*** این نوشته بخشی از ترجمهی کتاب پایان پیشرفت است.صفحه اصلی
فهرست فصلهای کتاب پایان پیشرفت
- پیشگفتار: برنامهریزی و پیشرفت
- فصل اول: سازوکار پیشرفت
- فصل دوم: چرخش در اقبال چین
- فصل سوم: خیزش اروپا
- فصل چهارم: دست مرئی پروس
- فصل پنجم: تزارها و زایباتسوها
- فصل ششم: نوآوری در آمریکا
- فصل هفتم: جنگ، صلح و پیشرفت
- فصل هشتم: عصر برنامهریزی
- فصل نهم: رشد در سایهٔ گولاگها
- فصل دهم: فروپاشی تمرکزگرایی
- فصل یازدهم: مسطحسازی بزرگ
- فصل دوازدهم: جهش بزرگ رو به عقب
- فصل سیزدهم: لعاب پیشرفت
- موخره: پارادوکس موراوک
رشد در سایهٔ گولاگها
«رادیکالترین انقلابی، در فردای روز پیروزی انقلاب به یک محافظهکار بدل خواهد شد.» — هانا آرنت (Hannah Arendt)
همانند اروپای باختری و ژاپن، اروپای شرقی و مرکزی نیز در دوران پس از جنگ فاصلهٔ خود را با ایالات متحده پر کردند. و این رشد، بار دیگر، تا حد زیادی محصول نوآوریهای آمریکایی بود. با این حال یک تمایز آشکار میان این مناطق وجود داشت: بخش اعظم اروپای شرقی و مرکزی به درون مدار نفوذ اتحاد جماهیر شوروی کشیده شده بود—حوزهای که تا زمان فروریزی دیوار برلین در سال ۱۹۸۹ کشورهایی چون آلبانی، بلغارستان، چکسلواکی، آلمان شرقی، مجارستان، لهستان، رومانی و یوگسلاوی را در بر میگرفت. از آنجا که این کشورها کمابیش نظام برنامهریزی اتحاد شوروی را اخذ کردند، برای درک رشد شتابان آنان در طول این دوران ناگزیر باید خاستگاهها و تکوین نظام شوروی را به واکاوی بنشینیم.
اگرچه اقتصاد شوروی در کوران جنگ بزرگ متولد گشت، ریشههای آن به سالهایی بسیار دورتر بازمیگشت. روسیهٔ تزاری بیتردید متمرکزتر و خودکامهتر از سایر حکومتهای پادشاهی در اروپا بود. افزون بر این، همانگونه که در فصل پنجم به بحث گذاشته شد، در اواخر قرن نوزدهم زیر نفوذ نظریههای اقتصادی فریدریش لیست (Friedrich List)، وزیر مالیه و نخستین نخستوزیر روسیه، سرگئی ویت (Sergei Witte)، پیشتر الگویی از صنعتیشدنِ هدایتشده توسط دولت را به اجرا نهاده بود که بر تکوین صنایع سنگین پای میفشرد. در حقیقت، در آستانهٔ ترور آرشیدوک فرانتس فردیناند (Archduke Franz Ferdinand)، روسیه یکی از پهناورترین شبکههای ریلی جهان را در اختیار داشت؛ و بر پایه حکمت متعارف، آلمان در سال ۱۹۱۴ از آن رو شتابان وارد جنگ شد که روسیه با چنان سرعتی در حال صنعتیشدن بود که برلین بیم داشت پنجرهٔ فرصت تاریخیاش برای همیشه بسته شود.
با وجود این، روسیه تزاری فرسنگها با مدرنیزاسیون کامل فاصله داشت. چنانکه پیتر گاترل (Peter Gatrell) تاریخنگار اشاره میکند، روسیه در این دوران «به آلمان یا بریتانیا در نسل پیشین شباهت داشت.» رشد تزاری نه با پیشرفتهای درونزای فناورانه، بلکه با سیل جمعیت و کارخانهها به پیش رانده میشد. اما برخلاف امپراتوریهای هابسبورگ و عثمانی که از تلاطم جنگ جان به در نبردند، امپراتوری روسیه، هرچند با کالبدی دیگر، دوباره سر برآورد. هنگامی که پیمان برست-لیتوفسک در مارس ۱۹۱۸ امضا شد، ولادیمیر لنین (Vladimir Lenin) کانون توجه خود را نه تنها بر جنگ داخلیِ شعلهور، بلکه بر نوسازی روسیه متمرکز ساخت. پروژهٔ نمادین او «طرح گوئلرو (GOELRO)»[۱] برای برقرسانی سراسری بود که در پی برپایی نیروگاهها و خطوط انتقال نیرو برای تسریع کاربرد الکتریسیته در فرایند تولید برآمد. با پشتیبانی لنین، روسیهٔ شوروی پروژههای نوسازی بیشمار دیگری را کلید زد، نظیر برنامهای پیشگام برای توسعه لوکوموتیوهای دیزلی. انگیزههای او و ویت چندان نامشابه نبودند، اما از دید لنین، جنگ ضرورت پیشبرد فناوری در روسیه را عاجلتر از هر زمان ساخته بود: «جنگ به ما بسیار آموخت؛ نه فقط اینکه انسانها رنج کشیدند، بلکه بهویژه این حقیقت را که کسانی بر قله میایستند که برترین فناوری، سازماندهی، انضباط و بهترین ماشینها را در چنگ دارند؛ این همان درسی است که جنگ به ما داد و چه نیکو که چنین آموخت. باید دریافت که بدون ماشینها و بدون انضباط، زیستن در جامعه مدرن ناممکن است. باید بر والاترین فناوری مسلط شد، یا در زیر چرخهایش خرد گردید.»
