*** این نوشته بخشی از ترجمهی کتاب پایان پیشرفت است.صفحه اصلی
فهرست فصلهای کتاب پایان پیشرفت
- پیشگفتار: برنامهریزی و پیشرفت
- فصل اول: سازوکار پیشرفت
- فصل دوم: چرخش در اقبال چین
- فصل سوم: خیزش اروپا
- فصل چهارم: دست مرئی پروس
- فصل پنجم: تزارها و زایباتسوها
- فصل ششم: نوآوری در آمریکا
- فصل هفتم: جنگ، صلح و پیشرفت
- فصل هشتم: عصر برنامهریزی
- فصل نهم: رشد در سایهٔ گولاگها
- فصل دهم: فروپاشی تمرکزگرایی
- فصل یازدهم: مسطحسازی بزرگ
- فصل دوازدهم: جهش بزرگ رو به عقب
- فصل سیزدهم: لعاب پیشرفت
- موخره: پارادوکس موراوک
فروپاشی تمرکزگرایی
«برای یک لحظه تصور کنید که چشمانداز مارکس، لنین و تروتسکی محقق شده بود و انقلاب جهانی در سراسر گیتی به پیروزی رسیده بود، بی آنکه لکهای از سرمایهداری بر جای مانده باشد. در چنین حالتی، ما هرگز رایانه، رادیوی ترانزیستوری، یخچال، سوپرمارکت، اینترنت، پلهبرقی، سیدی و دیویدی، عکاسی دیجیتال، تلفن همراه و تمامی دیگر دگرگونیهای انقلابیِ فنی را به چشم نمیدیدیم.» — یانوش کورنای (János Kornai)
تا دهه ۱۹۷۰، نظام تولید انبوه دوران پس از جنگ در سراسر جهان در حال فروریختن بود. صنایع سنتی کارخانهای (دودکشدار) که از طلیعهٔ انقلاب صنعتی سوخت رشد اقتصادی را فراهم آورده بودند، با بازده نزولیِ ناشی از بهبودهای تدریجی در فناوری تولید روبهرو گشتند. سپس در اکتبر ۱۹۷۳، ضربهای کمرشکن بر آنان وارد آمد. در واکنش به جنگی دیگر میان اعراب و اسرائیل، اعضای عربِ سازمان کشورهای صادرکننده نفت (اوپک) برای نخستین بار نفت را با کاهش تولید و تحریم صادرات به کشورهای هدف به سلاحی ژئوپلیتیک بدل ساختند. در نتیجه، قیمت نفت حدود ۴۰۰ درصد جهش یافت. در طول دو سال پس از آن، هنگامی که تولید ناخالص داخلی آمریکا ۶ درصد سقوط کرد و بیکاری با دو برابر افزایش به ۹ درصد رسید، غولهای صنعتی که در دستههای بزرگ به تولید کالاهای سرمایهای اشتغال داشتند، سهمگینترین لطمه را تاب آوردند.
دورهٔ نوظهور موسوم به رکود تورمی[۱]—با رشد اقتصادی کساد، بیکاری بالا و تورم سرسامآور—اقتصاددانان پیشتاز آن عصر را سرگشته ساخت و سیاستگذاران را که در باتلاق رسوایی واترگیت و سقوط سایگون به دست کمونیستها گرفتار بودند، فلج نمود. در این میان در اتحاد جماهیر شوروی، جهش بهای نفت در پی جنگ یوم کیپور زوال ساختار تولید انبوه را در پرده افکند. پس از کودتای ۱۹۵۳ مورد حمایت سیا در ایران که به سرنگونی نخستوزیر منتخب دموکراتیک، محمد مصدق (Mohammad Mosaddegh) و بازگشت محمدرضا شاه پهلوی (The Shah) انجامید، شوروی دسترسی به نفت ایران را از کف داده بود و فقدان یک منبع پایدار انرژی بهعنوان پاشنهآشیل مسکو در سالهای پس از آن دهان گشوده بود. با این حال با کشف ذخایر عظیم نفتی در باتلاقهای جنگلی سیبری غربی در اوایل دهه ۱۹۶۰، شوروی ناگهان با اقیانوسی از نفت و دلارهای نفتی روبهرو گشت که هزینه همهچیز را تأمین میکرد. با این همه، وفور ناگهانی نفت شوروی نیز نتوانست مانع انحطاط نظام تولید انبوه شود؛ انحطاطی که بهزودی سرنوشت ملتها را در شرق و غرب دگرگون میساخت.
صنایعی که در قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم روییده بودند، به همراه شهرهای میزبانشان رو به انقراض نهادند. مسافری که در دهه ۱۹۶۰ به شفیلد انگلستان گام مینهاد گهگاه متذکر میشد: «شگفتا، چه شهر مرفهی!» اما تا سال ۱۹۹۰، چنانکه پل کولیر (Paul Collier) اقتصاددان آکسفورد اشاره میکند، «دیگر هیچکس چنین سخنی بر زبان نمیآورد.» با نابودی بیش از ۱۵۰ هزار شغل در صنعت فولاد در طول دهه ۱۹۷۰ و ریزشهای بسیار بیشتر در مهندسی، شهرداری شفیلد خود به بزرگترین کارفرمای شهر بدل گشت. همین روندِ صنعتیزدایی در دره روهر آلمان و در شهر بتلهم پنسیلوانیا—که روزگاری «دره روهر آمریکا» خوانده میشد—در جریان بود. صنعت فولادی که پل گلدن گیت را بر فراز خلیج سانفرانسیسکو برپا ساخته بود، ماشین جنگی را تغذیه کرده بود و خط افق شهرهای آمریکا را تراشیده بود، با شتابی بالا به حاشیه رانده میشد. غولهای یکپارچه عمودی در سراسر «کمربند زنگزده» با هجوم رقبای نوظهور یعنی مینیمیلها[۲]—که از کورههای قوس الکتریکی برای گسست از صرفههای مقیاس به نفع انعطافپذیری بیشتر بهره میبردند—قتلعام بیرحمانهای را تجربه کردند. کارخانههای کوچک مینیمیل بهرهوری بسیار بالاتری داشتند؛ امری که به سود کل اقتصاد آمریکا تمام شد، اما نه به نفع کارگران شاغل در کارخانههای عظیم یکپارچه و جوامعی که در آن میزیستند.
