شیلر (Friedrich Schiller) بود. او در رساله حدود کنش دولت (۱۷۹۲) الگویی از دانشگاه پی ریخت که بر سه اصل استوار بود: یگانگی آموزش و پژوهش، حراست از آزادی آکادمیک، و استقلال دانشکده فلسفه. آزادی تدریس (Lehrfreiheit) و آزادی یادگیری (Lernfreiheit) اصول بنیادی شدند. دانشگاه نیازمند استقلال مالی بود تا از گزند نفوذ مستقیم دولت مصون بماند؛ سنتی که دولت پروس در قرن نوزدهم بدان وفادار ماند.
در دهههای ۱۸۳۰ و ۱۸۴۰، یوستوس فون لیبیش (Justus von Liebig) شیمیدان نامدار «جنبش بینالمللی آزمایشگاهها» را در دانشگاه گیسن به راه انداخت و برادر جوانتر هومبولت، الکساندر فون هومبولت (Alexander von Humboldt) را مجذوب ساخت. پیوند علم نظری با صنعت پس از اتحاد آلمان با تلاشهای فریدریش آلتهوف (Friedrich Althoff) رئیس اداره دانشگاهها در وزارت آموزش پروس به کمال رسید. او در طول ۲۵ سال مدیریت ملقب به «تزار دانشگاههای پروس» و «بیسمارک آموزش عالی» شد؛ شمار پژوهشکدههای برلین را دو برابر کرد، بیمارستان شاریته را نوسازی نمود، و نامدارانی چون آدولف فون هارناک (Adolf von Harnack)، ماکس پلانک (Max Planck)، والتر نرنست (Walther Nernst)، پاول ارلیش (Paul Ehrlich)، روبرت کخ (Robert Koch) و فردیناند فون ریشتهوفن (Ferdinand von Richthofen) را به برلین کشاند. شاهکار او تأسیس انجمن قیصر ویلهلم (KWG)[۹]—ماکس پلانک بعدی—بود که انحصار دانشگاهها را درهم شکست.
توفیق آلمان بر پایه فدرالیسم آموزشی استوار بود. دانشگاههای گوتینگن و هاله پیشتر ارتدوکسی مذهبی را به چالش کشیده بودند؛ گرلاخ آدولف فون مونشهاوزن (Gerlach Adolph von Münchhausen) در گوتینگن آزادی پژوهش را تضمین کرده و چهرههایی چون بنجامین فرانکلین (Benjamin Franklin) و ساموئل تیلور کولریج (Samuel Taylor Coleridge) را جذب کرده بود. امیلی لوین (Emily Levine) تاریخنگار استنفورد تأکید میکند که ساختار فدرال آلمان رقابتی پویا آفرید که فرانسه متمرکز توان تقلید از آن را نداشت. در نمایشگاه ۱۸۶۷ پاریس، عقبافتادگی علمی فرانسه آشکار شد؛ لویی پاستور (Louis Pasteur) و کلود برنار (Claude Bernard) از ناپلئون سوم (Napoleon III) تقاضای تمرکززدایی کردند، اما تمرکزگرایی دیرپای پاریس طرحهای ویکتور دوروی (Victor Duruy)، لویی لیار (Louis Liard) و ژول فلامرمون (Jules Flammermont) را به شکست کشاند.