از جهات گوناگون، همانگونه که اسکار لانگه (Oskar Lange) اقتصاددان لهستانی بهدرستی متذکر شد، اقتصاد شوروی نه صرفاً تجسم ایدههای کارل مارکس (Karl Marx) و فریدریش انگلس (Friedrich Engels)، بلکه یک «اقتصاد جنگی دائمی» بود. بیش از هر چیز، این ساختار مهندسی شده بود تا با سرکوب تمایلات مصرفی فردی به سود اهداف میهنپرستانه، منابع کمیاب را بهسوی اولویتهای ملی هدایت کند؛ حقیقتی که از دو الگوی سازماندهی اقتصادی که بلشویکها عمیقاً ستایش میکردند هویدا بود: یکی اقتصاد جنگی آلمان به رهبری والتر راتنائو (Walther Rathenau) و اریش لودندورف (Erich Ludendorff) با توانایی بینظیرش در بسیج تودهای از مجرای سهمیهبندی و تثبیت قیمتها؛ و دیگری تلفیق شیوههای تولید انبوه هنری فورد (Henry Ford) و تأکید فردریک وینسلو تیلور (Frederick Winslow Taylor) بر استانداردسازی و مدیریت سلسلهمراتبی. این دو الگو دستدردست یکدیگر، اصول بنیادینی را فراهم آوردند که شالودهٔ اقتصاد شوروی بر فراز آن بنا شد.
اگرچه تیلوریسم[۲] از سوی مارکسیستهای سرشناسی چون آنتونیو گرامشی (Antonio Gramsci) به سبب منقاد ساختن کارگران در برابر مدیران بهشدت تقبیح شده بود، لنین مردی عملگرا بود: او دستکم موقتاً، نوسازی روسیه را بر منافع طبقه کارگر مقدم دانست. او برای استقرار تیلوریسم و تحمیل کارایی از بالا، ناگزیر شد مقاومت اتحادیههای کارگری روسیه را درهم بشکند و اختیارات کارگران در کمیتههای کارخانهای را مهار کند. او همچنین باید همکاری مهندسان باسابقهٔ روس را جلب میکرد؛ مهندسانی که پرداخت دستمزدهایی پنج تا شش برابرِ کارگران کمونیست به آنان را با این استدلال توجیه نمود: «ما باید… بی آنکه چشمانتظار یاری از سایر کشورها بمانیم، بیدرنگ نیروهای تولیدی را اعتلا بخشیم. تحقق این امر بدون حضور متخصصان بورژوا ناممکن خواهد بود.»
پاکسازیها و پیشرفت
با وجود تلاشها برای ادغام نخبگان فکری و مهار نبوغ مخترعان بومی، نوآوری در شوروی بسیار ناامیدکننده از آب درآمد. آنتونی ساتون (Anthony Sutton) در بررسی پرارجاع خود از فناوری شوروی، پیش از جنگ جهانی دوم تنها به دو نمونه از کشفیات اصیل بومی اشاره میکند: لاستیک مصنوعی و یک دیگ بخار ارتقایافته برای نیروگاهها. این ارزیابی احتمالاً با مبالغه همراه است، اما کمترین تردیدی نیست که بلشویکها عمدتاً بر فناوریهای خارجی تکیه داشتند که از کانالهای گوناگون به چنگ میآوردند.
گاهوبیگاه، بهویژه در اواخر دهه ۱۹۲۰ و اوایل دهه ۱۹۳۰، مخترعان خارجیِ علاقهمند به آرمان کمونیسم به ارتش سرخ نامه مینگاشتند و پیشنهاد میدادند به توسعه اختراعات نوین در اتحاد شوروی یاری رسانند. برای نمونه، مهندس آلمانی رولف انگل (Rolf Engel)—عضو «انجمن سفرهای فضایی» و هوادار حزب کمونیست—پیشنهاد داد تیمی از مهندسان آلمانی را برای همکاری با موشکسازان شوروی با خود همراه آورد. با این حال، شیوهٔ متداولتر این بود که مخترعان بومی ایدههایی را که در مطبوعات خارجی میخواندند بسط دهند. مدیر «آزمایشگاه دینامیک گاز» در لنینگراد مستقیماً درباره پیشرفتهای موشکی در ایالات متحده و آلمان به ارتش سرخ گزارش میداد؛ گزارشهایی که با جزئیات کامل در منابع آشکار و در دسترس همگان درج شده بود. و هنگامی که دستیابی به دادههای نشریات دشوار میشد، سفرهای تحقیقاتی به خارج همواره گزینهای گشوده بود: در سال ۱۹۳۶ برای نمونه، «پژوهشکده علمی تحقیقات واکنشی» مهندسان خود را به سه تور جداگانه در اروپای باختری و آمریکا اعزام کرد. این دسترسی آسان، جاسوسی صنعتی را زائد میساخت؛ امری که روشن میکند چرا چنین پروندههایی در دهه ۱۹۳۰ بهندرت دیده میشد. و پیمان عدم تجاوز ژوزف استالین (Joseph Stalin) با هیتلر در ۱۹۳۹—که در ازای بیطرفی دسترسی به مدرنترین فناوریهای آلمان را به شوروی ارزانی داشت—این نیاز را باز هم کاهش داد.
با این همه، تکاپوهای فناورانهٔ داخلی نیز نقشی محقر در توسعه کشور ایفا کرد. برخی مخترعان حتی در غیاب انگیزههای بازار، آشکارا برانگیخته میشدند تا سطح فناوری شوروی را بهبود بخشند. این نوآوران اما بیش از آنکه شیفتهٔ آرمان کمونیسم باشند، در پی بلندپروازیهای شخصی خود بودند و به رسمیت شناختهشدن دستاوردهایشان را طلب میکردند. بدینسان هنگامی که نوآوری در شوروی روی میداد، غالباً به شیوهای نامتمرکز پدیدار میشد. بررسی روشنگر مارک هریسون (Mark Harrison) از توسعه موتورهای جت هوانوردی در شوروی شاهدی گویاست: نشان میدهد که درست همانند اقتصادهای سرمایهداری، ایدههای نو از پایین میجوشیدند نه اینکه دستوری از آسمان قدرت ببارند. گاه این ایدهها از طراحان حرفهای شوروی سر برمیآورد و گاه توسط نخبگان خارجی یا مخترعان زیرپلهای تکوین مییافت؛ اما هیچ «برنامهریز عالم کل و بینای کلی» وجود نداشت تا نیازهای فناورانهٔ ملت را تشخیص داده و تأمین کند. چنانکه کمیسر صنایع هواپیمایی، الکسی شاخورین (Aleksey Shakhurin)، چند ماه پیش از تهاجم آلمان در ۱۹۴۱ به معاون نخستوزیر نیکلای возنسنسکی (وازنسنسکی) (Nikolai Voznesensky) گزارش داد: «کار بر روی ساخت موتورهای پیشران جت در خاک اتحاد شوروی… با ابتکار عمل چند مهندس در قالب پیشنهادهای انفرادیِ مخترعان کلید خورد.»
