*** این نوشته بخشی از ترجمهی کتاب پایان پیشرفت است.صفحه اصلی
فهرست فصلهای کتاب پایان پیشرفت
- پیشگفتار: برنامهریزی و پیشرفت
- فصل اول: سازوکار پیشرفت
- فصل دوم: چرخش در اقبال چین
- فصل سوم: خیزش اروپا
- فصل چهارم: دست مرئی پروس
- فصل پنجم: تزارها و زایباتسوها
- فصل ششم: نوآوری در آمریکا
- فصل هفتم: جنگ، صلح و پیشرفت
- فصل هشتم: عصر برنامهریزی
- فصل نهم: رشد در سایهٔ گولاگها
- فصل دهم: فروپاشی تمرکزگرایی
- فصل یازدهم: مسطحسازی بزرگ
- فصل دوازدهم: جهش بزرگ رو به عقب
- فصل سیزدهم: لعاب پیشرفت
- موخره: پارادوکس موراوک
جنگ، صلح و پیشرفت
«اگر قرار بود عصر کربونیفر بازگردد و زمین دوباره مسکن دایناسورها شود، دگرگونی پدیدآمده در حیات جانوری بهسختی میتوانست بزرگتر از تحولی به نظر رسد که با ظهور این ابرشرکتهای هیولامانند در جهان کسبوکار رقم خورد.» — جان بیتس کلارک (John Bates Clark)
در طول دو سدهٔ گذشته، ایالات متحده توانایی چشمگیری در انطباق نهادهای خود در مواجهه با چالشهای نوظهور از خود نشان داده و از این رهگذر، اقتدار فناورانهٔ خویش را به پرواز درآورده است. این تمایل به دگرگونی نهادی توسط پرزیدنت دوایت دی. آیزنهاور (Dwight D. Eisenhower) در خطابهٔ واپسین وداع با ملت در ژانویه ۱۹۶۱ مورد تأکید قرار گرفت. آیزنهاور با تیزبینی به دگرگونیهای ژرفی اعتراف کرد که در دهههای پیشین در آمریکا روی داده بود؛ دورانی که زیر بار سنگین منازعهای جهانی و بیسابقه صیقل خورده بود. آیزنهاور در شرایطی که سنگینی سایه جنگ جهانی دوم هنوز در حافظهٔ جمعی کشور تازه مینمود، ضرورت احتراز از بازگشت چنان بحرانی و پرهیز از اتخاذ تدابیر موقت و شتابزده در حوزهٔ دفاع ملی را یادآور شد. او استدلال کرد که ایجاد یک صنعت دائمی تسلیحات ضرورتی گریزناپذیر است؛ اما هشداری جدی نیز برای ملت آمریکا به یادگار نهاد: «نباید از درک پیامدهای سهمگین این امر غافل شویم. رنج، منابع و معیشت ما همگی درگیر این تحولاند؛ و ساختار جامعهٔ ما نیز با آن درهم تنیده است. در شوراهای حکومتی، ما باید در برابر کسب نفوذ ناروا—خواه خواسته یا ناخواسته—توسط مجتمع نظامی-صنعتی[۱] هشیار باشیم. پتانسیل خیزش فاجعهبار قدرتی بیجا وجود دارد و پایدار خواهد ماند.»
معاصران دیگر نیز به این خطرات وقوف یافتند. در کتاب نخبگان قدرت که در سال ۱۹۵۶ منتشر شد، سی. رایت میلز (C. Wright Mills) جامعهشناس، نوری روشنگر بر همبستگی و مناسبات صمیمانهٔ رهبران سیاسی، نظامی و صنعتی آمریکا افکند. بههمینترتیب، در سال ۱۹۶۷ در کتاب دولت صنعتی نوین، جان کنت گالبرایت (John Kenneth Galbraith) اصطلاح تکنوساختار[۲] را ابداع کرد تا نشان دهد چگونه نخبگان جدید مدیریتی مهار بخش اعظم اقتصاد آمریکا را در دست گرفتهاند. دو جنگ جهانی و یک رکود بزرگ، ظرفیت بوروکراتیک دولت آمریکا و بنگاههای صنعتی آن را به گونهای چشمگیر تحکیم بخشیده بود. آمریکا دیگر آن بهشت آزادیخواهان فردگرا نبود که در آن پیشرفت عمدتاً با پشتکار مخترعان انفرادی به جلو رانده میشد؛ واقعیتی که از سهم پیوسته کاهشیابندهٔ آنان در پتنتهای ثبتشده هویدا بود.
پیش از جنگ، توسعهٔ فناورانهٔ آمریکا تا حد زیادی به سپهر غیرنظامی محدود میشد. یک پناهنده به نام لو داویدوویچ برونشتاین (Lev Davidovich Bronstein) که در ژانویه ۱۹۱۷ خانوادهاش را برای اقامتی دههفتهای با اکراه به نیویورک آورده بود، نمیتوانست شگفتی خود را از مشاهدهٔ ادوات بدیع پنهان دارد؛ از جمله روشنایی الکتریکی، پختوپز با گاز، آسانسورهای خودکار و حتی فناوریهای نوین ارتباطی. برای مدتی، توجه پسرانش به تلفن جلب شده بود که جادوی آن را نه در وین و نه در پاریس ندیده بودند. در میان دوستان تازهشان، یکی حتی رانندهای شخصی داشت که مهارتش در راندن و واداشتن «ماشین به اطاعت از کمترین فرمانش»، لذتی وصفناپذیر میآفرید. در حقیقت، پیش از آنکه لو برونشتاین به سنپترزبورگ بازگردد و به لئون تروتسکی (Leon Trotsky) بدل شود، تماشاییترین داستان موفقیت ایالات متحده بیتردید اتومبیل بود. صنعت خودرو با پیوند زدن نبوغ اختراع آمریکایی و شیوههای تولید انبوه، فاصلهای چشمگیر از رقبای فرانسوی، آلمانی و بریتانیایی گرفت؛ رقبایی که همگی از سیاست درهای باز فورد بهره برده بودند.