در انگلستان نیز دانشکدههای آکسفورد و کمبریج مقید به تربیت کشیشان باقی ماندند؛ متیو آرنولد (Matthew Arnold) در اصلاح آن ناکام ماند. جوزف بن-دیوید (Joseph Ben-David) یادآور میشود که این دو دانشگاه نیازی به نوآوری احساس نمیکردند. آموزش ابتدایی در بریتانیا بسیار دیر با «قانون آموزش ۱۸۷۰» اجباری شد؛ قانونی که به تعبیر هربرت جرج ولز (H. G. Wells) نه برای علم، بلکه برای «مهار پرولتاریای ناراضی و متمدن ساختن وحشیها» تصویب شد. آلمان اما مدارس فنی (Gewerbeschulen) و انجمن مهندسان آلمان (VDI) را در ۱۸۵۶ برپا ساخت. مدارس فنی بهسرعت به دانشگاههای فنی (Technische Hochschulen) در شارلوتنبورگ، مونیخ، دارمشتات و آخن بدل شدند که ثبتنام در آنها بین ۱۸۹۰ تا ۱۹۰۰ با جهش ۱۷۰ درصدی روبهرو شد، درحالیکه در بریتانیا در ۱۹۱۳ تنها ۱۱۲۹ دانشجوی مهندسی وارد دانشگاه شدند! مدارس عالی بازرگانی (Handelshochschulen) نیز در کلن (۱۸۹۸) و برلین تأسیس شدند و صنعتگرانی چون آگوست بورسیگ (August Borsig)، آلفرد کروپ (Alfred Krupp) و ورنر زیمنس متکی بر تخصص فنی خود مدیریت کردند. غولهایی چون بآاساف (BASF)، بایر (Bayer) و زیمنس ثمرهٔ این نظام دانشبنیان بودند.
از برلین تا بغداد
شرکتهای آلمانی علاوه بر دانش به بازارهای بزرگ محتاج بودند. تسولوراین در ۱۸۳۴ گمرکات را برداشت؛ اما تا پیش از پیمان کشتیرانی راین در ۱۸۳۱، انحصارات اصناف مانع تجارت آبی بود. در راهآهن نیز آلمان در ۱۸۵۰ نصف بریتانیا خطوط ریلی داشت. قانون ۱۸۳۸ پروس احداث راهآهن را به شرکتهای سهامی خصوصی سپرد و خط برلین–پوتسدام متولد شد؛ اما مناطق محروم شرقی نادیده ماندند تا اینکه در ۱۸۴۸ دولت ساخت خط شرق (Ostbahn) را کلید زد.
با انقلاب ۱۸۴۸، طبقه بورژوا وارد قدرت شد. فریدریش کارل (Friedrich Carl) بانکدار و نماینده پارلمان اعلام کرد هزینه برای ترابری سرمایهگذاری پربازده است؛ استقراض دولتی پروس ۹۰ درصد جهش یافت. راهآهن آلمان توسط بیسمارک و با ایجاد اداره امپراتوری راهآهن ملی شد و تا ۱۹۰۹ تنها ۲ هزار مایل از ۳۸ هزار مایل خطوط در دست بخش خصوصی باقی ماند. پیمان بینالمللی ۱۸۹۰ تعرفهها و برنامههای حرکت را در سراسر اروپای مرکزی یکپارچه ساخت. خطوط کشتیرانی دویچه لوانته در ۱۸۸۹ و پروژه استراتژیک راهآهن برلین–بغداد نفوذ آلمان را تا خاورمیانه گسترد. در استانبول صدها بازرگان آلمانی بازارها را تسخیر کردند، کارخانجات کروپ اژدرهای نیروی دریایی عثمانی را تأمین نمود و لووه برلین به ارتش سلطان اسلحه فروخت؛ رویدادهایی که وینستون چرچیل (Winston Churchill) را واداشت در آستانه جنگ دو رزمناو سفارش عثمانی را توقیف کند و سلطان را به آغوش آلمان براند.
تقاضای ریل، صنایع روهر را مشتعل ساخت؛ در ۱۹۰۷ کارخانجات کروپ ۶۴ هزار، زیمنس ۴۳ هزار و آاگ (AEG) ۳۱ هزار پرسنل داشتند. چهار شرکت از پنج ابرشرکت بزرگ امپراتوری (راهآهن، پست، معادن پروس و راهآهن باواریا) دولتی بودند و ۱.۲ میلیون نفر را به کار گماشته بودند؛ ارتشهایی غیرنظامی به تعبیر زومبارت.