مانع بنیادین در برابر نوآوری شوروی کمبود استعداد نبود، بلکه نظامی بود که دستوپای مخترعان را میبست، زیرا آنان برای هر گامی ناگزیر به اخذ مجوز بودند. تصویب و تأمین مالی مستلزم جلب حمایت صاحبمنصبان بود؛ بنابراین مخترعان برای بقا ناچار به برقراری روابط صمیمانه و زدوبند با بوروکراتهای دولتی میشدند، درحالیکه بازیگران بیرونی منزوی و بیپول رها میشدند. علاقهمندان غیرنظامی میتوانستند طرحهای خود را به ارتش سرخ ارسال دارند، اما شمار بسیار اندکی پذیرفته میشد؛ و اگر طرحی از سوی وزارت دفاع رد میشد، گزینههای جایگزین انگشتشماری باقی میماند. در هوانوردی برای نمونه، مخترعان تنها میتوانستند به نیروی هوایی، سازمان هواپیمایی کشوری یا آکادمی علوم متوسل شوند و پس از آن دیگر راهی پیش رو نداشتند. و در نظامی مبتنی بر امتیازات حزبی، شیرهای بودجه توسط چند چهرهٔ متصل بلعیده میشد: تنها چهار طراح برجسته هواپیما ۶۰ درصد از کل اعتبارات مالی را تصاحب کردند. فراتر از آن، چنانکه هریسون مینویسد، بیرونیها ناگزیر بودند بر سوگیری شدید سیستم به نفع حفظ فناوریهای موجود فائق آیند:
«برای خلق تقاضا برای طرحهای نو، آنان ناچار بودند با نظامیان یا مدیران صنعتی ائتلاف بسازند تا بر منافع ریشهدوانده در بازارهای کالاهای موجود غلبه کنند. بهویژه، آنان باید بر ترجیح صنعت برای تولید انبوه و بیدردسر تسلیحات در خطوط طولانی پیروز میشدند؛ ترجیحی که در تضاد مستقیم با نوآوریهای رادیکال و مخاطرات ناشی از برهمخوردن خطوط تولید قرار داشت. برای نمونه گفته میشود پاول سوخوئی (P. O. Sukhoi) طراح نامدار هواپیما، تنها پس از آن توانست طرحهای خود را به کرسی بنشاند که با ای. آ. ایوانوف (E. A. Ivanov) شریک شد؛ مردی که از مهارتهای سیاسی و بوروکراتیک لازم برای راندن محصول در دالانهای ارتش و دستگاه حزبی-دولتی برخوردار بود.»
تمامی این موانع، فرایند اختراع در شوروی را بینهایت پرهزینه ساخت، زیرا ساختن و نگهداری پیوندهای سیاسی زمان و انرژی هنگفتی میبلعید.
بدتر آنکه بهمحض تخصیص بودجه و تبدیلشدن فرد بیرونی به یک خودی در سیستم، او فارغ از افق موفقیت طرح میتوانست جریان منابع را تداوم بخشد. مقامات شوروی در شناسایی و حذف پروژههای سترون و بیحاصل با دشواریهای بزرگ روبهرو بودند. و هنگامی که بحرانها سر برمیآوردند، مخترعان تقصیر را به گردن دیگران میانداختند؛ شکستها یا به کمبود بودجه نسبت داده میشد یا به بیکفایتی مجریان. چنانکه یک طراح توربین بخار به مارشال میخائیل توخاچفسکی (Mikhail Tukhachevsky)—مشهور به «ناپلئون سرخ» به سبب تاکتیکهای متهورانه نظامیاش—شکایت برد که کارخانه کیروف لنینگراد در چنگال محافظهکاری گرفتار است و ناتوان از پیشبرد پیشرفت. با سهمیهبندی اعتبارات و کنترل صلب بر ورود، این خطر قطعی وجود داشت که پروژههای فاسد و بیثمر، طرحهای ناب را از صحنه بیرون برانند.
دولت برای پیشگیری از پیگیری منافع شخصی، دادگاههای تفتیش عقاید دورهای به راه میانداخت که در جریان آنها استالین و سران دستگاه امنیتیاش—نیکلای یژوف (Nikolai Yezhov) و لاورنتی بریا (Lavrentiy Beria)—میکوشیدند «به درون روح دانشمندان و مهندسان سرک بکشند.» اما حتی آنان که گمان میکردند در مسیر ارادهٔ حزب گام برمیدارند، اگر ترجیحات حکومت در کوران آزمودن فناوریهای گوناگون تغییر میکرد، ناگهان مغضوب میشدند. مهندس اسطورهای موشک، سرگی کارالیوف (Sergei Korolev)، در سال ۱۹۳۷ تنها بدان سبب خائن نامیده شد که اولویتهای حزب دگرگون شده بود؛ و دو دهه بعد به همان دلیل به قهرمان ملی بدل گشت! چنین مخاطراتی با تشدید نیاز مخترعان به غلبه دادن شیوههای شخصی خویش، پیوندهای باندی را برجستهتر کرد و به نزاعهای خونین میان مخترعان و مهندسان انجامید. برای نمونه، آندری کوستیکوف (Andrey Kostikov) که محبوبیت ناروایی نزد استالین یافته بود، اعتبار ساخت راکتانداز کاتیوشا را به نام خود ثبت کرد؛ درحالیکه مخترع راستین آن، گئورگی لانگهماک (Georgy Langemak)، توسط انکاوهده (NKVD) بازداشت و با اتهاماتی که شخص کوستیکوف اقامه کرده بود تیرباران شد!