میان سالهای ۱۹۶۲ تا ۲۰۰۵، صنعت فولاد ایالات متحده حدود ۴۰۰ هزار موقعیت شغلی—معادل ۷۵ درصد از کل نیروی کار خود—را محو کرد که پیامدهای اجتماعی تکاندهندهای بر جای نهاد. پیتسبورگ که در روزگار اوج خود دهمین شهر بزرگ آمریکا بود، به رتبه پنجاهودوم سقوط کرد. همزمان، بیش از هزار کارخانه در صنایع گوناگون تولید انبوه در طول دهه ۱۹۷۰ تعطیل شدند؛ درحالیکه عناوینی چون تعطیلی در یانگزتاون، بحران در بتلهم و صنعتیزدایی از آمریکا قفسههای کتابفروشیها را انباشته بود. زوال صنعتی مضمون غالب آن روزگار بود، و نه تنها در آمریکا. استیون کوتکین (Stephen Kotkin) تاریخنگار رصد میکند:
«این گسست دردناک صنایع و جوامع محلی، نشانی پاکنشدنی بر فرهنگ و روان جمعی بر جای گذاشت. فیلم طنز بریتانیایی فول مانتی (The Full Monty – ۱۹۹۷) در نگاهی به گذشته، گروهی از کارگران ورشکسته فولاد را به تصویر کشید که برای بقا به راهکاری عجیب دست میزنند: اجرای استریپتیز مردان شکمبرآمده با استخدام مجریان از صفوف بیکاران! داستان فیلم در شفیلد میگذشت و با تصاویری قدیمی از یک فیلم تبلیغاتی شهری درباره “شهری در حال جهش، نگین تاج یورکشایر” گشوده میشد. اینک، مردان بیکار ناگزیر بودند برای لقمهای نان گوهر وجود خویش را به نمایش بگذارند. موسیقی متن فیلم ترانههای دیسکو را بازتاب میداد، شبیه به اثر کلاسیک صنعتی تب شب شنبه (Saturday Night Fever – ۱۹۷۹) درباره یک سلطان رقص طبقه کارگر که با سرود رویاهای مهارناپذیر، یعنی “زنده ماندن”، جنون دیسکو را شعلهور ساخت. روزگار درماندگی رویکردهای درمانده به بار آورد. در جانزتاون پنسیلوانیا، یک خبرنگار نیویورک تایمز در ۱۹۹۶ نوشت: “اتوبوسهای توریستی بیرون از کارخانههای پوسیده فولاد درجا کار میکنند.” او توصیف کرد که چگونه جانزتاون “بهسوی آیندهای گام برمیدارد که در آن اقتصاد با آزمونی جاهطلبانه و دنکیشوتوار به نام گردشگری میراث صنعتی[۳] تغذیه میشود؛ صنعتی که روایتهای اندوهبار مکانهای بداقبال را بازگو میکند و آشکارا یک صنعت روبهرشد است.”»
بناهای یادبود تیرهروزی در سراسر مناطقی که صنایع تولید انبوه در آنها مجتمع شده بودند سر برآوردند؛ و همگام با فروپاشی صنایع سنتی، ارکان «اقتصاد هماهنگ» نیز آغاز به خرد شدن کرد.
اروپای باختری که در طول سالهای پس از جنگ عمدتاً با پیادهسازی فنون تولید انبوه آمریکایی در طیفی فزاینده از صنایع با شتابی بالا قد کشیده بود، چارهای جز گذار بهسوی رشد متمرکز بر نوآوری پیش روی خود نمیدید. اما این تحول در سخن آسان بود و در عمل دشوار. نهادهای سرمایهداری هماهنگ در قاره اروپا ریشهای دیرینه داشتند؛ نهادهایی که ابتدا برای مأموریت رشد تعقیبی در اواخر قرن نوزدهم و بار دیگر در دوران پساجنگ مهندسی شده بودند. با این حال این ترتیبات برای عدمقطعیت فناورانهٔ زاییدهٔ طلوع عصر رایانه کاملاً ناکارآمد بودند: بازارهای مالی بانکمحور برای بسیج اعتبارات جهت سرمایهگذاری بر فناوریهای آزمودهشده و داراییهای فیزیکی ایدهآل بودند، اما در بزنگاه تلاطمهای فناورانه—زمانی که بازارهای سرمایه میتوانستند دست به قمارهای پرشمارتر و پرریسکتر بزنند—نارسا از آب درآمدند. قوانین حمایتی سخاوتمندانه بازار کار که امنیتی مکفی به کارگران میبخشید تا ورود فناوریهای تولید انبوه را بپذیرند، به گرهی کور برای استارتاپهای نوپا بدل گشت. فراتر از آن، مهارتهای پروردهشده در نظامهای فنیوحرفهای که برای تحویل کارگران منضبط خطوط تولید طراحی شده بودند، کمترین کارایی را برای فعالیتهای نامأنوسِ زاییدهٔ رایانهها داشتند و بخش اعظم این مشاغل نوین نیازمند آموزش عالی بود. نرخهای سنگین مالیات بر درآمد، پاداش مخاطرهپذیری کارآفرینانه را کدر ساخت؛ و بوروکراتها در نظارت بر خطوط تولید و تخصیص منابع به لکنت افتادند.
در فرانسه برای نمونه، «برنامهریزی ارشادی»[۴]—که برای هماهنگی سرمایهگذاریها بر پیشبینیها و اهداف ستانده تکیه داشت—در عصر طلایی کارآمد بود، اما در کوران آشوبهای فناورانه، بوروکراتها را با وظیفهای بهمراتب فرسایندهتر روبهرو ساخت. در ایتالیا، هلدینگهای دولتی که نقش کاتالیزور رشد تعقیبی را در عصر فوردیسم ایفا کرده بودند، با دگرگونی فناوری منجمد ماندند؛ درست مانند اسپانیا و پرتغال که در آنها دست سنگین دولت، حامیپروری و تضعیف رقابت بحرانهای عظیمی آفرید. بدتر آنکه با قرار گرفتن ساختارهای کهنه زیر بار فشار، دیوانسالاران بیش از پیش در معرض تسخیر توسط گروههای ذینفع قرار گرفتند و گرایشی روزافزون به «نجات شرکتهای زیانده و سرپا نگهداشتن صنایع رو به زوال» یافتند. در نتیجه، در اروپای جنوبی انقلاب رایانهای با «دو دههٔ سوخته و از دسترفته» پیوند خورد، چراکه کسبوکارها در انطباق با نظم نوین شکست خوردند.