با این حال پیشرفت آمریکا در حملونقل بههیچوجه پدیدهای منفرد نبود. حتی در صنایع علمپایه، پیشتازی اولیهٔ آلمان رو به افول نهاده بود. در صنایع شیمیایی، دوپون در حال گسترش سهم خود در بازارهای جهانی بود؛ درحالیکه وستینگهاوس و جنرال الکتریک مرزهای مهندسی برق را به پیش میراندند. همانگونه که آدولف هیتلر (Adolf Hitler) در کتاب دوم خود نوشت: «انسان اروپایی امروز در رویای سطح نوینی از زندگی به سر میبرد؛ رویایی که آن را به همان اندازه که از ظرفیتهای اروپا میگیرد، از شرایط واقعی آمریکا وام میستاند. به لطف فناوری مدرن و ارتباطاتی که ممکن ساخته، پیوندهای میان ملتها چنان تنگاتنگ شده است که اروپایی، حتی بی آنکه خود کاملاً آگاه باشد، شرایط زیست آمریکایی را معیار زندگی خویش قرار داده است.»
در پسزمینهٔ این برتری فناورانهٔ آمریکا بود که آلمان نازی به کام جنگ هجوم برد. هیتلر استدلال میکرد که غلبهٔ نوظهور صنعت آمریکا سرانجام قدرتهای اروپایی را به موقعیت کشورهایی چون «سوئیس و هلند» تنزل خواهد داد. دلیل این امر در دیدگاه تقلیلگرایانهٔ او، «بازار داخلی عظیم» آمریکا بود که به خودروسازان اجازه میداد «شیوههایی از تولید را اتخاذ کنند که در اروپا به دلیل فقدان فروش داخلی ناممکن بود.» به زعم هیتلر، فوردیسم مستلزم فضای حیاتی (Lebensraum)[۳] بود و او باور داشت هنوز پنجرهای از فرصت برای آلمان جهت تسخیر آن گشوده است. درحالیکه فناوری آمریکا در حوزهٔ غیرنظامی همتایی نداشت، ظرفیت نظامیاش واپس مانده بود. مداخلهٔ آمریکا در جنگ بزرگ بیش از آن دیر هنگام بود که صنایعش بتوانند تولیدات جنگی را به مقیاسی چشمگیر برسانند. فراتر از آن، بسیاری از آمریکاییها احساس میکردند در یک اقتصاد بازار آزاد، حکومت حق ندارد مصرف را سرکوب کند و «کره را به تفنگ بدل سازد». آنان از مداخلهٔ سال ۱۹۱۷ پشیمان بودند و عزم جزم کرده بودند که آن اشتباه را تکرار نکنند؛ در حقیقت، در سال ۱۹۳۷ کنگره قانون جامعی در باب بیطرفی تصویب کرد تا تولید تسلیحات را محدود سازد و پای آمریکا را از جنگهای دیگران بیرون بکشد.
بدین ترتیب در دهه ۱۹۳۰، ثروتمندترین اقتصاد جهان هجدهمین ارتش بزرگ را در اختیار داشت که تنها شامل ۲۰ هزار سرباز بود، بگذریم از نیروی هوایی کوچک و عقبماندهاش. و پیامدهای این امر در میدانهای نبرد آشکار شد. در روزهای آغازین جنگ، جنگندههای آمریکایی توان برابری با هماوردان آلمانی و ژاپنی را نداشتند: هواپیماهای پی-۳۸ لاکهید، پی-۳۹ بل، پی-۴۰ کرتیس، اف۴اف گرومن و بروستر بوفالو همگی در نبرد با حریفان ژاپنی و آلمانی از میدان به در شدند. اما در نشانهای از تحول شتابان فناوری نظامی آمریکا در این مقطع، تا مراحل پایانی جنگ خط تولید تمامی این جنگندهها، بهجز پی-۳۸، متوقف شد. با بررسی این دوره از توسعهٔ فناورانه درمییابیم که چگونه رویکرد آمریکا به جنگ از نظام مستقر بنگاههای خصوصی و سامانهٔ نامتمرکز تولید دانش بهره جست؛ و چگونه خودِ جنگ، در حین کاهش دادن نوآوریهای رادیکال، ظرفیت دولت و ابرشرکتها را برای بهرهبرداری از فناوریهای موجود در مقیاسی غولآسا اوج بخشید.
اقتصاد جنگی
اقتصاد مدیریتشدهای که در کوران جنگ پدیدار گشت، اغلب عامل پدید آمدن عصر طلایی رشد آمریکا در دهههای بعد دانسته میشود. در عصر کنونیِ نابرابری و رکود، صداهای پرطنینی چون ماریانا ماتزوکاتو (Mariana Mazzucato) از بازگشت به اقتصاد هدایتشده بهعنوان راهی برای احیای رشد همگانی دفاع کردهاند. اما درحالیکه پیوسته ادعا میشود فناوری آمریکا به برکت ارتش جهش یافت که شالوده رفاه پساجنگ را ریخت، این روایت دولتمحور از این حقیقت غافل است که ارتش ایالات متحده به یمن صنایع غیرنظامیِ بسیار پیشرفتهاش توانست با سرعتی بالا مدرنیزه شود. ورای حس نوستالژی نسبت به سالهای طلایی پس از جنگ، رشد بهرهوری پیشتر در دهه ۱۹۲۰ چشمگیر بود. پایههای پیشرفت فناورانه پیش از برافروختهشدن آتش جنگ در اروپا بنا شده بود؛ چنانکه الکساندر فیلد (Alexander Field) تاریخنگار اقتصادی، حتی دهه ۱۹۳۰ را «فناورانهترین و پیشروترین دهه قرن» نامیده است.