جنگ قدرت سیاسی و تمرکز مطلق در رأس هرم، ادغام و یکپارچگی اجباری در نوآوری را نیز دامن زد. اگرچه توجیهی اقتصادی برای حذف دوبارهکاریها با بلوغ فناوری وجود دارد، در شوروی سیاست همواره بر اقتصاد چیره میشد. واحدهای بزرگتر و خطوط ارتباطی کمتر، نظام فرماندهی را روان میساخت؛ اما برای پژوهشکدههای کوچکتر، این امر به معنای خطر بلعیدهشدن دائمی توسط غولهای رقیب بود. در سال ۱۹۳۸ برای نمونه، کمیساریای صنایع دفاعی پیشنهاد داد تمامی فعالیتهای مربوط به توربینهای بخار هوانوردی در «انستیتوی مرکزی بویلر و توربین» در لنینگراد متمرکز شود؛ مدیر «دفتر طراحی اهداف ویژه» سرسختانه در برابر این اقدام مقاومت کرد، اما شکست خورد. با این همه، او بختیار بود که همانند بسیاری از رفقایش در جریان تصفیههای ۱۹۳۶ تا ۱۹۳۸ توسط پلیس مخفی بازداشت نشد؛ تصفیههایی که پارهای را به جوخههای اعدام سپرد و گروهی دیگر را روانه اردوگاههای کار اجباری ساخت.
این تصفیهها—که رابرت کانکوئست (Robert Conquest) بهحق آن را ترور بزرگ نامید—بخشی از کارزار استالین برای تحکیم قدرتش و محو آخرین رگههای نفوذ لئون تروتسکی بود؛ رقیب اصلی استالین برای رهبری حزب پس از درگذشت لنین. در این دوران، تروتسکی در مکزیک میزیست و نقدهای تندش—که استالین را «گورکن انقلاب» و «تجسم حقارت حزبی» مینامید—اقتدار او را به چالش میکشید. تصفیههای استالین اثری کمرشکن بر جامعه علمی بر جای نهاد. بدتر آنکه بخش اعظم حیات علمی و فنی شوروی زیر یوغ دانشمندنماهای مورد حمایت حزب سقوط کرد؛ نظیر تروفیم لیسنکو (Trofim Lysenko) زیستشناس که رئیس انستیتوی ژنتیک آکادمی علوم شوروی شد و ژنتیک مندلی را به سود فرضیات خود منسوخ اعلام کرد—مکتبی که بعدها لیسنکوئیسم[۳] نام گرفت. دانشمندانی که از انکار ژنتیک سر باز زدند اخراج و صدها تن زندانی شدند و شماری بهعنوان دشمنان خلق تیرباران گردیدند. در چنین خفقانی، دانشمندان احتیاط و همرنگی را بر نوآوری و جسارت ترجیح دادند.
بدین ترتیب اگرچه منابع انسانی و مالی کلانی به پیشبرد علم و فناوری شوروی اختصاص یافت، دستاوردها بهندرت پاسخی درخور به این سرمایهگذاریها بودند. نوآوری در شوروی در سالهای آزادیِ نسبی ذیل «سیاست نوین اقتصادی» (NEP) در دهه ۱۹۲۰ گامهایی برداشت، اما کوتاه بود. در اواخر دهه ۱۹۳۰ با جایگزینی برنامهریزی متمرکز، پیشرفت تنها در چند بخش دارای اولویت بالا نظیر هوانوردی رخ نمود که مهندسان بدنههایی همتراز با نمونههای خارجی ساختند؛ اما فرسنگها با پویایی فراگیر ایالات متحده در دهه ۱۹۳۰ فاصله داشت. شمار فناوریهای ثبتشده در کمیته اختراعات و سپس گاسپلان از ۵۵۰۰ فقره در ۱۹۲۹ به ۷ هزار در ۱۹۳۴ رسید، اما در کوران ترور بزرگ میان ۱۹۳۶ تا ۱۹۳۹ به ۳۹۰۰ فقره سقوط کرد. فراتر از آن، تنها ۲ تا ۴ درصد از این اختراعات به مرحله کاربست در خطوط تولید رسیدند.
شیردادن به خرس: اتکا به فناوری آمریکا
در عوض، پیشرفت اتحاد شوروی بر آمریکا متکی بود. چنانکه سرگو اورجونوکیدزه (Sergo Ordzhonikidze) از رهبران گرجیتبار بلشویک مأمور بازسازی تحقیق و توسعه در ۱۹۲۸ بیان داشت: «اگر در پی آنیم که به صنعت آمریکا برسیم و از آن سبقت گیریم، ناگزیر باید دستاوردهای فنی موجود در آمریکا را جذب نماییم.» لنین، استالین و کادرهای حزبی بهدرستی ایالات متحده را کانون نوظهور قدرت جهان میدیدند؛ از این رو فناوری آمریکایی را معادل فناوری مدرن، و آمریکاییشدن را برابر با نوسازی میپنداشتند. منطق حاکم سرراست بود: برای هماوردی با ایالات متحده، شوروی ابتدا باید دستکم در علم و صنعت از آن تقلید میکرد.
با این حال شوروی محتاج نخبگان تازه بود. در طول سالهای انقلاب و جنگ داخلی خونین، صدها هزار مهندس و دانشمند جلای وطن کرده بودند. این کسری با سیل ورود آمریکاییها در دهه ۱۹۲۰ جبران شد. بسیاری از آنان کمونیستها و سوسیالیستهای پرشوری بودند که با وجود هشدارهای رادیو مسکو درباره شرایط دشوار، به سرزمینی که آینده میپنداشتند هجرت کردند. گروهی دیگر پس از رکود بزرگ ۱۹۲۹ در جستجوی نان و کار آمدند؛ و گروهی دیگر تحت پوشش «سازمان امداد آمریکا» در ۱۹۲۱ به رهبری هربرت هوور (Herbert Hoover) برای کمکهای فنی راهی شدند.