پارهای از نیروهای مسئول کندشدن رشد اروپا ماهیتی جهانی داشتند و فراتر از مهار هر دولت خاصی قرار میگرفتند؛ با این حال بهرهوری در اروپا با افولی بسیار تندتر از ایالات متحده سقوط کرد. یگانه استثنا بر این قاعده عمومی بریتانیا بود که افت بهرهوریاش شدت کمتری نسبت به آلمان و فرانسه داشت. اصلاحات نخستوزیر مارگارت تاچر (Margaret Thatcher) که بیتردید هزینههای سنگین اجتماعی در پی داشت، بریتانیا را برای آغازگاه عصر رایانه در موقعیتی مناسبتر قرار داد. یک بخش جداییناپذیر برنامه تاچر عضویت در بازار مشترک اروپا بود؛ در طول دهه ۱۹۸۰ نرخ مؤثر حمایت تجاری در بریتانیا از ۴.۷ درصد به ۱.۲ درصد سقوط کرد و یارانههای نجاتبخش صنایع کهنه محو گردید. گرچه اقتصاددانان نشان دادهاند این گشودگی بخشی از احیای بهرهوری بریتانیا را رقم زد، این بازگشت نسبی در میراث نهادی آن نیز ریشه داشت: تمرکززدایی بریتانیایی شاید وصلهای ناجور برای عصر فوردیسم بود، اما برای دگرگونیهای زاییدهٔ فناوریهای برهمزنندهٔ رایانه بسیار انطباقپذیرتر مینمود، درست همانگونه که در روزهای نخستین صنعتیشدن چنین بود. به تعبیر ماندگار نیکلاس کرافتس (Nicholas Crafts): «قابلیت اجتماعی نسبی بر حسب عصر فناورانه متغیر است… موفقیت در اشاعه فناوری اطلاعات و ارتباطات (فاوا/ICT) پیامد ناخواستهٔ مقرراتزدایی و مقاومت در برابر پیگیری بیشتر کورپوراتیسم در دوران تاچر بود.»
با این همه، هر جا رفاه بازگشت، در مناطقی شکوفا شد که صنایعی کمتر یکپارچه و کمتر سلسلهمراتبی داشتند: این لندن بود، نه منچستر، که پرچمدار فاوا شد. در حقیقت، قطبهای صنعتی روزگاری ثروتمند، نظیر حوزه دریاچههای بزرگ آمریکا، میدلندز در بریتانیا و دره روهر در آلمان همچنان در رخوت و ناامیدی به سر میبرند. همانگونه که مرحوم بنجامین چینیتس (Benjamin Chinitz)—مشاور روسای جمهور از جان اف. کندی (John F. Kennedy) تا ریچارد نیکسون (Richard Nixon) در سیاستهای شهری—پیشتر در دهه ۱۹۶۰ خاطرنشان ساخت: «شما در خانوادههایی که با فولاد پیوند خوردهاند به اندازه خانوادههای پیوسته با پوشاک، کارآفرین سرانه پرورش نمیدهید»، چراکه در دومی شرکتها کوچکتر و کمتر سلسلهمراتبی هستند. او استدلال کرد فرزندان مدیران حقوقبگیر در جنرال موتورز، دوپون یا یو.اس. استیل تمایل کمتری به واکنش در برابر فرصتهای نامرتبط با حوزه فعالیت والدین خود دارند. و در این داوری حق با چینیتس بود: پژوهشهای بعدی اثبات کردند کودکانی که در زیستبومهای نوآور رشد میکنند، احتمال بسیار بیشتری دارد که خود به مخترع بدل شوند.[۵]
یک شیوه که محیطی بوروکراتیزهشده میتواند کمبود پرورش کارآفرینان بومی را جبران کند، گشودگی به روی مهاجران است. اما در اینجا نیز چنانکه چینیتس نوشت، مکانهای دارای سازماندهی رقابتی دستِ بالا را دارند: «هالهای از شهروندی درجه دو بر پیشانی صاحب کسبوکار کوچک در محیطی که غولهای صنعتی بر آن سلطه دارند نقش میبندد. این امر در نشانههای کوچک بیشماری نمود مییابد؛ از کلوپهای اجتماعی که مجاز به عضویت در آن است، تا مناطقی که برای سکونت برمیگزیند و انجمنهایی که میتواند بدان ملحق شود.» در نهایت، چینیتس استدلال کرد درحالیکه ابرشرکتها تقریباً در هر نقطهای توان جذب سرمایه دارند، کارآفرینان نیازمند تأمین مالی در مجاورت خانه خویشاند؛ و غولهای صنعتی تمایل دارند در بیرون از مراکز شهری مستقر شوند که این امر مانع از گردش دانش و بارورسازی متقاطع ایدهها میشود.
مشاهدات شهودی چینیتس در طول دهههای بعد اعتبار خود را حفظ کرده است. اقتصاددانانی چون ادوارد گلایزر (Edward Glaeser)، ساری پکالا کر (Sari Pekkala Kerr) و ویلیام کر (William Kerr) دریافتهاند که در شهرهای ایالات متحده، مناطق زغالسنگخیز با میراث سازمانیِ شرکتهای عظیم سلسلهمراتبی، کارآفرینی کمتر و رشد شهری کندتری در سالهای اخیر ثبت کردهاند. همین گزاره درباره اروپا نیز صادق است (نمودار ۱۰.۱)؛ جایی که صنایع تولید انبوه تقاضا برای مهارتهای کارآفرینانه را سرکوب کردند، مانع آزمونگری و نوآوری شدند و به رشد کندتر از آغاز دهه ۱۹۷۰ دامن زدند. حتی نسل دوم مهاجرانی که والدینشان از مناطق صنعتی برخاستهاند تمایل کمتری به کارآفرینی نشان میدهند. به دیگر سخن، خصلتها و نهادهایی که روزگاری از فعالیتهای فرماندهی و مهار (مانند تولید انبوه) پشتیبانی میکردند، میتوانند مانعی در برابر نوآوریهای رادیکالی شوند که نوید زایش صنایع نوین را میدهند. و هنگامی که نهادها در ساختارهای سلسلهمراتبی رسوب میکنند، انجمادهای لختیآفرین قدرتمندی میآفرینند. همانگونه که ماتیلده بومباردینی (Matilde Bombardini) و فرانچسکو تربی (Francesco Trebbi) نشان دادهاند، زمانی که صنعتی کارگران پرشماری را در یک منطقه نان میدهد، نماینده کنگره آن حوزه انتخابیه همسو با خواستههای همان صنعت رأی میدهد؛ و غولهای مسلط مستقر، همراه با لشکری که به کار گماشتهاند، بهندرت خواهان دگرگونیهای رادیکالی هستند که وضع موجود را تهدید کند.