در نقطه مقابل، تکاپوی جنگی آمریکا تازه در پی خطابهٔ کوبندهٔ پرزیدنت فرانکلین دی. روزولت (Franklin D. Roosevelt) تحت عنوان «زرادخانهٔ دموکراسی»[۴] شتاب گرفت که در ۲۹ دسامبر ۱۹۴۰ از رادیو برای ملت پخش شد. دولت روزولت که در خلیج پلاسنتیا به وینستون چرچیل (Winston Churchill) وعده داده بود تسلیحات مورد نیاز برای شکست آلمان نازی را فراهم آورد، برای تحقق پیمانش کانونهای صنعتی پیشتاز نظیر کلیولند، شیکاگو، دیترویت، نیویورک، فیلادلفیا و پیتسبورگ را در ماشین جنگی ادغام کرد. در اوج دوران جنگ، مشاغل مرتبط با دفاع به رقم خیرهکنندهٔ ۴۰ درصد از کل اشتغال کشور رسید. در واقع، مخارج جنگ چنان عظیم بود که در سال ۱۹۴۴، هزینهکردهای نظامی به تنهایی معادل ۸۰ درصد کل حجم اقتصاد در سال ۱۹۳۹ رسید!
چنین بسیج عمومیای تکلیفی نفسگیر بود. کارخانههای خودروسازی کلید جادویی نداشتند تا تولید را یکشبه از اتومبیل به سلاح تغییر دهند. برای صنعت خودرو، سال ۱۹۴۱ سالی تاریخی بود که شاهد تولید بیش از ۳.۵ میلیون خودروی سواری شد. تنها چند هفته بعد، در ۱۰ فوریه ۱۹۴۲، واپسین روز تولید غیرنظامی فرارسید و آخرین شاسی از خط مونتاژ خارج شد؛ در طول جنگ، صنعت خودروی آمریکا در مجموع تنها ۱۳۹ دستگاه خودرو تولید کرد! در عوض، در سراسر کارخانهها ماشینآلات کهنه به بیرون پرتاب شدند و ماشینابزارهای نوین برای تولید سلاح نصب گردیدند. باورکردنی نیست که در ۱۹۳۹، زمانی که نیروهای آلمان و شوروی به لهستان هجوم بردند، ایالات متحده در طول سال بیش از شش دستگاه تانک متوسط تولید نکرده بود؛ اما از میانه ۱۹۴۰ تا میانه ۱۹۴۵، این کشور ۸۶,۳۰۰ دستگاه تانک، ۲۹۷,۰۰۰ فروند هواپیما، ۶۴,۵۰۰ شناور فرود، ۶,۵۰۰ کشتی جنگی دیگر، ۵,۴۰۰ کشتی باری و ترابری، ۱۷.۴ میلیون قبضه تفنگ و سلاح کمری، و مقادیر هنگفتی توپخانه و مهمات تولید کرد. این سطح از تولید نیازمند منابعی بیکران از بخش خصوصی بود که دوسوم کل تجهیزات نظامی را تأمین میکرد؛ جنرال موتورز به تنهایی یکدهم کل ماشین جنگی آمریکا را ساخت و ۷۵۰ هزار کارگر استخدام کرد، درحالیکه شرکت فورد بیش از کل کشور ایتالیا تجهیزات ارتش تولید نمود.
فورد همچنین دشوارترین مأموریت را بر عهده گرفت: کاربست شیوههای تولید انبوه در صنایع هواپیماسازی. شاهکار مونتاژ میلیونها قطعه و بست در ایستگاههایی در امتداد بیش از نیم مایل، تمامی رکوردهای پیشین مقیاس تولید را شکست. بسیاری پنداشتند چنین کاری ناشدنی است؛ اما هنگامی که چارلز سورنسن (Charles Sorensen) مدیرکل فورد برای بازدید از کارخانه کنسولیدیتد در سندیگو جهت تولید بمبافکن ب-۲۴ لیبراتور دعوت شد، از نبود دوراندیشی چنان آزرده گشت که همان شب طرح خود را ترسیم کرد. این طرح سرانجام به ساخت کارخانهٔ ویلو ران (Willow Run)[۵] با خط مونتاژ افسانهای ۵۴۵۰ فوتی در گسترهای به وسعت ۶۷ هکتار انجامید. این پروژه که تولید انبوه را تا سرحد نهاییاش گسترد، نزدیک بود زیر بار بلندپروازیهایش فروپاشد؛ اما پافشاری فورد به بار نشست: در اوج تولید در ۱۹۴۴، کارخانه سالانه بیش از ۵ هزار بمبافکن تولید میکرد، یعنی تقریباً یک فروند بمبافکن در هر ۶۳ دقیقه!
ویلو ران علیرغم چالشهایش، به نمادی پرصلابت از اقتدار صنعتی آمریکا بدل شد که اطمینانبهنفس و اراده را متجلی میساخت. تالار عظیم مونتاژ، شبیه به صحنهای از فیلم نمادین متروپولیس اثر فریتس لانگ (Fritz Lang)، ناظران را در بهت فرو برد. چارلز لیندبرگ (Charles Lindbergh) خلبان اسطورهای، آن را بهحق «گرند کانیونِ جهان مکانیکی» لقب داد.
تکاپوی جنگی آمریکا با تکیه بر نبوغ بخش خصوصی، تفاوت بنیادینی با اتحاد شوروی داشت. اگرچه آمریکا اقتصاد بازار آزاد رها نبود، اقتصاد دستوری نیز به شمار نمیرفت. رئیسجمهور فراتر از اعمال پارهای کنترلهای قیمتی و سهمیهبندی، تنها میتوانست قراردادهایی موقت و نامتمرکز امضا کند. از این رو بخش اعظم تلاش جنگی ماهیتی داوطلبانه داشت. چنانکه هنری استیمسون (Henry Stimson) وزیر جنگ روزولت در یادداشتهای روزانهاش نوشت: «اگر میخواهید در یک کشور سرمایهداری آمادهٔ جنگ شوید یا بجنگید، باید بگذارید کسبوکارها در این فرایند سود ببرند، وگرنه کار نخواهند کرد.» این رویکرد با تکیه بر سنت دیرپای مشارکتهای عمومی-خصوصی، جایگزین ناتوانی نسبی دولت آمریکا در قیاس با سایر قدرتها شد. مدیران آمریکایی بیش از دیوانسالاران دولتی در پیچوخمهای برنامهریزی تخصص داشتند؛ بدینسان «هیئت تولیدات جنگی» تحت هدایت دونالد نلسون (Donald Nelson) از مدیران سیرز-روباک شکل گرفت و نماد آمیزش روح کارآفرینی با بسیج ملی شد.