یکی از تأثیرگذارترین چهرهها در کشاورزی روسیه، هارولد ام. ویر (Harold M. Ware) مارکسیست آمریکایی و دانشآموخته دانشکده کشاورزی پنسیلوانیا بود. هنگامی که لنین در ۱۹۲۰ از حزب کمونیست آمریکا گزارشی درباره کشاورزی ایالات متحده خواست، ویر مزارع سراسر آمریکا را پیمود و گزارشش مستقیماً به دست لنین رسید. او سپس در انجمن دوستان روسیه با لینکلن استفنز (Lincoln Steffens) دیدار کرد و او را متقاعد ساخت تا منابع انجمن را به خرید تراکتور و آموزش دهقانان روس اختصاص دهد. هنگامی که آنان در ۱۹۲۲ به روسیه رسیدند، کمتر از ۱۵۰۰ دستگاه تراکتور که بیشترشان اسقاطی بودند در کل کشور وجود داشت؛ ویر از ۱۹۲۵ تا ۱۹۳۲ در حین فعالیت در وزارت کشاورزی آمریکا در واشینگتن به دولت شوروی مشاوره میداد.
چهره شاخص دیگر، ویلیام هیوود (بیل بزرگ) (William Haywood) بود که برای فرار از حکم بیست سال زندان در آمریکا، در ۱۹۲۱ به روسیه پناه برد و رهبری «مستعمره کوزباس» در سیبری را بر عهده گرفت؛ پروژهای در عصر نپ برای جذب مهندسان آمریکایی. اعضای سندیکای کارگران صنعتی جهان با سرپرستی هربرت کالورت (Herbert Culvert) سرکارگر سابق کارخانه فورد دیترویت وارد شدند. شرایط چنان طاقتفرسا بود که آرمانگرایانی چون توماس دویل (Thomas Doyle) در ۱۹۲۳ به آمریکا بازگشتند و اعلام کردند آنجا مناسب زیست انسانی نیست. برای حفظ مهندسان، پرداخت ۵۰ درصد مازاد تولید به آنان مجاز شد.
در صنعت خودرو نیز صدها کارگر آمریکایی کمونیست در ۱۹۲۱ کارخانه «انجمن خودروی مسکو» (AMO) را تحویل گرفتند که پیشتر در ۱۹۱۶ توسط پاول ریابوشینسکی (Pavel Ryabushinsky) برای ارتش تزار نیکلای دوم (Tsar Nicholas II) برپا شده بود. لنین با وجود مخالفتها این طرح را تأیید کرد و آرتور آدامز (Arthur Adams)—کارمند سابق فورد دیترویت—مدیریت تعاونی را به دست گرفت و تا ۱۹۲۳ کامیونهای کوچک برای ارتش سرخ ساخت؛ کارخانهای که بعدها «صنایع خودروسازی استالین» نام گرفت و شیوههای خط مونتاژ متحرک را به شوروی آموخت.
اگرچه دولت کالوین کولیج (Calvin Coolidge) روابط دیپلماتیک را به رسمیت نمیشناخت، واشینگتن مانع صادرات نشد. در ۱۹۲۹، شرکت تجاری آمتورگ (Amtorg) در نیویورک پتنتهای جنرال الکتریک را به شوروی واگذار کرد. در همان سال شرکت فورد قراردادی برای تولید خودرو و کامیون بر کرانه رود ولگا امضا نمود. دفتر معماری صنعتی آلبرت کان (Albert Kahn) که مجتمع عظیم ریور روژ فورد را ساخته بود، نسخهای کپیشده از آن را در نیژنی نووگورود تحت عنوان کارخانه گاز (GAZ) بنا نهاد و شرکت برانت کارخانه آمو را گسترد. این مجتمعها به همراه سه کارخانه تراکتورسازی طراحیشده توسط کان، قلب تپنده صنایع موتوری شوروی شدند. شوروی با اولویتبخشی مطلق به این بخش، تنها در سال ۱۹۳۸ موفق به تولید ۱۸۲,۴۰۰ دستگاه کامیون و ۹۳,۴۰۰ دستگاه تراکتور شد که ارقام تولید بریتانیا و آلمان را پشت سر نهاد.
حتی نماد صنعتیسازی استالینی، یعنی کلانشهر ماگنیتوگورسک در دامنههای کوههای اورال، بر پایه کانونهای فولادسازی آمریکا در گریِ ایندیانا و پیتسبورگ پی ریخته شد. اما بر خلاف فولاد آمریکا که حاصل پویاییهای بازار بود، ماگنیتوگورسک جزئی از برنامههای پنجساله استالین به شمار میرفت؛ کارخانجات عظیم در استالینگراد، خارکوف و چلیابینسک چنان طراحی شدند تا فوراً به خط تولید تانک تغییر کاربری دهند. بدینسان الگوی شوروی که برای بسیج منابع طراحی شده بود نه برای نوآوری، در آستانه نخستین آزمون مرگبارش قرار میگرفت.
بسیج جنگی و نبرد فولاد
در ۲۲ ژوئن ۱۹۴۱، ارتش آلمان نازی تهاجم غافلگیرانهٔ خود به روسیه موسوم به «عملیات بارباروسا»[۴] را آغاز کرد. ویرانگرترین نبرد زمینی تاریخ کلید خورد و برتری تاکتیکی و فنی آلمان در ساعات نخست عیان گشت: لشکر زرهی پانزر تنها با ۳۶۰۰ تانک در برابر ۱۵ هزار تانک شوروی، خطوط دفاعی را درهم شکست و ارتش سرخ را تا آستانه فروپاشی کشاند. تا میانه پاییز کیف سقوط کرد، لنینگراد محاصره شد و مسکو به خطر افتاد؛ با این حال نه لنینگراد و نه مسکو تسلیم نشدند و آلمان سنگینترین تلفات خود را در جبهه شرق چشید.