با این حال در میان تمامی اقتصادهای صنعتی، ساختاری که با فروپاشی تولید انبوه بیش از هر رقیب دیگری بیدفاع ماند، اتحاد جماهیر شوروی بود. کارخانههای سنتی شوروی که هزاران فقره را شامل میشدند، حتی فرسودهتر از همتایان غربی خود بودند. بخش اعظم صنایع شوروی بازمانده از نخستین موج صنعتیسازی استالینی بود، و کارخانههایی که پس از ویرانیهای جنگ جهانی دوم بازسازی شدند غالباً بر پایه نقشهها و استانداردهای دهه ۱۹۳۰ بالا رفتند. از آن مهمتر، درست به همان دلایلی که اقتصاد سیاسی سوسیالیسم برای برپایی کمربندهای زنگزده از کارخانجات عظیم سازگاری تام داشت، برای برچیدن و انحلال آنها به غایت ناتوان بود. نظام برنامهریزی متمرکز نه اجازه آزمونوخطا میداد و نه برنامهریزانی که خود ذینفع نظام موجود بودند از دگرگونی استقبال میکردند. اتحاد شوروی، در یک کلام، همانند یک شهرک کارخانهای تکافتاده و غولآسا اداره میشد.
نمودار ۱۰.۱: سهم تاریخی صنعت کارخانهای و رشد درآمد منطقهای در اروپا (۱۹۰۰–۲۰۱۵)
اثر سهم اشتغال صنعتی سال ۱۹۹۰ بر تولید ناخالص سرانه در دهههای مختلف | منبع: روسز و ولف (Rosés and Wolf)
علم و پنهانکاری در پناه دیوارها
نرخ رشد اقتصادی در اتحاد شوروی در دهه ۱۹۶۰ رو به کندی نهاد و در دهه ۱۹۷۰ بهشکلی ناگهانی سقوط کرد. تبیینها پیرامون رکود شوروی و فروپاشی نهایی آن اغلب بر سانسور شدید و عطش حاکمیت برای کنترل همهجانبه جامعه متمرکز بودهاند. این نظریهها از این واقعیت انکارناپذیر آغاز میشوند که فناوریها زمانی با شوروشوق پیگیری میشدند که در خدمت تحکیم قدرت سیاسی باشند. برای نمونه، رژیم شوروی از هراس اینکه مبادا متصدیان تلفنخانه به مکالمات گوش سپارند، بهسرعت شبکه تلفن دولتی خودکار را راهاندازی کرد و ژوزف استالین (Joseph Stalin) شخصاً بر نصب آن نظارت نمود. حزب کمونیست همچنین فناوریهایی را که برای اشاعه ایدئولوژی و کنترل تودهها به کار میآمد با خشونت تشویق میکرد؛ ولادیمیر لنین (Vladimir Lenin) از نخستین رهبرانی بود که سینما را برای پروپاگاندا به خدمت گرفت؛ و شوروی در استفاده از پخش رادیویی و تلویزیونی بهعنوان رسانههای متمرکز ارتباطی پیشگام شد.
پیش از دهه ۱۹۶۰، ستون فقرات رادیو در شوروی بر خطوط سیمی استوار بود که یک یا دو ایستگاه را از مسکو مخابره میکرد و برخلاف گیرندههای امواج، مهار آن آسان بود. اما با تکثیر رادیوهای موجکوتاه، سانسور ناممکن گشت و سرسپردگی به حزب لطمهای سنگین دید. دیوار برلین میتوانست جلوی فرار مردم از مرز را بگیرد، اما هیچ دیوار یا سیمخارداری توان متوقف ساختن امواج رادیو و تلویزیون را که از پرده آهنین میگذشتند نداشت. اگرچه رادیوی دولتی میکوشید با پخش پارازیت برنامههای بیبیسی، دویچهوله و صدای آمریکا را مختل کند، شهروندان به دشتها و حومهها میرفتند تا از کمند پارازیتها بگریزند و رازهای ممنوعه سیاست شوروی و شیوه زیست غربی را بشنوند. در تلویزیون، مقامات اجازه پخش چند سریال خانوادگی غربی نظیر دیوید کاپرفیلد از بریتانیا و خانواده تیبو از فرانسه را صادر کردند؛ اما این برنامهها پرسشهایی ناخوشایند برانگیخت: خانوادههای روس به همان اندازه که در پی سرگرمی بودند، برای یافتن نشانههایی از رفاه مادی غرب به تماشا مینشستند؛ آنان شخصیتهایی را میدیدند که در خانههای مجهز گرد میآمدند، خودروهای مدرن میراندند، هر روز لباسی تازه به تن میکردند و خوراک خود را از یخچالهای پر از غذا برمیگزیدند؛ آیا همه اینها سراب بود؟ پاسخ این معما را نمیشد در تلویزیون سراپا رسمی شوروی یافت.