تلاشها برای برانگیختن پیشرفتهای فنی نظامی نیز تا حد زیادی بیرون از کانالهای بوروکراتیک رخ داد. روزولت در ۱۹۴۰ مجوز تأسیس «کمیته تحقیقات دفاع ملی (NDRC)» را صادر کرد که بعدها به «دفتر تحقیق و توسعه علمی (OSRD)»[۶] فرارویید. ونوار بوش (Vannevar Bush) که در ژوئن ۱۹۴۰ در دیداری در کاخ سفید این ایده را پیشنهاد کرد، کمترین میانهای با بوروکراسی نداشت. این نایبرئیس و رئیس پیشین دانشکده مهندسی امآیتی، همبنیانگذار شرکت ریتون نیز بود و از مداخله دولت در علم انزجار داشت. او خواستار تشکیل کمیتهای دولتی با مأموریتی شفاف برای ساخت سلاح شد؛ نهادی متشکل نه فقط از ژنرالها، بلکه با حضور شرکتهای صنعتی، آزمایشگاهها و دانشگاههای تراز اول.
بهکارگیری نخبگان غیرسیاسی اقدامی متهورانه بود، اما روزولت پذیرفت. تا سال ۱۹۴۲، این نهاد ۱۱ میلیون دلار هزینه کرد؛ رقمی که در اوج جنگ در ۱۹۴۵ به ۱۱۴.۵ میلیون دلار رسید. در مجموع، دفتر تحقیق و توسعه علمی وارد بیش از ۲۲۰۰ قرارداد با شرکای دانشگاهی و صنعتی شد به ارزش نزدیک به ۸ میلیارد دلار (به ارزش سال ۲۰۲۰)—جهشی خارقالعاده نسبت به گذشته. در ۱۹۳۸، مخارج دولت فدرال بر پژوهشهای علمی تنها ۰.۰۸ درصد درآمد ملی بود؛ تا ۱۹۴۴ این رقم به مرز ۰.۵ درصد جهش یافت. پیشرفت در رادار برتری زیردریاییهای آلمان در اطلس را شکست؛ و بمب اتمی گرچه برای اثرگذاری بر جنگ اروپا دیر رسید، تسلیم ژاپن را تسریع کرد. چنانکه توماس مککراو (Thomas McCraw) مینویسد: «بسیج صنعتی آمریکا کلید پیروزی بر ژاپن و تعیینکنندهترین عنصر در پیروزی متفقین در جبهه غرب بود.» اقتصاد جنگی به هدف اصلیاش رسید: تولید تسلیحاتی بیشتر از دشمن.
توپ یا کره: پارادوکس رفاه و جنگ
اگرچه جنگ جهانی دوم گواه اقتدار صنعتی آمریکاست، یادآور این حقیقت نیز هست که تمامی فناوریها در خدمت خیر همگانی نیستند. شهروندان آمریکایی گرچه از مصائب جنگ در امان ماندند، شرایط خوشایندی نداشتند. این باور عامیانه که اقتصاد جنگی «هم تفنگ بیشتر و هم کرهٔ بیشتر تولید میکرد»—چنانکه سیمور ملمان (Seymour Melman) مدعی شد—با شواهد آماری همخوانی ندارد. اقتصاد جنگ نه جشن مصرف به راه انداخت و نه رونق سرمایهگذاری آفرید؛ آنچه تولید کرد بمب، گلوله و خمپاره بود، و این به بهای افت استانداردهای زندگی مردم تمام شد.
پژوهشهای مهم رابرت هیگز (Robert Higgs) تاریخنگار اقتصادی نشان میدهد با آغاز جنگ، رفاه شهروندان عادی افول کرد. سرمایهگذاری خصوصی میان ۱۹۴۱ تا ۱۹۴۳ تا ۶۴ درصد سقوط کرد. مصرف شخصی نیز فروپاشید؛ با کنترل قیمتها، بازار سیاه گسترش یافت و صفهای طولانی و مبادلات پنهانی کوپنها آزادی انتخاب مصرفکننده را نابود ساخت.
افراد برای دستیابی به کالاهای نایاب ناچار شدند با شدت بیشتری کار کنند و ساعات کار طولانیتری را تاب آورند. در صنایع تولیدی، میانگین بار کاری هفتگی از ۳۸.۱ ساعت در ۱۹۴۰ به ۴۵.۲ ساعت در ۱۹۴۴ رسید. شیفتهای شبانه رواج یافت، سوانح کارگری بالا گرفت و رفتوآمد عذابآور شد. با نبود خودروهای صفر، بازار سیاه خودروهای کهنه داغ شد و بنزین و لاستیک سهمیهبندی شد. نسبت اشتغال به جمعیت از ۴۷.۶ درصد به ۵۷.۹ درصد جهش کرد، چراکه نوجوانان ترک تحصیل کردند، زنان کار خانگی را واگذاشتند و سالمندان بازنشستگی را نیمهکاره رها کردند.
حتی در علم و نوآوری نیز پیامد جنگ متناقض بود. اداره پتنت برای ممانعت از دسترسی نیروهای محور، بر حدود ۱۱ هزار پتنت مهر محرمانه زد؛ امری که با تقویت انحصار شرکتهای بزرگ موجود، سدی در برابر ورود استارتاپها و نوآوران تازه برافراشت. این ادعای عامهپسند که «جنگ جهانی دوم جت، رادار، لاستیک و الیاف مصنوعی را به ما بخشید که بعداً رفاه دوران صلح را به راه انداخت»، با شواهد انطباق ندارد. تمرکز بر آنچه در جنگ زاده شد، چشم بستن بر فناوریهایی است که به سبب جنگ زاده نشدند یا به تعویق افتادند. همانگونه که فردریک باستیات (Frédéric Bastiat) در رساله سال ۱۸۵۰ خود «آنچه دیده میشود و آنچه دیده نمیشود»[۷] تشریح کرد، اثر آنی آشکار است و «دیده میشود»، اما آثار بعدی در پرده میمانند. نوآوریهای جنگ دیده شدند؛ اما آنچه پنهان ماند کشفیاتی بود که به سبب نیازهای جنگ هرگز متولد نشدند. پروژه منهتن به تنهایی در اوج فعالیت ۱۳۰ هزار نخبه را بلعید.