ارتش سرخ با عقیم گذاشتن رویای پیروزی برقآسای هیتلر، قوای خود را از خاکستر بازسازی کرد. تا پایان ۱۹۴۲ شمار تانکهای شوروی دو برابر و در پاییز ۱۹۴۳ سه برابر آلمان شد. این توان زرهی در استالینگراد و نبرد کورسک شگفتی آفرید و بمبافکنهای استورموویک ایل-۲ آسمان را تسخیر کردند. با این حال کارایی این قوا به ارتباطات منوط بود: ذیل «قانون وام و اجاره»[۵]، ایالات متحده بیش از ۹۵۶ هزار مایل سیم تلفن، ۳۵ هزار ایستگاه رادیویی، ۳۸۰ هزار تلفن صحرایی و ۵۰۰ هزار خودرو شامل ۷۷,۹۰۰ جیپ و ۲۰۰ هزار کامیون نظامی استودبیکر تحویل شوروی داد که ستون فقرات لجستیک ارتش سرخ شد.
با این همه، تولید انبوه شوروی در تسلیحات اصلی پیشتاز بود: تنها یک فروند از هر شش هواپیمای جنگی و یک عراده از هر هشت زرهپوش توسط غرب تأمین شد. آتش سنگینی که آلمان را در ۱۹۴۱ و ۱۹۴۲ زمینگیر ساخت، در درون کارخانههای شوروی در ناممکنترین شرایط گداخته شد. با پیشروی دشمن تا فاصله ۱۵۰ مایلی پایتخت، کارخانهها قطعه به قطعه دمونتاژ شدند و با قطار به سیبری انتقال یافتند: میان ژوئیه تا دسامبر ۱۹۴۱ بیش از ۱۵۰۰ بنگاه به اورال، قزاقستان و حوزه ولگا منتقل شدند و کارگران در دمای منفی ۴۰ درجه کارخانهها را بازسازی کردند. الکساندر یاکوفلف (Alexander Yakovlev) مهندس هواپیماساز یاک در خاطراتش روایت میکند که آوارگان صنعتی چگونه در آلونکهای چوبی شبانهروز کار کردند تا برق و آب را برای خطوط تولید راه بیندازند.
این جابهجایی خارقالعاده قدرت اقتصاد دستوری را آشکار ساخت: دولت ناچار به سازش با سرمایهداران یا اتحادیهها نبود و اقتصاد با بخشنامهها هدایت میشد و خیل زندانیان اردوگاههای گولاگ[۶] در پشت سیمهای خاردار به کار گمارده شدند. چنانکه استفان لینک (Stephan Link) تاریخنگار مینویسد: «اقتصاد دستوری شوروی بیش از همتای آلمانیاش توان تحمیل شرایط شکوفایی تولید انبوه را داشت»؛ حقیقتی که آلبرت اشپیر (Albert Speer) وزیر تسلیحات آلمان نیز بدان اذعان نمود: «بلشویکها یک برتری بر ما دارند: آنان با قساوت حتی کوچکترین تخلف علیه منافع دولت را تنبیه میکنند.» در رایش نازی، صنایع چشم به سودهای خود داشتند؛ در ۱۹۳۹ کارتل ای. جی. فاربن درخواست افزایش تولید ریون را رد کرد و در ۱۹۴۳ کارخانههای فولاد آلمان همچنان کالاهای غیرنظامی میساختند.
افزون بر این، آلمان کیفیت و تنوع را بر حجم و سادگی ترجیح داد؛ تانکهای تایگر و پنتر پیچیده و پرهزینه بودند و ارتش آلمان در بارباروسا از ۲۰۰۰ نوع وسیله نقلیه گوناگون با بیش از یک میلیون قطعه یدکی استفاده میکرد! در نقطه مقابل، شوروی تنوع را محدود ساخت و جنگ را تنها با دو مدل تانک (بهویژه تی-۳۴) اداره کرد؛ استانداردسازی بیرحمانهای که تعمیرات خط مقدم را ساده کرد و تولید تسلیحاتی را رقم زد که تنها آمریکای ثروتمند توان هماوردی با آن را داشت (نمودار ۹.۱).
نمودار ۹.۱: مقایسه تولید جنگافزار قدرتهای درگیر در جنگ جهانی دوم (۱۹۳۹–۱۹۴۵)
مجموع تولیدات سالانه تانک، توپخانه، هواپیما و شناورهای نظامی | منبع: ریچارد اوری (Richard Overy)، چرا متفقین پیروز شدند
اقتصاد دستوری
برنامهریزی متمرکز، تولید انبوه و بسیج تودهای نه تنها ضامن بقای شوروی، بلکه موتور محرک احیای پس از جنگ آن شدند. ارتش سرخ با ۲۵ میلیون قربانی، در ۱۹۴۵ برلین، ورشو، بوداپست، وین و پراگ را تسخیر کرد. آسیبهای جنگ در شرق حتی سهمگینتر از غرب بود: سقوط ۵۰ درصدی تولید ناخالص در لهستان و یوگسلاوی و ۴۰ درصدی در مجارستان. با این حال تا ۱۹۵۰ ارقام تولید به پیش از جنگ بازگشت و معجزه آغاز شد.
تفاوت بنیادین در این بود که در اروپای شرقی صنعتیسازی تعقیبی یکسره بر دوش دولت نهاده شد. حزب کمونیست با ۶۰۰ هزار کادر تشکیلاتی، ابزاری نیرومند برای مهار اقتصاد داشت؛ و اعتبار بازار آزاد پس از رکود بزرگ و ظهور فاشیسم لکهدار شده بود.