پسنشینی بریتانیا
در بریتانیا راهآهن توسط مخترعانی چون ریچارد ترویتیک (Richard Trevithick) و جرج استفنسون (George Stephenson) پیشگام شد، اما با مداخله حداقلی دولت، شبکهای تکهتکه و ناکارآمد پدید آمد که ۱ درصد از تولید ناخالص داخلی بریتانیا را بلعید. استیون برودبری (Stephen Broadberry) نشان میدهد بریتانیا در صنایع با حجم بالا و سود اندک که نیازمند سازماندهی سلسلهمراتبی بود ضعیف عمل کرد. مجتمع زیمنساشتات در برلین در آستانه جنگ جهانی اول بزرگترین قطب صنعتی جهان بود و بانکهای آلمانی چون دویچه بانک در آمریکای لاتین تاختوتاز میکردند.
فولاد نمونهای نمادین است: هنری بسمر (Henry Bessemer) در ۱۸۵۶ روش اکسیداسیون را ابداع کرد و سیدنی گیلکریست توماس (Sidney Gilchrist Thomas) و پرسی گیلکریست (Percy Gilchrist) سنگهای فسفردار را به خدمت گرفتند؛ اما شرکتهای آلمانی چون هوردر-وراین مجوز فرایند توماس-گیلکریست را خریدند و در دهه ۱۸۹۰ در تولید فولاد بریتانیا را پشت سر گذاشتند. غولهای فولاد آلمان (کروپ، دوچ-لوگزامبورگ، گلزنبرگ) یکپارچگی عمودی داشتند؛ از معادن زغالسنگ تا محصول نهایی را در مشت داشتند و مدیران ارشد با مدارک مهندسی آنها را هدایت میکردند.
در صنایع شیمیایی نیز، ویلیام پرکین (William Perkin) بریتانیایی در ۱۸۵۶ نخستین رنگ مصنوعی (مووین) را در آزمایشگاه دستیار آگوست ویلهلم فون هافمن (August Wilhelm von Hofmann) ابداع کرد؛ صنعتی که در بریتانیا متولد شد اما نامهای آلمانی بایر، هوخست، بآاساف و آگفا آن را تصاحب کردند. پیتر لیندرت (Peter Lindert) و کیت تریس (Keith Trace) یادآور میشوند که بریتانیا نتوانست از این فرصتها بهرهبرداری کند. درحالیکه الکساندر گرشنکرون (Alexander Gerschenkron) بر نقش بانکهای اعتباری (Kreditbank) در جبران کمبود سرمایه تأکید داشت، دلیل اصلی شکست بریتانیا کمبودهای علمی و آموزشی بود. در پایان جنگ بزرگ، محققان آلمانی یکسوم کل جوایز نوبل را درو کردند و دانشگاه برلین نیمی از آنها را در خود جای داده بود. از ۱۸۸۵ تا ۱۹۰۰، آلمان ۱۱ برابر بریتانیا پتنت شیمیایی ثبت کرد.
با این حال، پیشرفتها در هر دو کشور در آغاز از مخترعان مستقل سرچشمه گرفت: ویلهلم مایباخ (Wilhelm Maybach)، گوتلیب دایملر (Gottlieb Daimler)، کارل فون لینده (Carl von Linde) مخترع یخچال تراکمی، و نیکلاوس اتو (Nikolaus Otto) سازنده موتور گازسوز چهارزمانه. بریتانیا بازاری پویا برای فناوری داشت که وکلای ثبت اختراع آن را هدایت میکردند و به افرادی چون فردریک لانچستر (Frederick Lanchester) امکان ثبت ۴۰۰ پتنت خودرو و هوانوردی را میداد. ابداعات ادیسون و وستینگهاوس در آمریکا یا جوزف سوان (Joseph Swan) در بریتانیا کمتر از زیمنس و هالسکه نبود، اما با بلوغ فناوری، مزیت رقابتی به امپراتوری آلمان منتقل شد.