برای نوابغی چون کلود شانون (Claude Shannon) پدر نظریه اطلاعات، جنگ مایه اتلاف وقت بود؛ او پس از اخذ دکترا از پرینستون به آزمایشگاههای بل رفت تا بر کنترل آتش ضدهوایی کار کند. هنگامی که ونوار بوش در تابستان ۱۹۴۰ از دانشمندان طرح خواست، نوربرت وینر (Norbert Wiener) طرحی برای ساخت رایانهها ارائه داد که شباهت شگفتانگیزی به رایانههای دیجیتال امروزی داشت؛ اما بوش به دلیل بمباران لندن و کمبود بودجه آن را رد کرد و منابع را به رادار و ضدهوایی داد. اقتصاد مأموریتمحور مجالی برای آزمونهای نامتمرکز باقی نگذاشت؛ وینر به جای کامپیوتر روی آتش ضدهوایی متمرکز شد. حتی در پروژه منهتن نیز بیشتر کشفیات بنیادی پیشتر در آزمایشگاههای دانشگاهها به انجام رسیده بود.
دادههای آماری این روایت را تأیید میکنند: چاپ کتب جدید علم و فناوری در طول جنگ سقوط کرد و تا اواخر دهه ۱۹۵۰ به سطح پیشین بازنگشت. ثبت اختراعات نیز فروپاشید و تا دهه ۱۹۸۰ احیا نشد (نمودار ۷.۱). این رکود در شرایطی رخ داد که آمریکا با قانون نازیها برای بازنشستگی کارمندان غیرآریایی در ۱۹۳۳، شاهد ورود بیش از ۱۳۳ هزار پناهنده یهودی آلمانی بود که ۲۰ درصدشان مدرک دانشگاهی داشتند و حضورشان ثبت پتنتهای آمریکایی را ۳۱ درصد افزایش داده بود.
نمودار ۷.۱: روند ثبت اختراعات در ایالات متحده (۱۷۹۰–۲۰۲۰)
تعداد پتنتها به ازای هر یک میلیون نفر جمعیت | منبع: اداره ثبت اختراعات و نشانهای تجاری آمریکا (USPTO)
حتی نخبگان مهاجر نیز نتوانستند مانع فروریزی بهرهوری در صنایع در پی ورود آمریکا به جنگ در ۱۹۴۱ شوند (نمودار ۷.۲). اگر بهرهوری نیروی کار در سطح سال ۱۹۴۱ باقی میماند، ۱.۸ میلیون کارگر کمتری برای پیروزی در ۱۹۴۴ نیاز بود؛ بهرهوری تازه پس از پیمان صلح پاریس در ۱۹۴۷ احیا شد. بازار سهام نیز تا ۱۹۴۲ حدود ۲۸ درصد افت کرد و بازگشت آن در گرو صلح بود.
نمودار ۷.۲: رشد بهرهوری در صنایع تولیدی ایالات متحده (۱۸۹۹–۲۰۱۹)
میانگین رشد سالانه (درصد) | منبع: الکساندر فیلد (Alexander Field)
مرز بیپایان
با پایان جنگ در ۱۹۴۷، کنترلهای دولتی برچیده شد و اقتصاد به نیروهای بازار بازگشت. با این حال نقش دولت در علم پایدار ماند. ونوار بوش در گزارش مشهور خود در ۱۹۴۵ به روزولت با عنوان «علم: مرز بیپایان»[۸] استدلال کرد که علم اکنون باید بهجای دفاع بر ارتقای سطح زندگی و اشتغال متمرکز شود.
بوش معتقد بود برخلاف پروژههای با اهداف صلب نظیر رادار یا بمب اتمی، بوروکراسی برای کشفیات بنیادین سم است. اگر تحقیقات کاربردی چیدن میوههای دمدست است، علوم پایه ساختن نردبانهایی است که دسترسی به میوههای بالاتر را ممکن میسازد. او تأکید داشت که پیشرفتهای پزشکی در درمان بیماریهای قلبی یا سرطان چه بسا از دل علومی کاملاً نامرتبط سر برآورد.
بوش دریافت که ساختار شرکتی توان پیشبرد این مرزها را ندارد؛ با افول مخترعان انفرادی و سلطهٔ آزمایشگاههای ابرشرکتها، نوآوری محافظهکارانه شده بود. برای حل این نقیصه، آمریکا نقش مخترعان مستقل را درون دانشگاهها احیا کرد؛ فرآیندی که از اواخر قرن نوزدهم آغاز شده بود. چنانکه در نمودار ۷.۳ پیداست، سهم دانشگاههای آمریکا در زندگینامه برندگان نوبل از دهه ۱۸۷۰ اوج گرفت و دههها پیش از جنگ از بریتانیا، فرانسه و حتی آلمان سبقت گرفت.
دبلیو. بنتلی مکلئود (W. Bentley MacLeod) و میگل اورکیولا (Miguel Urquiola) از کلمبیا نشان دادهاند که آمریکا رویکردی بازارمحور در آموزش عالی برگزید که ورود نهادهای تازه را تسهیل میکرد؛ کرنل بر کشاورزی کاربردی تمرکز کرد و جانز هاپکینز مدل پژوهشی آلمان را بومی ساخت. کمکهای خیریه خصوصی دانشگاههای شیکاگو و استنفورد را ساختند و بودجههای دولتی برکلی و امآیتی را پروراندند.