دستورالعمل برنامهریزی سرراست بود: مالکیت خصوصی ملغی، بانکها و بورسها تعطیل، کشاورزی اشتراکی و جابهجایی کارگران بدون مجوز ممنوع شد. سیگنالهای قیمت بازار جای خود را به اولویتهای حزبی دادند. کمیسیون برنامهریزی ذیل شورای وزیران اهداف کلان را تدوین و به وزارتخانههای صنعتی دیکته میکرد و کارخانهها ملزم به تحقق سهمیهها بودند.
پیچیدگی اسناد که هزاران صفحه را در بر میگرفت به حاکمیت «کمیت» بر «قیمت» انجامید. استالین با آغاز جنگ کره توانست فوراً اهداف صنایع سنگین را افزایش دهد؛ اما این سرعت به بهای قربانیشدن کیفیت تمام شد. مدیران برای جلوگیری از افزایش سهمیه در سال بعد، تولید را عمداً مهار میکردند. تبارسالاری حزبی جایگزین شایستگی شد؛ و پدیده مشهور تنگنای بودجه نرم[۷] یانوش کورنای (János Kornai)—که مانع از ورشکستگی بنگاههای زیانده میشد—در تاروپود نظام نهادینه گشت.
اجرای برنامهها بر تهدید استوار بود: نقض اهداف مستوجب محاکمه بود. تا زمان مرگ استالین در ۱۹۵۳، حدود ۲.۵ میلیون نفر در اردوگاههای گولاگ کار اجباری میکردند و شهرهایی چون نوریلسک را بر خاکهای منجمد قطبی سیبری بنا نهادند. بلافاصله پس از مرگ استالین، لاورنتی بریا ۱.۵ میلیون زندانی (۶۰ درصد اردوگاهها) را آزاد کرد؛ چراکه هزینههای حراست سنگین و بهرهوری کار اجباری پایین بود. گولاگ در واپسین سالهایش با پرداخت دستمزد به زندانیان، بردهها را به سرف بدل ساخت.
دستمزد کارمزدی (قطعهکاری) مشوق اصلی کارایی شد؛ اما افزایش تولید اغلب به کاهش نرخ کارمزد میانجامید که به اعتراضات برلین در ۱۹۵۳ و پوزنان در ۱۹۵۶ انجامید. سرانجام هنجاری نانوشته شکل گرفت که در این لطیفه مردمی شوروی بازتاب یافت: «ما وانمود میکنیم کار میکنیم، و آنها وانمود میکنند دستمزد میدهند!»
مسکو و مائو
انزوای ژئوپلیتیک ناشی از دکترین مهار جرج کنان و تحریمهای فناوری آمریکا، تجارت شوروی را به درون بلوک شرق محدود ساخت: واردات ماشینآلات از آلمان شرقی، چکسلواکی و لهستان در ازای صادرات مهندسی به رومانی و بلغارستان.
این نفوذ به پکن نیز گسترش یافت. حزب کمونیست چین در ۱۹۴۹ از الگوی شوروی پیروی کرد؛ هرچند گرایش به برنامهریزی پیشتر نیز وجود داشت. رهبران پیشین چین نظیر ژنرال لی هونگژانگ (Li Hongzhang) شیفتهٔ بیسمارک و کروپ بودند؛ و چیانگ کایشک (Chiang Kai-shek) در آکادمی نظامی وامپو اصول اتحاد آلمان را تدریس میکرد و پسرش چیانگ وی-کو (Chiang Wei-kuo) را به دانشکده مونیخ فرستاده بود.
چیانگ کایشک «کمیسیون ملی منابع» (NRC) را برای هدایت صنایع برپا ساخت که تا ۱۹۴۴ حدود ۱۶۰ هزار پرسنل داشت و ۷۰ درصد سرمایه شرکتهای ثبتشده چین را کنترل میکرد؛ کادرهایی شایسته که پس از جنگ داخلی در مناصب خود ماندند و شرکتها را به حزب کمونیست تحویل دادند.
با حاکمیت مائو تسهتونگ (Mao Zedong) مهار دولتی مطلق شد: ملیسازی صنایع، کشاورزی اشتراکی، انتساب اجباری مشاغل و کوپنیشدن گوشت و غلات. جابهجایی بدون مجوز میان شهرها ممنوع گشت؛ و در اقتصادی متمرکز بر صنایع سنگین، کالاهای مصرفی ناپدید شدند.
دانشگاههای چین که پیشتر با تلاشهای تسای یوآنپی (Cai Yuanpei)—دانشآموختهٔ لایپزیگ زیر نظر ویلهلم وونت (Wilhelm Wundt)—و لوئو جیالون (Luo Jialun) بر پایه الگوی پژوهشی پروس و با اساتیدی چون هو شی (Hu Shi) شاگرد جان دیویی (John Dewey) اداره میشدند، دگرگون شدند.
با استقرار کمونیسم، نخبگان به تایوان، هنگکنگ و آمریکا گریختند؛ دانشگاه چینهوا به شعبهای از دانشگاه دولتی مسکو بدل شد. در دانشگاهها تصفیهها آغاز شد: گائو چونگشی (Gao Chongxi) شیمیدان نامدار خودکشی کرد؛ و در شانگهای ۲۳۷ تن کتاب سوزانده شد و لی پینگشین (Li Pingxin) پس از اعترافات اجباری جان باخت.
این سرکوب پیشدرآمد انقلاب فرهنگی دهه ۱۹۶۰ بود که پذیرش دانشجو را تعطیل و کنکور گائوکو را با توصیهنامههای حزبی جایگزین کرد؛ تا اینکه با خیزش دنگ شیائوپینگ (Deng Xiaoping) در اواخر دهه ۷۰ خودمختاری دانشگاهها احیا شد.
سیاست صنعتی چین بر راهبرد «راه رفتن با دو پا»[۸] استوار گشت: همزیستی کارگاههای خرد سنتی در کنار صنایع سنگین با الگوی فشار بزرگ شوروی. بودجه فناوری چین در ۱۹۶۴—سال انفجار نخستین بمب اتمی چین—به ۱.۷ درصد GDP رسید؛ اما توسعه کاملاً بر سرریزهای فنی روسها متکی بود، بهگونهای که بری ناتون (Barry Naughton) نوشت برنامه ۵ ساله اول چین «نیمی در مسکو و نیمی در پکن نگاشته شد.»