کنترل بر اطلاعات و ارتباطات در سراسر جامعه شوروی آهنین باقی ماند: ماشینهای تحریر باید در اداره پلیس ثبت میشدند، دستگاههای فتوکپی زیر قفل بودند و تلفنهای شخصی در حداقل نگاه داشته میشدند. ارتش چندمیلیونی دانشمندان شوروی اگرچه سیاسی نبودند، نمیتوانستند از سیاست بگریزند؛ هرگونه دسترسی به نشریات خارجی یا دادههای بومی نیازمند تأیید ناظران حزبی بود که غالباً آن را رد میکردند؛ مگر برای کسانی که به حزب میپیوستند که شرط ارتقای شغلی بود. چنانکه کوتکین توضیح میدهد:
«معمای نیاز به تبادل علمی و همزمان خفه کردن آن هر روز حادتر میشد و چند تن از آپاراتچیکهای عالیرتبه امکان کاهش سانسور را پیش کشیدند. اما ایدئولوگ ارشد حزب در دوران برژنف، میخائیل سوسلوف (Mikhail Suslov)—که از ۱۹۴۹ دبیر کمیته مرکزی و از ۱۹۵۵ عضو دفتر سیاسی بود—متذکر شد که پس از لغو سانسور در چکسلواکی تنها چند ماه طول کشید تا کار به ورود تانکها بکشد؛ و پرسید: چه کسی قرار است تانکها را به اتحاد شوروی بفرستد؟»
اگرچه اندازهگیری دقیق ابعاد اثر سانسور بر نوآوری شوروی دشوار است، چنین فضایی بیتردید اثری یخزننده به بار آورد. وسواس کاگب (KGB) در پاییدن رفتارهای نامتعارف، رویآوردن به اختراع را نامطلوب میساخت. از آنجا که پلیس مخفی برای جلب بودجه بیشتر همواره انگیزه داشت در خطرات مبالغه کند، دستیابی به دادههای پالوده چنان دشوار شده بود که بوروکراتها ناچار بودند به حدس و شهود تکیه کنند؛ و در بسیاری موارد اطلاعات غربی را بر کتابچههای تولیدشده توسط شوروی ترجیح میدادند.
با این حال تبیین افول شوروی صرفاً از دریچه سرکوب دولتی، با چالش زمانبندی روبهروست: اتحاد شوروی و اقمارش در آستانه فروپاشی بسیار بازتر و نامتمرکزتر از دوران زمامداری استالین بودند، دورانی که رشدهایی چشمگیر در آن ثبت شده بود. بهشکلی متناقض، با گشودهشدن روزنهها در پرده آهنین، رشد شوروی کندتر شد.
تبیین مجابکنندهتر آن است که با پایان یافتن بازدهی انقلاب صنعتی دوم در سراسر جهان، عنصری رادیکال و تازه برای تداوم رشد ضرورت یافت؛ و آن عنصر، انقلاب رایانهای بود که مشارکت شوروی در آن عملاً به صفر میل میکرد. در گزارش محرمانه سال ۱۹۶۵، آبل آگانبگیان (Abel Aganbegyan) اقتصاددان شوروی—که بعدها مشاور ارشد میخائیل گورباچف (Mikhail Gorbachev) شد—هشدار داد که حتی اداره آمار مرکزی شوروی حتی یک دستگاه رایانه در اختیار ندارد و هیچ افقی نیز برای خرید آن متصور نیست. اگرچه کاگب شرکتهای صوری در خارج برای دورزدن تحریمهای فناوری غرب تأسیس کرده بود، این خریدهای قاچاق اثری بر کل اقتصاد نگذاشت. کارخانهها نه تمایل و نه توان پذیرش سامانههای نوین اطلاعاتی را داشتند. تا دهه ۱۹۸۰، سراسر اتحاد شوروی تنها ۲۰۰ هزار ریزرایانه داشت، درحالیکه آمریکا دارای ۲۵ میلیون رایانه شخصی بود و این شکاف شتابان گسترش مییافت.
نوآوری و توهم برنامهریزی
در صنایع بالغ که کمیت سنجهٔ موفقیت بود، نظام شوروی در بهترین حالت کار میکرد. صنعت سیمان نمونهای گویاست که نقشی اساسی در برنامههای پنجساله نخست داشت: بیشتر سیمان در مرکز روسیه تولید و با هزینهای سنگین به سیبری حمل میشد. برنامهریزان باید صرفهجویی حاصل از مقیاس کارخانههای غولپیکر را در برابر هزینه حمل ریلی متوازن میساختند. چنانکه آلن آبوشار (Alan Abouchar) اقتصاددان نشان داد، سیمان شوروی در پساجنگ رفتاری کاملاً عقلانی داشت و با تکیه بر کورههای بزرگ و برق، بهرهوری کار میان ۱۹۲۸ تا ۱۹۵۰ دو برابر شد و تا ۱۹۶۸ بار دیگر دوبرابر گردید.
این برنامهریزی عقلانی مستلزم غلبه بر معضلات اطلاعاتی بود. مدیران کارخانهها بر خط تولید تسلط داشتند، اما انگیزهای قوی برای مبالغه در نیاز به منابع و پنهانسازی ظرفیت واقعی خود داشتند. کمیسیون برنامهریزی و وزارتخانهها میتوانستند این مسئله را با محکزدن عملکرد کارخانهها حل کنند؛ اما این امر تنها در عملیاتهای روتین و یکنواخت شدنی بود. در دورههای دگرگونی شتابان فناوری، ارزیابی درستی دادهها ناممکن میشد. حتی یک مدیر درستکار در پیادهسازی فرامین ازبالابهپایین درباره زمان تعویض ماشینآلات درمیماند. ایدهها باید برای تصویب در سلسلهمراتب بالا میرفتند و هر چه ایده رادیکالتر بود، تشریفات بوروکراتیک طولانیتر و پیشرفت کندتر میشد.
این معضلات بدان سبب تشدید میشد که اکتشاف مستلزم فداکاری امروز به امید بازدهی فرداست؛ درحالیکه پاداش مدیران به اهداف ماهانه ستانده گره خورده بود. اگر تولید حتی یک درصد از سهمیه ماهانه عقب میافتاد، پاداش مدیر ۲۰ تا ۵۰ درصد کاهش مییافت. مدیران انگیزهای برای ریسکپذیری نداشتند، چراکه هرگونه افزایش بهرهوری تنها به افزایش سهمیه تولید در سال بعد میانجامید!
در نتیجه، تحقیق و توسعه در پژوهشکدههای وزارتخانهها متمرکز ماند؛ پژوهشگرانی که با واقعیتهای عملیات تولید بیگانه بودند. مقامات این معضل را دریافتند، اما بهجای تمرکززدایی (رویکرد غرب)، به تمرکزگرایی حادتری متوسل شدند. چنانکه بری آیکنگرین (Barry Eichengreen) مینویسد:
«دولت آلمان شرقی تحقیق و توسعه را در قالب مجتمعهای یکپارچه بازسازماندهی کرد و در هر یک از کمبیناتها (کارتلهای دولتی) مراکز عظیم پژوهشی برپا ساخت. در چکسلواکی منابع پژوهشی در بنگاههای غولپیکر متمرکز شد. در مجارستان دفتر ملی توسعه فناوری کوشید وظایف پژوهشکدهها را هماهنگ کند و در دهه ۱۹۷۰ واحدهای پژوهش-تولید برپا شدند، اما هیچیک اثری ملموس به بار نیاوردند.»