بوروکراتیزهشدن سرمایهداری
آنچه یورگن کوکا سرمایهداری سازمانیافته[۱۰] نامید، از میراث دیوانسالاری پروس تغذیه میکرد. در ۱۸۹۷، دیوان عالی آمریکا کارتلها را ذیل قانون شرمن غیرقانونی اعلام کرد؛ اما دیوان عالی آلمان (Reichsgericht) احکام کارتلها بر سر قیمت و تولید را قانونی و در خدمت منافع عمومی دانست. چندلر این مدل را «سرمایهداری مدیریتی تعاونی» نامید در برابر مدل آمریکایی رقابتی و مدل شخصی بریتانیا.
کارتلها به کنسرسیومهای منافع مشترک (IG)[۱۱] فراروییدند؛ شرکتها پتنتها و سهام را مبادله میکردند. در صنایع شیمیایی، دو گروه هوخست-کاله و بآاساف-بایر-آگفا ۹۵ درصد رنگ آلمان و ۸۰ درصد جهان را در دست داشتند که در ۱۹۲۵ به تأسیس ای. جی. فاربن (IG Farben) انجامید. در فولاد نیز فدراسیون کارخانجات فولاد (Stahlwerksverband) بازار را کنترل میکرد. کارتلها مقیاسپذیری را پاداش میدادند و ورود به بازارهای جهانی مانع از پیدایش شرکتهای زامبی میشد. مزیت این مدل در فاز بهرهبرداری و رشد تعقیبی بود نه در فاز آغازین نوآوری؛ با فروپاشی آیجی فاربن در ۱۹۵۲ نوآوری شتابی تازه گرفت.
تلهفونکن و مارکونی: نبرد بر سر استانداردها
رقابت بر سر فناوری بیسیم نماد گویای این نظام بود. گولیلمو مارکونی (Guglielmo Marconi) برنده نوبل فیزیک به همراه کارل فردیناند براون (Karl Ferdinand Braun)، در املاک پدری آزمایش با امواج رادیویی را آغاز کرد و با عدم استقبال در ایتالیا، به انگلستان رفت. با تأسیس شرکت مارکونی در ۱۸۹۷ و حمایت نیروی دریایی بریتانیا، انحصاری جهانی بر ارتباطات بیسیم برقرار کرد و با سیاست عدم تبادل با سامانههای رقیب، فناوری خود را استاندارد ساخت.
در آلمان، آدولف اسلابی (Adolf Slaby) و کارل فردیناند براون و در شرکت زیمنس آدولف کوپسل (Adolf Koepsel) و کارل روده (Carl Rode) سیستمهای رادیویی ساختند. اسلابی به انگلستان رفت و دستگاه مارکونی را کپی کرد و با بودجه قیصر و همراهی گئورگ فون آرکو (Georg von Arco) سامانهای تازه ثبت کردند. با این حال شرکتهای آلمانی از بیم قطع ارتباطات بینالمللی ناچار به استفاده از استاندارد بریتانیایی مارکونی بودند.
قیصر ویلهلم دوم برای شکستن انحصار بریتانیا فرمان داد زیمنس و آاگ اختلافات را کنار بگذارند و شرکتی مشترک برپا سازند: تلهفونکن (Telefunken)[۱۲] متولد شد. قیصر اعلام کرد رقابت داخلی موجب ضعف آلمان است. آلمان فناوری خود را به آفریقا و آمریکای جنوبی صادر کرد و در کنفرانسهای بینالمللی سیاست انحصارطلبی مارکونی را درهم شکست. دولت با قراردادهای نظامی از مهندسان حمایت کرد و غولها را به همکاری واداشت؛ راهبردی که چین امروز در برابر ایالات متحده در پیش گرفته است.
رشد تعقیبی امری خودکار نیست؛ متکی بر ظرفیت بوروکراتیک و ارادهای است که رقابتهای ژئوپلیتیک به آن دامن میزند. در غیاب این پایههای نهادی، تلاشهای دولتها برای بدلساختن فناوریهای وارداتی به رشدی پایدار محکوم به شکست است.