«پیمان دوستی چین و شوروی» در فوریه ۱۹۵۰ مشارکت استراتژیک را رسمیت داد؛ مائو در ازای فناوری، امتیازات ارضی تحقیرآمیزی به استالین واگذار کرد.
سیل مهندسان روس به پکن و شانگهای سرازیر شدند و روسی تنها زبان خارجی مدارس گشت؛ آنچه رخ داد «بزرگترین انتقال هماهنگ فناوری در تاریخ جهان» بود: طرحهای ۱۵۶گانه[۹] میان ۱۹۵۰ تا ۱۹۵۷ با ۶ هزار مستشار روسی و اعزام ۱۰ هزار دانشجوی چینی به مسکو تمامی صنایع سنگین را مدرنیزه کرد.
کورههای بلند ذوبآهن شوروی در آنشان و ووهان مستقر شدند؛ جواهر لعل نهرو (Jawaharlal Nehru) نخستوزیر هند در بازدید از آنشان شگفتزده شد که روسها برخلاف بریتانیاییها مدیریت فرایند را مستقیماً به دست چینیها سپردهاند تا در حین کار بیاموزند.
پژوهشها نشان میدهند بدون این طرحها، رشد سرانه چین تا ۱۹۷۸ حدود ۲۰ درصد پایینتر میبود؛ با تیرگی روابط پس از نقد استالین توسط خروشچف در ۱۹۵۶ و خروج کامل مستشاران در ۱۹۵۹، بهرهوری چین تا زمان مرگ مائو وارد رکود شد.
گسست از شوروی فاجعهای برای صنایع چین بود؛ چین با وجود بمب اتمی، در ارتقای کارخانههای نیمهکاره خودرو و هوانوردی شکست خورد، چراکه نهادهایش برای تقلید مهندسی شده بودند نه نوآوری درونزا.
جهشهای شوروی و انجماد مصرف
مسیر شوروی به آینده کارنامهای متناقض داشت: با وجود اشتراکیسازیهای خونین، قحطیها و تصفیهها، به لطف جذب شیوههای تولید انبوه فورد بهرهوری کار از ۱۹۲۸ تا ۱۹۷۳ سالانه ۲ درصد و در دوره ۱۹۴۶ تا ۱۹۶۱ سالانه ۳.۸ درصد رشد کرد. اما در اقتصادی متمرکز بر ارتش، این درآمد نشانگر رفاه مردم نبود؛ همه چیز فدای موشکها، بمب اتم و جنگندهها شد.
جنگ کره در ۱۹۵۰ اقتصاد پساجنگ شوروی را نظامیتر ساخت. کالاها به نازلترین کیفیت تولید میشدند؛ در سفر ۱۹۵۹ خروشچف به آمریکا، ریچارد نیکسون (Richard Nixon) ماکت یک ویلای حومهای آمریکایی را به رخ کشید و خبرنگاران روس آن را فریب و شبیه «تاجمحل» خواندند که فقط میلیونرها توان خریدش را دارند! در مسکو مردم در آپارتمانهای اشتراکی با آشپزخانه و حمام مشترک میزیستند؛ فقر عادلانه توزیع شده بود و صفهای نان و کره بیپایان بود.
شوروی را نباید با معیارهای اقتصاد بازار ارزیابی کرد؛ اهداف پنجساله برای رفاه مصرفکننده نبود بلکه برای بسیج صنایع سنگین بود و در این حوزه به کمال کار کرد: بسیج پساندازهای داخلی، احداث راهآهن و کارخانهها و ریشهکنی بیسوادی در میان دهقانان.
اگرچه متون درسی بر اجتنابناپذیری سقوط سرمایهداری پای میفشردند، دانشآموزان میپرسیدند: «علم و مهندسی کالا تولید میکنند، اما تاریخ چه تولید میکند؟» برنامه درسی بر ریاضیات و مهندسی تمرکز داشت. وندی کارلین (Wendy Carlin) از دانشگاه لندن نشان داده که در عصر تولید انبوه، اقتصادهای فقیرتر از برنامهریزی متمرکز (زیرساخت و آموزش) منافعی بهمراتب بیشتر از زیانهای فقدان بازار کسب کردند؛ اما در کشورهای ثروتمند فقدان بازار رشدی پایدار را مسدود ساخت.
نمودار ۹.۲: رشد تولید ناخالص داخلی سرانه شوروی در مقایسه با غرب (۱۹۲۹–۱۹۹۲)
مقیاس لگاریتمی بر حسب دلار بینالمللی سال ۱۹۹۰ | منبع: مارک هریسون (Mark Harrison)
برنامهریزی متمرکز متضمن یک مبادله و تاوان بنیادین بود: از سویی مشوقی برای نوآوری نداشت، خطر ورشکستگی وجود نداشت و تخریب خلاق در کار نبود؛ از سوی دیگر زیرساختها را هماهنگ میکرد، آموزش را تعمیم میداد و مقیاس تولید را محقق میساخت. اقتصادهای پسافتادهٔ پشت پرده آهنین تا زمانی که مخزنی از فناوریهای خارجی برای تقلید وجود داشت و رقابت ژئوپلیتیک اقتباس آنها را دیکته میکرد شتابان رشد کردند (نمودار ۹.۲). اما با ته کشیدن فرصتهای رشد تعقیبی، ناکارآمدی ذاتی برنامهریزی متمرکز در برابر اقتصادهای نامتمرکز برملا شد. چند آرمانگرا به رؤیای ساختن سوسیالیسم وفادار ماندند؛ اما برای بقیه جامعه عیان گشته بود که تقلای تبدیل «انسان اقتصادی» (Homo economicus) به «انسان تراز نوین شوروی» (Homo sovieticus)[۱۰] با شکستی خفتبار پایان پذیرفته است.