حکومتها در جهت عکس تاریخ گام برمیداشتند؛ نوآوریها از پایین میجوشیدند نه اینکه از بالا دیکته شوند. یاتسک کارپینسکی (Jacek Karpinski) دانشمند لهستانی در اوایل دهه ۱۹۷۰ یکی از نخستین مینیکامپیوترهای جهان (K-۲۰۲) را ساخت؛ اما اختراعش هرگز به بازار راه نیافت و او که میتوانست در غرب ثروتی افسانهای بیندوزد، سرانجام خوکدار شد! مارسل یانوشی (Marcell Jánosi) مخترع فلاپیدیسک در مجارستان نیز با سرنوشتی مشابه روبهرو شد: اختراعش مورد توجه آیبیام قرار گرفت و توسط ژاپنیها بازتولید شد، اما برنامهریزان کشورش حاضر به پذیرش آن نشدند. در نظامی نامتمرکز اگر طرحی توسط یک سرمایهگذار رد شود دیگری آن را میپذیرد؛ در اقتصاد دستوری اما ایدهها در دالانهای رسمی منجمد میشدند.
حتی جهشهای خیرهکنندهای چون اسپوتنیک ۱ به ندرت به ارتقای زیست تودهها یاری رساندند. درحالیکه ماهوارههای آمریکا بلافاصله تجاری شدند و مخابرات نوین را گشودند، در شوروی سرریز مدنی رخ نداد. اقدام متمرکز ممکن بود موشک هوا کند، اما از سرریزهای گسترده به کل اقتصاد ناتوان بود. مسابقه تسلیحاتی با غرب فشار برای پیشرفت نظامی با اهداف ازپیشتعریفشده را پدید میآورد؛ حوزهای که اقتصاد دستوری برای تحقق آن مهندسی شده بود و وزارت دفاع میتوانست تمامی منابع را تصاحب کند.
شوروی در فناوریهای نظامی درخشید، اما بدون پویایی فراگیر اقتصادی. پاداشها در جامعه ناچیز بود؛ غلبه بر امپریالیسم انگیزه کافی برای تودهها نبود و موانع پیش پای نخبگان سهمگین مینمود. پیشگامان فیزیک نیمهرسانا نظیر آبرام ایوفه (Abram Ioffe) با وجود دریافت نشان قهرمان کار سوسیالیستی، در دوران ترور بزرگ به اتهام صهیونیسم برکنار شد. با فروپاشی شوروی، مخترعان برجسته به کشورهایی با پایینترین نرخ مالیات بر طبقات بالای درآمدی گریختند.
چماق و هویج: انجماد اداری در عصر پسااستالین
این معضلات با ریختن روبلهای بیشتر حلشدنی نبود. شوروی تا دهه ۱۹۶۰ در شمار دانشمندان و سهم بودجه پژوهشی از درآمد ملی با آمریکا به برابری رسیده بود و تا ۱۹۷۵ از آن سبقت گرفت؛ چالش در ساختاری بود که نوآوری ارکانش را متزلزل میکرد.
نوآوری رادیکال هزینههای برنامهریزی را میافزود و رصد ستاندهها را دشوار میساخت. گذار از تولید انبوه به سامانههای منعطف تولید با یاری کامپیوتر برای برنامهریزان کابوس بود؛ چراکه بازگشت به هزینههای رصد در دوران تولید دستی را تداعی میکرد. فراتر از آن، هزینه سرسامآور تشکیلات حزبی بر دوش کارخانهها سنگینی میکرد: عضویت حزب از کمتر از ۱ درصد بزرگسالان در دهه ۱۹۲۰ به ۹ درصد در اواخر دهه ۱۹۸۰ رسید و هر یک پایگاه قدرت محلی ساختند.
پیوندهای باندی و خویشاوندسالاری (موسوم به زیس / ZiS) ریشه دواند. مدیران فاسد و مسئولان محلی حزب شریک جرم شدند و آمارهای کذب از تحقق برنامهها مخابره کردند. استالین «کمیسیون کنترل خلق» را برپا ساخت و به جای هویج بر ترور تکیه کرد: در گزارش محرمانه کنگره بیستم به نیکیتا خروشچف (Nikita Khrushchev) فاش شد که میان ۱۹۴۰ تا ۱۹۵۵ بیش از ۳۶ میلیون نفر محاکمه، ۱۵ میلیون نفر زندانی و ۲۵۰ هزار نفر اعدام شدند. استالین شخصاً قضات را به مجازات کارگران کمکار وامیداشت.
با این حال قید وفاداری حزبی نیز مانند قید بودجه نرم شد. خروشچف ترور را کنار گذاشت؛ با شل شدن انضباط، رانتجویی اوج گرفت و کارایی فروریخت. چنانکه مارک هریسون (Mark Harrison) اشاره میکند، اعتبار تهدید به مجازات برای همیشه مخدوش شد. لابیهای قدرتمند هرگونه اصلاحات را وتو کردند و گذار به اقتصاد نامتمرکز ناممکن گشت؛ ناتوانیای که در واگرایی تاریخی سرنوشت شوروی و چین پدیدار شد.
خرس لغزان و اژدهای پرنده
در ۱۹۸۹ با فروپاشی دیوار برلین، دولت چین در میدان تیانآنمن حکومتنظامی اعلام و معترضان را سرکوب کرد. دنگ شیائوپینگ (Deng Xiaoping) میخائیل گورباچف را به دلیل تعقیب همزمان آزادسازی اقتصادی و سیاسی ذیل گلاسنوست و پروسترویکا «احمق» نامید و تحلیلگران ادعا کردند مسکو باید مسیر پکن را میپیمود.
اما این روایت ناقص است: سران شوروی از تجربه چین کاملاً آگاه بودند. آ. آی. ایزیوموف (A. I. Iziumov) تحلیلگر شوروی در ۱۹۸۶ پس از بازدید از مناطق ویژه اقتصادی چین، یادداشتی به کرملین ارائه داد که نشان میداد چین در هفت سال ۲۱ میلیارد دلار سرمایه خارجی جذب کرده و ۳۰ هزار دستگاه رایانه شخصی مونتاژ کرده است؛ او شیفته شنژن شد که ۱.۱ میلیارد دلار سرمایه جذب نموده بود.