نمودار ۷.۳: خاستگاه دانشگاهی برندگان جایزه نوبل بر حسب کشور (۱۸۵۵–۲۰۱۶)
سهم دانشگاهها در بیوگرافی نوبلیستها | منبع: میگل اورکیولا (Miguel Urquiola)
در اروپا کنترل دولتی مانع رقابت بود؛ درحالیکه اساتید آلمانی مقید به اذن فریدریش آلتهوف (Friedrich Althoff) بودند، اساتید آمریکایی آزادانه میان دانشگاهها جابهجا میشدند. ماکس وبر (Max Weber) در سفر ۱۹۰۴ با همسرش ماریان وبر (Marianne Weber) گفت: «ایالات متحده در هر دانشگاهی یک آلتهوف دارد: رئیس دانشگاه همان مرد است!»
ونوار بوش با پیریزی بنیاد ملی علوم (NSF) نظام رقابتی گرنتها را ساخت؛ اما پرزیدنت هری ترومن (Harry Truman) طرح اولیه را به دلیل استقلال بیش از حد وتو کرد و سناتور هارلی ام. کیلگور (Harley M. Kilgore) خواستار توزیع غیرنخبهگرایانه بود. قانون در ۱۹۵۰ تصویب شد؛ بودجه علوم پایه از ۳.۵ میلیون دلار در ۱۹۵۲ به ۹.۹ میلیارد دلار در ۲۰۲۳ جهش یافت.
اسپوتنیک، آپولو و زایش رایانش
بلندپروازیهای بوش با پرتاب اسپوتنیک ۱ و ۲ در اکتبر و نوامبر ۱۹۵۷ توسط شوروی به چالش کشیده شد. سناتور هنری ام. جکسون (Henry M. Jackson) آن را ضربهای مهلک به پرستیژ آمریکا خواند؛ سناتور لیندون بی. جانسون (Lyndon B. Johnson) جلسات استماع با شهادت فیزیکدان ادوارد تلر (Edward Teller) برگزار کرد؛ ترسی ژرف که گویی سوسیالیسم الگویی برتر برای پیشرفت ساخته است.
اتحاد شوروی در دهه ۱۹۵۰ شکستخورده شمرده نمیشد؛ هنگامی که نیکیتا خروشچف (Nikita Khrushchev) کفشش را بر تریبون کوبید و گفت «ما شما را دفن خواهیم کرد»، جدی گرفته شد. کالوین هوور (Calvin Hoover) اقتصاددان در ۱۹۵۷ رشد شوروی را سه برابر آمریکا ارزیابی کرد و پیشبینی نمود تا دهه ۱۹۷۰ آمریکا جا خواهد ماند.
در پاسخ، هیو درایدن (Hugh Dryden) مدیر ناکا طرح ملی پژوهش فضایی را تدوین کرد و آیزنهاور در ژوئیه ۱۹۵۸ با امضای قانون هوانوردی و فضانوردی، ناسا (NASA) را برپا ساخت.
با اجماع دو حزب، پرزیدنت جان اف. کندی (John F. Kennedy) برنامه آپولو را در مه ۱۹۶۱ برای فرود بر ماه کلید زد؛ پروژهای با هزینهای پنج برابر پروژه منهتن که ۲.۲ درصد بودجه فدرال را بلعید. همزمان «آژانس پروژههای پژوهشی پیشرفته (ARPA)»[۹] در ۱۹۵۸ با بودجه سالانه ۳ میلیارد دلار تأسیس شد.
رویکرد مأموریتمحور در اهداف معین نظیر آپولو موفق بود، اما دگرگونسازترین فناوریها سرریزهای تصادفی یا ابداعات پایینبهبالا بودند؛ بهویژه در رایانش که اثر بهرهوری آن تازه در میانه دهه ۱۹۹۰ آشکار شد. رابرت سولو (Robert Solow) در ۱۹۸۷ به طعنه گفت: «عصر رایانه را همهجا میبینیم جز در آمار بهرهوری!» رابرت مکنامارا (Robert McNamara) وزیر دفاع، از جک روئینا (Jack Ruina) مدیر آرپا درباره همهچیز پرسید جز کامپیوتر؛ از دید پنتاگون کامپیوترها فقط برای حسابداری حقوق بودند.
راز پیشرفت رایانش، دادن میدان به نخبگان بیرونی در حاشیه بوروکراسی بود. روئینا دانشمندی به نام جی. سی. آر. لیکلایدر (J. C. R. Licklider) را به مدیریت دفتر فنون پردازش اطلاعات برگزید؛ مردی که مفاهیم بنیادین اینترنت یعنی شبکههای نامتمرکز و تعامل بلادرنگ انسان و ماشین را بنیان نهاد. چنانکه همکارش باب تیلور (Bob Taylor) گفت: «او پدر همه چیز بود.» مقاله ۱۹۶۰ او در باب همزیستی انسان-کامپیوتر برنامه کار آرپا شد.
لیکلایدر پنتاگون را قانع کرد که نیاز ارتش همان نیاز دانشمندان است: «رایانش تعاملی». روئینا به او خودمختاری کامل داد و لیکلایدر نخبگان را جذب کرد.
او جلساتی با چهرههایی چون رابرت فانو (Robert Fano)، جان مککارتی (John McCarthy)، کیت آنکافر (Keith Uncapher)، داگلاس انگلبارت (Douglas Engelbart)، میچل فایگنباوم (Mitchell Feigenbaum) و آلن پرلیس (Alan Perlis) برگزار کرد؛ فضایی غیررسمی که بعدها به کلوپ هومبرو و زایش اپل شباهت داشت.
لیکلایدر شبکه نامتمرکزی با اشتراک زمانی طراحی کرد تا از ایجاد «برج بابل فناوری» پیشگیری کند. یادداشت او شالوده «آرپانت» (Arpanet) شد که به اینترنت امروزی بدل گشت. میچل والدروب (Mitchell Waldrop) زندگینامهنویس او مینویسد: لیکلایدر نیروهایی را آزاد کرد که رایانش مدرن، موشواره، رابط گرافیکی زیراکس پارک و اینترنت را پدید آوردند.