شوروی در دسامبر ۱۹۸۸ مجوز مناطق ویژه اقتصادی (SEZ)[۶] را صادر کرد؛ آناتولی سوبچاک (Anatoly Sobchak) شهردار لنینگراد آن را در پیش گرفت و گورباچف در کراسنویارسک ولادیوستوک را به عنوان شنژن شوروی معرفی کرد. اما سرمایهای جذب نشد. چنانکه کریس میلر (Chris Miller) تاریخنگار مینویسد:
«در نهایت نه سیل سرمایهای سرازیر شد و نه رنسانسی صنعتی رخ داد. مناطق ویژه در روسیه دهه ۱۹۹۰ بهجای نوسازی، با فرار مالیاتی پیوند خوردند. منطقه آزاد اینگوشتیا در قفقاز در سال ۱۹۹۴ بیش از ۵ میلیارد دلار زیان مالیاتی به بار آورد. این شکست نشانه غلط بودن راهبرد نبود، بلکه گواه فروپاشی توان دولت مرکزی در اجرای قانون بود.»
گورباچف میتوانست سیاستهای چین را کپی کند، اما فاقد ظرفیت بوروکراتیک برای اجرای آنها بود. او در نبردی دائمی با باندهای نفوذ گرفتار بود؛ کاگب و ارتش مانع کاهش هزینههای تسلیحاتی میشدند؛ تا جایی که گورباچف در ۱۹۹۱ به جرج اچ. دابلیو. بوش (George H. W. Bush) یادآور شد: «باید تسلیحات را طوری کاهش دهیم که ارتش شورش نکند!»
رستاخیز چین و سقوط شوروی بدون درک میراث نهادیشان تبیینپذیر نیست. شو چنگگانگ (Xu Chenggang) به پارادوکس بزرگ چین اشاره میکند: کشوری خودکامه اما از حیث منطقهای بهشدت نامتمرکز. در چین رهبران محلی خودمختاری بالایی داشتند؛ درحالیکه در شوروی تصمیمات در کمیته مرکزی متمرکز بود. ذیل نظام «نومنکلاتورا» مصوب ۱۹۲۳ لنین، انتصابات در زنجیره عمودی صورت میگرفت و وزارتخانهها در مسکو کارخانهها را از کیف تا ولادیوستوک در امتداد شاخههای تولید اداره میکردند.
شوروی در قالب یک سلسلهمراتب تکبخشی (U-form)[۷] اداره میشد: گاسپلان بر فراز هفت مجتمع صنعتی ۱۲ میلیون شاخص را مهار میکرد؛ درحالیکه کمیسیون برنامهریزی چین هرگز مسئول بیش از هزار شاخص نبود. تمرکزگرایی شوروی صرفههای مقیاس آفرید اما سیلوهایی ساخت که نوآوری را نابود کردند.
این ساختار به استالین اجازه داد دیکتاتوری توامانی بسازد و سی سال در قدرت بماند. او برای احتراز از تبانی زیردستان، سیاست تفرقهبینداز و حکومتکن را با چرخش دائمی کادرها پی گرفت؛ چنانکه ایرینا بیسترووا (Irina Bystrova) میگوید، سران محلی برای جلب امتیازات به مسکو زیارت میکردند. استالین نیز همانند ولادیمیر پوتین (Vladimir Putin) دچار «نفرین دیکتاتور» شد: زیردستان حتی تصمیمات پیشپاافتاده را به بالا پاس میدادند تا سرزنش نشوند، که بار اداری وحشتناکی در رأس پدید میآورد.
پس از استالین، چرخش نخبگان کند شد. خروشچف در نبرد قدرت با گئورگی مالنکوف (Georgy Malenkov) با وعده خودمختاری به رهبران محلی پیروز گشت و اصلاحات ساونارخوز[۸] (شوراهای اقتصادی منطقهای) را در ۱۹۵۷ مستقر کرد و بوروکراسی مرکزی را عقب زد.
صنایع شوروی به سلسلهمراتب چندبخشی (M-form)[۹] بدل گشتند. اما خروشچف در ۱۹۶۲ حزب را به دو بخش کشاورزی و صنعتی تجزیه کرد؛ آشفتگی مدیریتی لئونید برژنف (Leonid Brezhnev) و الکسی کاسیگین (Alexei Kosygin) را قادر ساخت در ۱۹۶۴ او را برکنار کنند و نظام وزارتخانههای متمرکز را بازگردانند.
استالین با تصفیهها هرگونه گروه ذینفع را خفه کرده بود؛ اما برژنف با شعار «ثبات کادرها» عزل مقامات را متوقف ساخت. مدیران دیگر نگران ورشکستگی نبودند و لابیها مسلط شدند. گورباچف دولتی را به ارث برد که ضعیفترین حکومت از ۱۹۱۷ به شمار میرفت.
چین مسیری دیگر پیمود: انقلاب فرهنگی مائو ساختار بوروکراسی را لرزاند. مائو پدر شی جینپینگ (شی جونگشون) و شخص دنگ شیائوپینگ را به کارگری در کارخانهها تبعید کرد؛ این تصفیهها پارادوکسیکال راه را برای اصلاحات دنگ گشود، چراکه ذینفعان وضع موجود نابود شده بودند و دهقانان گرسنه مخالفتی با تغییر نداشتند.
افزون بر این، ساونارخوز خروشچف فاقد پیششرطهای موفقیت بود: رقابت منطقهای تنها زمانی کارساز است که سیاستها فقط بر رفاه بومی اثر گذارد نه همسایگان (در دهه ۶۰ تاتارستان از همکاری با باشقیرستان در استخراج میادین مشترک نفتی سر باز زد). آندری مارکویچ (Andrei Markevich) و یکاترینا ژوراوسکایا (Ekaterina Zhuravskaya) اثبات کردند ساونارخوز تنها در مناطق متنوع موفق بود. در چین بر پایه سنت تاریخی نظام جونشیان، مناطق خوداتکا بودند؛ دوسوم شرکتهای دولتی در دست حکومتهای محلی بود و پکن معضل دانش هایک را بهتر حل میکرد.
شوروی در مقیاس استاد بود: تولید فولاد آن از ۱۴.۵ میلیون تن در ۱۹۴۷ به ۱۴۷ میلیون تن در ۱۹۷۷ جهش کرد؛ در چین اما کارخانهها متوسط و محلی بودند و تولید فولادش نصف شوروی رشد کرد.
با زوال صنایع دودکشدار، مزیت شوروی به نقمت بدل شد. ساختار چندبخشی چین در مواجهه با عدمقطعیت منعطفتر بود. چنانکه بری ناتون میگوید، نبوغ چین در تدریجی بودن نبود، بلکه در واکنش سریع به تغییر شرایط بود؛ دنگ با دیدن رشد صنایع روستایی اعتراف کرد: «این رشدی بود که من و دیگر رفقا حتی در خواب هم به آن فکر نکرده بودیم؛ ما شگفتزده شدیم!»
چین طرحی کلان برای همهچیز نداشت؛ آزمایشگاههای محلی داشت و توان بوروکراتیک برای تعمیم موفقیتها. رهیافت دوخطی (Dual-Track)[۱۰] با معاملات مازاد بر سهمیه شکل گرفت. یینگیی چیان (Yingyi Qian) و بری وینگاست (Barry Weingast) نشان دادند تمرکززدایی تعهدی باورپذیر در برابر دستاندازیهای دولت به کارآفرینان بخشید؛ مقامات محلی همانند بنگاههای اقتصادی برای جذب سرمایه رقابت میکردند.
در غیاب حاکمیت قانون و تفکیک قوا، تمرکز سیاسی ضامن عملکرد تمرکززدایی اقتصادی شد؛ نظمی که برانکو میلانوویچ (Branko Milanovic) سرمایهداری سیاسی[۱۱] نامید. حزب کمونیست گزینش و عزل مدیران محلی را در مشت داشت و انگیزههایی شبیه بازار آفرید؛ تعادلی ظریف که با ورود به مرزهای نوآوری با فساد و خویشاوندسالاری تهدید میشد.
از دازای تا شنژن: رنسانس عملگرایی
خیزش چین تصادفی نبود؛ حزب کمونیست پس از کابوسهای قحطی و انقلاب فرهنگی دریافت که بقایش در گرو جبران عقبماندگی از تایوان و غرب است، با تکیه بر این حکمت که: «عقب ماندن مساوی است با کتک خوردن از دیگران!» رشد اقتصادی به اجماع ملی ذیل هدایت دنگ شیائوپینگ بدل گشت.
سفر ۱۹۷۷ دنگ به گوانگدونگ آتش نوسازی را افروخت. پیشتر در ۱۹۷۲ با بیانیه شانگهای میان مائو و نیکسون با وساطت ژو ئنلای (Zhou Enlai) و هنری کیسینجر (Henry Kissinger) انزوای چین شکسته شده بود.
طرح اولیه واردات ۶.۵ میلیارد دلار ماشینآلات و پرداخت آن با صادرات نفت بود؛ اما با ورود به عصر رایانه، گزینش صنایع برنده توسط دولت بدون نظام قیمتها ناممکن بود.
در ۱۹۷۷ کشاورز هنگکنگی چندین برابر دهقان آنسوی مرز درآمد داشت. در «فرار بزرگ به هنگکنگ» ۵۶۵ هزار تلاش برای عبور غیرقانونی از سیمهای خاردار میان ۱۹۵۴ تا ۱۹۸۰ ثبت شد.
شی جونگشون در ۱۹۷۸ با ورود به گوانگدونگ ابتدا فراریان را خائنان بورژوا نامید و منتقدان را عزل کرد؛ اما با چرخش خطمشی دنگ، مأمور جذب سرمایه خارجی شد و گو مو (Gu Mu) دفتر مناطق ویژه را برای هماهنگی با پکن برپا ساخت.
در اوت ۱۹۷۹ چهار منطقه ویژه اقتصادی رسمیت یافتند و یک میلیون شغل صنعتی از هنگکنگ و تایوان به شنژن کوچیدند. دنگ در سفر مشهور «تور جنوب» در ۱۹۹۲ در کنار گمرک مخروبه سلسله چینگ در رود پرل گفت: «ما هزاران سال فقیر بودهایم اما دیگر فقیر نخواهیم ماند؛ اگر بر علم و آموزش تکیه نکنیم دوباره تحقیر خواهیم شد!» دهکده سنتی دازای که نماد کشاورزی کمونیستی مائو بود، جای خود را به کلانشهر ۸ هزار شرکتیِ شنژن داد.
دنگ شرکتهای خانوادگی (گتیهو)[۱۲] را آزاد ساخت و سخن مارکس در کاپیتال را تحریف کرد تا کارگاههای زیر هفت کارگر را غیرسرمایهداری اعلام کند! نظریه گربه او—«سیاه یا سفید بودن گربه مهم نیست، مهم این است که موش بگیرد»—توجیه انباشت ثروت شد.
محافظهکارانی چون هو چیائومو (Hu Qiaomu) این مناطق را با بنادر معاهدهای نابرابر عهد نانجینگ قیاس کردند؛ اما پکن در ۱۹۸۴ چهارده شهر ساحلی دیگر را به «مناطق توسعه اقتصادی و فناورانه» (ETDZ) مجهز کرد و آن را به استانهای مرکزی گسترد.
کارآفرینان بر مبنای سود عمل کردند و حکومت مشوقها را از بالا جهت داد. چین بر خلاف شوروی دارای انعطافپذیری محلی و عاری از لابیهای قدرتمند برای وتوی اصلاحات بود.
نمودار ۱۰.۲: روند مقایسهای GDP سرانه در چین و اتحاد جماهیر شوروی (۱۹۲۰–۲۰۱۰)
مقیاس لگاریتمی بر حسب دلار بینالمللی سال ۱۹۹۰ | منبع: پایگاه مدیسون (Maddison Project)
بدینسان درحالیکه حاکمان کرملین از استالین تا برژنف همواره رفقای چینی خود را تحقیر میکردند و چین به شوروی بهعنوان برادر بزرگتر برای الگوبرداری مینگریست، سرانجام این اتحاد جماهیر شوروی بود که به کام فروپاشی درغلتید، درحالیکه اژدهای چین بر فراز قلههای توسعه اوج گرفت (نمودار ۱۰.۲).