الگوی آرپا (ARPA)
آرپا خالق پدافند موشکی، فناوری رادارگریز، جیپیاس و اعضای مصنوعی شد. راز توفیق آن در اعطای منابع و آزادی عمل مطلق به نخبگان نهفته بود. پیر آزولای (Pierre Azoulay) از امآیتی نشان داده ساختار مسطح سازمانی و رهایی از زنجیرهای خدمات کشوری به مدیران اجازه داد دستمزدهای رقابتی پرداخت کنند و استعدادهای جوان را خارج از بوروکراسی پنتاگون جذب کنند.
مدیران آرپا دورههای کوتاه ۳ تا ۵ ساله خدمت میکردند و بدون نیاز به داوری همتایان (Peer Review)—که میل به محافظهکاری دارد—مستقلاً بودجه را به طرحهای رادیکال و پرخطر میدادند و از خطرات تفکر گروهی میگریختند.
این موفقیت به دانشگاههای نامتمرکز آمریکا وابسته بود که چشمه استعدادها بودند. امثال ارنست لارنس (Ernest Lawrence) و رابرت اوپنهایمر (Robert Oppenheimer) در برکلی، هارولد یوری (Harold Urey) در کلمبیا و آرتور اچ. کامپتون (A. H. Compton) در شیکاگو ستونهای پروژه منهتن و رادار امآیتی بودند.
آرپانت تعمداً نامتمرکز ساخته شد؛ باب تیلور گفت: «طبیعت من بر بدگمانی به سازمانهای متمرکز استوار بود؛ بنابراین شبکه را طوری ساختیم که هیچ مرکزی نتواند بر آن سیطره یابد.» در دسامبر ۱۹۹۱ با سرور استنفورد و وب جهانگستر تیم برنرز-لی (Tim Berners-Lee)، انقلاب اینترنت کامل شد.
کندی در نوآوری و ظهور ابرشرکتها
آرپا شالوده انقلاب رایانه و شکوفایی دهه ۱۹۹۰ را ریخت، اما برنامه ازپیشطراحیشدهای برای اینترنت وجود نداشت. سالهای پس از جنگ بر خلاف قرن نوزدهم یا دوره پس از ۱۹۸۰، شتابی در ثبت پتنت سرانه به خود ندید. جهشهای ۱۸۶۰ تا ۱۹۰۰ ادوات خانگی نظیر اتوی برقی (۱۸۹۳)، جاروبرقی و ماشین لباسشویی (۱۹۰۷)، تستر (۱۹۰۹)، یخچال (۱۹۱۶) و ماشین ظرفشویی (۱۹۲۹) را به ارمغان آورده بود.
در ۱۸۸۰ حدود ۹۵ درصد پتنتها به مخترعان انفرادی تعلق داشت و تحرک اجتماعی در اوج بود؛ اما در قرن بیستم شرکتهای عظیم زمام امور را در دست گرفتند.
مخترعان توان تجاریسازی نداشتند و پتنتها را به شرکتها واگذار کردند. سهم افراد تا ۱۹۲۰ به ۷۳ درصد و در ۱۹۴۰ به ۴۲ درصد سقوط کرد. جنرال الکتریک و بللبز با استخدام دهها هزار پژوهشگر نوآوری را روتین ساختند؛ بللبز در دهه ۱۹۶۰ حدود ۱۵ هزار پرسنل با ۱۲۰۰ مدرک دکترا داشت.
رویکرد ضدتراست نیز در دوران روزولت با «قانون ملی بازیابی صنعت ۱۹۳۳» به سود تبانی تسهیل شد. اما در ۱۹۴۱ زیر نظر تورمان آرنولد (Thurman Arnold)، «مجوزدهی اجباری» باب شد؛ دورانی که جاناتان بارنت (Jonathan Barnett) آن را غصب بزرگ پتنت[۱۰] نامید و تا ۱۹۷۵ حدود ۱۳۳ حکم مجوز اجباری صادر شد (نمودار ۷.۴). استیون هابر (Stephen Haber) و نائومی لامورو (Naomi Lamoreaux) نوشتند: «نتیجه نزدیکترین وضعیت به اقتصاد مدیریتشده در تاریخ آمریکا بود.»
نمودار ۷.۴: جدول زمانی احکام مجوزدهی اجباری پتنت در ایالات متحده (۱۹۴۱–۱۹۷۵)
تعداد احکام صادره بر ضد ابرشرکتها در سالهای مختلف | منبع: جاناتان بارنت (Jonathan Barnett)
دوپون ادغامها را کنار نهاد و بر تحقیق درونی متمرکز شد؛ AT&T از بیم تعقیب قضایی ورود به ترانزیستور را مسکوت گذاشت که به تجاریسازی آن توسط تگزاس اینسترومنتس (TI) در ۱۹۵۴ انجامید و حکم ۱۹۵۶ بللبز را واداشت پتنتهای ترانزیستور را آزاد کند.
مجوزدهی اجباری گرچه بازار فناوری مخترعان مستقل را تضعیف کرد، نوآوران امروزی را بر آن داشت که به جای فروش پتنت، خود شرکت تأسیس کنند.
اتکای استارتاپها به سرمایه خطرپذیر (VC) و عرضه اولیه (IPO) در دهههای ۱۹۸۰ و ۱۹۹۰ بالا گرفت. پل گامپرز (Paul Gompers) و جاش لرنر (Josh Lerner) تخمین زدند شرکتهای دارای پشتیبانی خطرپذیر ۲۰ درصد شرکتهای بورسی و ۳۲ درصد ارزش بازار آمریکا را به خود اختصاص دادند؛ سرمایهگذاری کلاینر پرکینز روی آمازونِ جف بزوس (Jeff Bezos) در ۱۹۹۶ و سپس گوگل نمونههای برجسته آن بودند.
نسل جدید کارآفرینان در دهه ۱۹۸۰ برخلاف دوران تسلط مدیران حقوقبگیر گالبرایت، ابتکار عمل را پس گرفتند: مایکروسافت توسط پل آلن (Paul Allen) و بیل گیتس (Bill Gates) در ۱۹۷۵؛ اپل توسط استیو جابز (Steve Jobs) و استیو وازنیاک (Steve Wozniak) در ۱۹۷۶؛ سیسکو توسط لئونارد بوساک (Leonard Bosack) و سندی لرنر (Sandy Lerner) در ۱۹۸۴؛ دل توسط مایکل دل (Michael Dell) در ۱۹۸۴؛ انویدیا توسط جنسن هوانگ (Jensen Huang)، کریس مالاکوفسکی (Chris Malachowsky) و کرتیس پریم (Curtis Priem) در ۱۹۹۳؛ نتاسکیپ توسط مارک آندریسن (Marc Andreessen) و جیم کلارک (Jim Clark) در ۱۹۹۴؛ آمازون توسط جف بزوس در ۱۹۹۵؛ و گوگل توسط سرگی برین (Sergey Brin) و لری پیج (Larry Page) در ۱۹۹۸ همگی عمومی شدند.
از جرقهها تا مقیاسپذیری
جهش معجزهآسای بهرهوری پساجنگ (۱۹۲۰ تا ۱۹۷۰) ثمرهٔ اختراعات بزرگ قرن نوزدهم نظیر برق و موتور درونسوز بود (نمودار ۷.۵). چنانکه رابرت گوردون (Robert Gordon) مستند کرده است، چهار دهه زمان برد تا نیروگاه خیابان پرل توماس ادیسون (Thomas Edison) ساختار کارخانهها را دگرگون سازد و با «قانون برقرسانی روستایی ۱۹۳۶» مزارع روشن شوند.
نمودار ۷.۵: رشد بهرهوری در ایالات متحده در دورههای گوناگون (۱۸۹۰–۲۰۲۱)
میانگین رشد سالانه (درصد) | منبع: رابرت گوردون (Robert Gordon)، فراز و فرود رشد آمریکایی
موتور احتراق داخلی کارل بنز (Karl Benz) در ۱۸۷۹ با خط مونتاژ متحرک هنری فورد (Henry Ford) در ۱۹۱۳ شکوفا شد و صنعت خودرو بزرگترین کارفرمای آمریکا گشت. هوانوردی برادران رایت در ۱۹۰۳ با پرواز نیویورک–شیکاگو بوئینگ ۲۴۷ در ۱۹۳۳ و هواپیماهای جت ۱۹۵۸ تکمیل شد.
«قانون بزرگراههای فدرال ۱۹۵۶» با بودجه ۳۴ میلیارد دلاری آیزنهاور شبکه اتوبانهای بینایالتی را با الهام از اتوبانهای آلمان ساخت و شمار خودروها را دو برابر کرد.
کامیونداران گاوچرانهای جدید آمریکا شدند و دوسوم کالاها را جابهجا کردند؛ بزرگراهها یکچهارم رشد بهرهوری دهههای ۵۰ و ۶۰ را تأمین کردند اما تا دهه ۸۰ اثر آنها مستهلک شد.
فیلد توضیح میدهد که تحول ۱۹۱۹ تا ۱۹۷۳ حاصل دو گذار بود: برقیشدن کارخانهها و عصر خودروها؛ هر دو متکی بر فناوری عاممنظورهٔ خط مونتاژ متحرک که نیازمند قطعات استاندارد بود.
استانداردسازی دقیق با تأسیس اداره ملی استانداردها (NBS)[۱۱] در ۱۹۰۱ محقق شد و ۱۵۰ نوع سرپیچ لامپ به یک استاندارد سراسری بدل گشت.
استانداردها گرچه تنوع را کاهش دادند، تولید انبوه را تضمین کردند؛ میلیونها مفصل وینسنت بندیکس (Vincent Bendix) در جنگ تولید شد و در کارخانه کشتیسازی هنری کایزر (Henry Kaiser) ساخت کشتیهای لیبرتی از ۸ ماه به ۴ روز تقلیل یافت!
دستاوردهای مخرب جنگ به دور ریخته شد، اما دستاوردهای نهادی ماندگار گشتند: «برنامه آموزش در درون صنعت (TWI)»[۱۲] که ۱۲ هزار شرکت را آموزش داد، اثرات مثبت پایداری فراتر از زمان جنگ بر جای گذاشت.
بهرهبرداری از مقیاس به سرمایهگذاری سهگانه چندلر (تولید، توزیع و مدیریت) و روابط پایدار کارگر و کارفرما وابسته بود.
برای مهار خشنترین تاریخ کارگری جهان، برنامه ۵ دلار در روز فورد کافی نبود؛ «قانون ملی روابط کار ۱۹۳۵ (قانون واگنر)»[۱۳] چانهزنی جمعی را نهادینه ساخت تا اتحادیهها به جای مقابله، مدیریت دگرگونی فنی را تسهیل کنند.
«لایحه حقوق سربازان (GI Bill)»[۱۴] در ۱۹۴۴ پس از شورش کهنهسربازان در دوران هربرت هوور (Herbert Hoover)، تحصیل ۷.۵ میلیون کهنهسرباز را تأمین کرد و سهم مهندسان را در نیروی کار سه برابر ساخت.
نمودار ۷.۶: روند تجارت جهانی بهعنوان درصدی از GDP جهانی (۱۸۷۰–۲۰۲۰)
مجموع واردات و صادرات جهانی | منبع: داگلاس ایروین (Douglas Irwin)
با توافق برتون وودز و طرح مارشال، فجایع حمایتگرایی وارونه شد و تجارت جهانی احیا گشت (نمودار ۷.۶). با بازگشایی بازارها، دوپون، جنرال الکتریک و آیبیام بازارهای اروپا و ژاپن را تسخیر کردند. با این حال، در جهانی که دانش بهآسانی در آن جریان داشت، کشورهایی با نهادهای متمرکز و سنت دیرپای رشد تعقیبی، در موقعیتی ایدهآل برای بلعیدن فناوریهای انباشتهشده در سالهای بین دو جنگ قرار داشتند.
